فارنهایت 11/9
راه رفتن روی خط باریک قرمز

Sunday, February 24, 2008
تاريخ‌نگاري قاچاق‌فيلم‌هاي ايراني به بهانه توزيع «سنتوري»:
بخشي از اين مطلب بلند در شماره 286 هفته‌نامه چلچراغ چاپ شده است.

لبه تاريكي




بازار داغ فروش دي‌وي‌‌دي‌هاي فيلم «سنتوري» باعث شد تا يك بار ديگر بحث قاچاق فيلم‌هاي روي پرده يا هنوز پخش نشده سينماي ايران دوباره بر زبان‌ها بيفتد. فيلمي كه عوامل سازنده‌اش به فروش آن در اكران عمومي خيلي اميد بسته بودند و حالا به صورت يك توهم به آن مي‌نگرند. نسخه پخش شده از اين فيلم يك نسخه كامل و بدون حتي جرح و تعديل‌هاي نمايش آن در جشنواره بيست‌وپنجم‌فيلم فجر است و خودبه‌خود اين سؤال تكراري را به ذهن آدم متبادر مي‌كند كه واقعاً از كجا آمده؟ نسخه‌اي كه حتي زير‌نويس انگليسي هم دارد!
***
بحث قاچاق فيلم‌هاي ايراني چند سالي بيشتر نيست كه مطرح شده. اگر يادتان بيايد تا همين چندسال پيش اگر شما به نسخه‌اي از فيلم‌هاي اكران شده و آرشيوي سينما احتياج داشتيد، پيدا كردنش تقريباً برايتان غيرممكن بود و بايد براي آن خودتان را به آب و آتش مي‌زديد تا يك نسخه وي‌اچ‌اس آن هم با كيفيت نازل از فيلم را پيدا مي‌كرديد، اما حالا ... ورود تكنولوژي و استفاده راحت از آن اين روزها باعث شده حتي فيلم‌هايي را كه تصورشان را هم نمي‌كنيد، به راحتي خوردن يك ليوان آب به دست بياوريد. شايد اين نكته مثبت ماجراست، اما مثل خيلي از چيزهاي خوب ديگر اين مسئله براي ما ايراني‌ها نكته منفي‌اي هم دربر دارد. استفاده عده‌اي سودجو از چنين امكاناتي براي بردن سود بيشتر خودشان. البته در اين بين فرضيات ديگري هم مطرح است. مثل اين‌كه عده‌اي براي ضربه زدن مالي به يك گروه فيلم‌سازي اين كار را مي‌كنند يا بعضي كه مي‌دانند فيلمشان فروش خوبي ندارد، با درست كردن چنين جنجال‌هايي مي‌خواهند آن را توجيه كنند و ...
فارغ از همه غرغرهايي كه مي‌كنيم كه بايد فرهنگ‌سازي كرد تا مردم اين كارها را نخرند و ... به يك نكته مهم مي‌رسيم؛ اين‌كه كشور ما قانون كپي‌رايت درست و حسابي ندارد و نتيجه‌اش مي‌شود همين اتفاقات. تا وقتي چنين قانوني وجود ندارد، از مردم هم نمي‌شود توقع داشت كه چنين محصولاتي را خريداري نكنند. مي‌شود هزار و يك دليل آورد و از مشكلات اقتصادي شروع كرد و با بحث‌هاي فرهنگي ادامه‌اش داد. اما تجربه‌نشان داده كه اين‌طور بحث و جدل‌ها نه تنها تأثيري در اصل ماجرا ندارد كه كاروان اين حركت دارد با سرعت به جلو مي‌رود و اگر تا ديروز به فيلم‌هاي در حال اكران رسيده بود، حالا نوبت فيلم‌هاي در انتظار اكران است و فردا هم كه خدا مي‌داند مي‌خواهد چه بلايي بر سر آن بيايد. توزيع قاچاقي دي‌وي‌دي‌هاي «سنتوري» باعث شد كه سركي بكشيم به آرشيو اتفاقات اين چنيني سينماي ايران و اين موج را از شروعش بررسي كنيم. قضاوت را هم به خود شما واگذار مي‌كنيم. موجي كه احتمالاً شروعش با «نوبت عاشقي»‌و «شب‌هاي زاينده‌رود» بود كه هر دو از كارهاي محسن مخملباف هستند.
***
آغاز راه: مخملباف
بعد از جشنواره فيلم‌فجر سال 69 بود كه اين اتفاق افتاد. فيلم‌هاي «شب‌هاي زاينده رود» و «نوبت عاشقي» بعد از نمايش در جشنواره اجازه اكران حتي با جرح و تعديل هم نمي‌گيرند. خيلي‌‌ها سال 69 را سرآغاز مميزي فيلم در ايران مي‌دانند و شروع شدن خط قرمز گذاري‌هاي مشهود بر آن. در همين سال‌ها بود كه بحث بر سر اين فيلم‌هاي مخملباف بين‌اهالي مطبوعات بالا گرفت و آنهايي هم كه اين فيلم‌ها را نديده بودند بعد از شنيدن و خواندن اين جدل‌ها براق شدند تا هرطور كه شده اين كارها را به‌دست بياورند و ببينند. آن روزها بحث بر سر تغيير نگاه مخملباف بود و خيلي‌ها او را به اين خاطر مورد تاخت و تاز قرار مي‌دادند. در آن شرايط اگر مي‌خواستي اين فيلم را ببيني، بايد حدفاصل چهارراه ولي‌عصر تا ميدان انقلاب را بارها گز مي‌كردي و چندباري كلاه سرت مي‌رفت تا آخر سر يك نسخه نصفه و نيمه يا درب و داغان از اين فيلم‌ها را به‌دست مي‌آوردي و مي‌ديدي. كاري كه به نوعي حتي يك‌جور جرم محسوب مي‌شد و اگر به دام مي‌افتادي، بايد عواقبش را هم نوش‌جان مي‌كردي! راستي چه كسي آن روزها فكر مي‌كرد وقتي با اين حرص دنبال فيلم‌هاي مخملباف مي‌گردد، روزي در همين چهارراه ولي‌عصر آخرين ساخته او را به طور علني و با كيفيت عالي بفروشند و به راحتي از كنار دست‌فروش‌هاي اين فيلم بگذرد و برود؟ بايد قبول كنيم كه ساختار فرهنگي ما با سرعتي عجيب در حال تغيير است و تب‌هايمان امروزه به راحتي آب خوردن با ديروز فرق مي‌كند و عوض مي‌شود.
پخش قاچاق اين دو فيلم در آن روزها مناقشات را بيشتر كرد و هجمه مطبوعاتي به سمت مخملباف بيشتر شد. روزنامه‌هاي مهاجم نوشتند: «مخملباف، روشن‌ترين نمونه‌براي دريافت سياست‌هاي هدايتي، حمايتي و نظارتي حاكم بر سينماي ماست. مخملبافي كه با توبه نصوح وارد سينماي ما شد، چرا اكنون دچار نوبت عاشقي شده است؟ ...» اين سروصداها باعث شد تا مخملباف هم پاسخ آنها را بدهد و جنجال‌ها تا ماه‌ها ادامه پيدا كند. كاري با ادامه اين ماجرا نداريم كه مربوط به مطلب ما نيست. «نوبت عاشقي» و «شب‌هاي زاينده‌رود» علاوه بر اين جنجال‌ها آغازگر يك راه ديگر هم در سينماي ما بودند؛ آغاز بازار قاچاق عرضه فيلم. . فيلم به شكل زيرزميني توسط بسياري از دوستداران سينماي مخملباف و دانشجويان و تحصيل‌كرده‌ها ديده شد. اين اولين بار بود كه عدم صدور مجوز اكران فيلم به شكل معكوسي موجب شد تا جمع كثيري نسخه‌هاي ضعيف فيلم را ببينند.
* * *
آدم برفي: ادامه راه
بعد از فيلم‌هاي مخملباف كمتر فيلمي بود كه به بازار قاچاق هم برسد، چون در اين سال‌ها فيلم‌هاي پرحاشيه و پرسروصدا كمتر شده بود تا سال 73. سالي كه فيلم «آدم‌برفي» در جشنواره به نمايش درآمد و موجي از سروصدا را با خودش به ارمغان آورد. براي اولين بار بعد از انقلاب داود ميرباقري به خودش جرأت داد تا از يك مرد در لباس زنانه در فيلمش استفاده بكند. با نمايش اين فيلم دوباره گروه ناقدان هميشگي فريادهاي وااسفاهايشان درآمد و همين باعث شد تا فيلم مجوز نمايش و اكران عمومي نگيرد. بهار سال 74 بود كه خبرهاي درگوشي از آمدن فيلم «آدم برفي» به بازار خبر مي‌داد. كپي بدون كيفيتي كه آن روزها مشتري‌هاي زيادي داشت و در ديد و بازديدهاي نوروزي شده بود نُقل نَقل مجالس. بعد از چندماهي يك نسخه ديگر از اين فيلم به بازار آمد كه حتي بخش‌هاي سانسوري آن را هم دربر مي‌گرفت و كيفيت بهتري داشت. بالاخره سال 76 و بعد از روي كار آمدن دولت خاتمي «آدم برفي» توانست مجوز اكران بگيرد و فروش خوبي هم داشته باشد به مدد همان تبليغاتي كه از طريق كپي‌هاي كم كيفيتش داشت و سروصداها و جنجال‌هاي موقع اكرانش. اين روزها هنوز حرفي از همه‌گير شدن بازار فيلم‌هاي قاچاق نبود و هنوز براي به دست آوردن چنين فيلم‌هايي بايد از هفت خوان رستم مي‌گذشتي و كلي استرس و ترس را به جان مي‌خريدي.
***
مارمولك: ركورد
در جشنواره فيلم فجر سال 82 فيلمي از كمال تبريزي به نمايش درآمد كه خيلي‌ها آن را تحسين كردند و خيلي‌هاي ديگر هم عليه‌اش موضع گرفتند. «مارمولك» فيلمي بود كه فروشش تضمين شده به نظر مي‌رسيد. همان روزهاي بعد از جشنواره بود كه زمزمه‌هايي از آمدن سي‌دي‌هاي اين فيلم، البته به صورت پرده‌اي، شنيده شد و اين نسخه به دست بعضي‌ها هم رسيد، اما همه‌گير نشد. بهار سال 83 براي اكران عمومي تعيين شد و فيلم به نمايش درآمد و در كمتر از دو هفته توانست به ركورد فروش بيش از 700 ميليون تومان برسد. به دليل موضوع خاص فيلم فشارهاي خارجي باوجود حذف‌هايي كه براي گرفتن مجوز روي آن اعمال شده بود، روزبه‌روز بيشتر مي‌شد و همين هجمه سرانجام باعث شد مارمولك بعد از سه هفته از روي پرده‌ها برداشته شود و حتي اجازه پخش آن را در شهرستان‌ها ندهند. كه اگر اين اتفاق نمي‌افتاد احتمالاً اين فيلم ركورد فروش گيشه را تا امروز به دست مي‌آورد. خبر برداشته شدن فيلم از اكران باعث شد تا بار ديگر بازار سي‌دي‌هاي پرده‌اي اين فيلم داغ بشود و بعد از مدتي هم كار با كيفيت عالي و بدون سانسورهاي اعمال شده و به صورت كامل به بازار بيايد. مي‌شود به جرأت گفت تقريباً هيچ‌كس در ايران پيدا نمي‌شود كه اين فيلم را حداقل يك بار نديده باشد. اين اتفاق باعث شد تا سود فروش مارمولك به جيب كساني برود كه هيچ نقشي در توليد اين اثر نداشتند؛ انگل‌هاي سينمايي.
***
كما: يك داستان تكراري
دقيقاً چيزي مثل همين جريان هم براي فيلم كما اتفاق افتاد. بعد از چند روز كه از اكران فيلم مي‌گذشت، ايرادهايي بر آن وارد شد و در ادامه اكران چند صحنه از آن را كم كردند. اين اتفاق باعث شد كه در هفته سوم اكران اين فيلم صداي «كما بدون سانسور» بشود نوايي كه هر روز از كنار خيابان‌ها مي‌شنيديم. همين اتفاق روي فروش كلي فيلم هم تأثير زيادي گذاشت. اينجا بود كه قاچاق فيلم‌هاي سينمايي ايران وارد مرحله جديدي شد؛ قاچاق فيلم‌هاي روي پرده.
* * *
آفسايد: آغاز فصلي ديگر
با آمدن مؤسسه‌هاي ارائه فيلم‌هاي مجاز حضور فيلم‌ها در بازار كم‌كم عادي‌تر كه شد و تو مي‌توانستي اگر بخواهي فيلمي اكران شده را ببيني آن را راحت‌تر به دست بياوري. بازار قاچاق فيلم هم محدود مي‌شد به فيلم‌هاي قديمي، هاليوودي و باليوودي. با همه‌گير شدن تكنولوژي سي‌دي و بعد از آن DVD كار كپي و تكثير فيلم‌ها بالا گرفت و فيلم‌ها راحت‌تر در بازار عرضه مي‌شدند. فيلم‌هايي كه مجوز اكران عمومي نمي‌گرفتند هم طبق همين فرمول و مثل روزهاي گذشته راحت‌تر به دست مخاطبان مي‌رسيد. كارهاي جعفر پناهي و عباس كيارستمي اغلب جزو همين دسته بودند. «دايره» و «طلاي سرخ» بعد از كلي سروصداي مطبوعاتي به خاطر موفقيت‌هاي بين‌المللي‌شان روي زبان‌ها افتادند و به زودي وارد اين بازار شدند «ده» عباس كيارستمي هم همين‌طور. اين روال همين‌طور پيش رفت تا رسيديم به فيلم «آفسايد» جعفر پناهي. فيلمي كه در هياهوي فوتبالي آن روزها و براي نشان دادن حضور دخترها در استاديوم‌هاي ورزشي ساخته و در اكران جشنواره هم با اقبال عمومي روبه‌رو شد، اما به دلايلي مجوز نمايش نگرفت و مثل خيلي ديگر از فيلم‌هاي پناهي روانه بساط دست‌فروش‌ها شد، درست در همان روزهايي كه با دست پر از جشنواره برلين به ايران بازگشت.
* * *
يكي دو سال قبل: ماراتن
حالا ديگر بازار از فيلم‌هاي اكران نشده و شده قديمي اشباع شده. بازار فيلم‌هاي هاليوودي و غيره هم مشتريان خودش را دارد. سليقه عمومي هم تغيير كرده و فيلم‌هاي خصوصي مردم هم در بازار به وفور پيدا مي‌شود. حالا نوبت فيلم‌هاي روي پرده است. «اخراجي‌ها» به فروش قابل قبولي در گيشه‌ها رسيده و اميد رسيدن به يك ركورد فروش را دارد. يكهو خبر مي‌رسد كه سي‌دي‌هاي قاچاق فيلم در بازار پخش شده‌اند و... تهيه‌كننده اعلام مي‌كند كه همين مسئله روي فروش فيلم تأثير منفي گذاشته و پي‌گيري‌ها براي پيدا كردن عوامل اين حركت شروع مي‌شود.
بعد از مدت‌ها دستگاه‌هاي نظارتي به اين فكر مي‌افتند كه بايد با اين مسئله به صورت جدي برخورد كنند هر چند كه تا پيش از اين هم براي چند فيلم در حال اكران ديگر هم چنين اتفاقي افتاده بود،اما كسي به آن توجهي نداشت،تا اين مورد و... براي مبارزه با قاچاق و كپي فيلم‌هاي ايراني در حال اكران يك قاضي حكم دستگيري متخلفان و پلمب محل فروش اين اقلام را صادر كرد. در همين روزهاست كه خبر پي‌گيري اين مسئله توسط دو مأمور بلندپايه پليس مي‌آيد. خود جامعه هنري سينما هم كه بارها اعتراضشان را به اين مسئله اعلام كرده‌اند، تصميم مي‌گيرند در تجمعي اين اتفاقات را به صورت منسجم و همراه با هم محكوم كنند. تجمعي كه از ساعت 10:30 صبح 29 خردادماه 86 آغاز شد و تا ساعت يك بعدازظهر در باغ فردوس و محل خانه سينما ادامه پيدا كرد و در آن چهره‌هاي عرصه‌هاي مختلف سينما حضور داشتند. رضا ميركريمي به عنوان مديرعامل خانه سينما و يكي از فعالان اين حوزه در اين تجمع گفت: «بي‌تفاوتي‌اي كه در اين حوزه ديده مي‌شود، افراط در سياست‌زدگي و اقتصادزدگي، حوزه فرهنگ را در بوته فراموشي سپرده و همچنان سينما در كشور جايگاه مناسبي ندارد. متأسفانه ما شعار فرهنگي مي‌دهيم، اما رويكرد فرهنگي نداريم و اين بي‌تفاوتي باعث شده اين تجمع را برگزار كنيم تا نشان بدهيم سينما زنده است و مطالباتي دارد...» رضا كيانيان هم يكي ديگر از سخنرانان اين جلسه بود و اعتقاد داشت كه كاملاً مشخص است، معضل سي‌دي قاچاق چه بر سر سينماي ايران آورده. او خطاب به مردم ايران گفت: «وقتي كه سي‌دي قاچاق استفاده مي‌كنيد، درست است كه در خانه راحت آن را تماشا مي‌كنيد، اما بدانيد با ادامه اين روند بعد از مدتي سينما تعطيل خواهد شد و ديگر نمي‌توانيد فيلم و ما را ببينيد.» در اين تجمع چهره‌هاي سياسي‌اي مثل محمدرضا جعفري‌جلوه معاونت سينمايي وزارت ارشاد و اميررضا خادم عضو كميسيون فرهنگي مجلس هم حضور داشتند. خادم در آن روزها خبر از ارائه مصوبه‌اي به مجلس داد كه در آن قرار بود با موضوع قاچاق فيلم برخورد شود. رويا تيموريان، عليرضا رئيسيان، كيومرث پوراحمد، فرشته طائرپور و عليرضا داوودنژاد از ديگر سخنرانان اين تجمع بودند. هنرمندان در پايان تجمع اعتراض‌آميز خود به وضعيت بازار سي‌دي‌هاي قاچاق بيانيه‌اي را هم در اين زمينه صادر كردند كه در آن تأكيد شده بود كه اعتراض اهالي سينماي ايران در دفاع از حقوق حقه خود تا حصول پاسخ ادامه خواهد داشت.
بعد از اين اعتراضات، اما همچنان عرضه فيلم‌هاي قاچاق در حال اكران ادامه داشت و دامنگير فيلم‌هايي مثل نقاب، مهمان، سنگ، كاغذ، قيچي و... شد.
در همين اثنا سردار رادان خبر از اجراي طرحي چهار مرحله‌اي براي مبارزه با قاچاق فيلم‌هاي ايراني در بازار داد و اعلام كرد كه در روز اول اجراي اين طرح 150 هزار نسخه از اين سي‌دي‌ها كشف و ضبط شده‌اند. او ادامه داد: «واحدهاي صنفي متخلف كه اقدام به توزيع اقلام فرهنگي قاچاق بكنند، به طور يقين از سوي نيروي انتظامي پلمب شده و پرونده آنها به دستگاه قضايي ارسال مي‌شود.»
با اين اقدام نيروي انتظامي پاي سي‌دي‌هاي قاچاق از خيلي از مغازه‌ها برچيده شد، اما دست‌فروش‌ها همچنان بودند و حتي بر تعدادشان هم افزوده شد.
* * *

نقاب: جنجال
يكي از بحث‌هاي هميشگي روي قاچاق فيلم‌ها اين بوده كه نسخه‌هاي با كيفيت آنها از كجا مي‌آيد؟ سؤالي كه پاسخ‌هاي فراواني دارد و نمي‌شود همه آنها را هم نوشت. شايد كپي دي‌وي‌دي‌هايي كه براي سينماها ارسال مي‌شود، يكي از آنها باشد و شايد هم...
فيلم «نقاب» بعد از كلي حاشيه دوروبرش و بعد از كلي اصلاحيه بالاخره به اكران عمومي رسيد، اما بعد از يكي دو روز كه از نمايشش گذشت، صداي عده‌اي درآمد و ارشاد هم ادامه اكران آن را منوط به اعمال تغييرات جديد دانست و در نامه‌اي رسماً به خاطر پخش اين فيلم با اين صحنه‌ها از مردم عذرخواهي كرد. همين اتفاق باعث شد تا سي‌دي‌هاي نقاب به فاصله‌اي خيلي كم در بازار پخش شود؛ البته با يك تفاوت عمده با فيلم روي پرده، بدون هيچ‌گونه اعمال سانسوري؛ يعني نسخه اوليه فيلم. همان روزها خبري دهان به دهان گشت كه صحت آن را هم نمي‌شد تأييد كرد. اين‌كه اين همان نسخه‌اي است كه به شوراي نظارتي ارسال شده بود و... به هر حال بر سر «نقاب» هم همان آمد كه بر سر ديگران آمده بود.
***
سنتوري: فاجعه
بعد از حادثه بالا و پي‌گيري‌هاي زياد چند وقتي مي‌شد كه خبر داغي در بازار فيلم‌هاي قاچاق نبود. البته دست‌اندركاران اين تجارت به كار خودشان مشغول بودند و در روزهاي پاياني اكران فيلم‌ها همچنان آنها را عرضه مي‌كردند. اما چون فيلم پر سروصدايي اكران نشده بود، خبر خاصي هم در اين بازار يافت نمي‌شد.
«سنتوري» داريوش مهرجويي بعد از جشنواره بيست و پنجم ماه‌ها بود كه انتظار مجوز اكران را مي‌كشيد و بارها و بارها براي اصلاح رفت و آمد و كلي هم با نسخه اوليه‌اش تغيير كرد. اما همچنان اجازه اكران عمومي نمي‌گرفت. نسخه اوليه اين فيلم در چند جشنواره خارجي هم نمايش داده شد و بازخوردهاي خوبي در بين مخاطبان آن داشت و در جشنواره خودمان هم سيمرغ بهترين بازيگر مرد را براي بهرام رادان به ارمغان آورد اما... همه اميدوار و منتظر مجوز اكران اين فيلم بوديم كه ناگهان خبري مثل بمب در شهر و كشور صدا داد. نسخه كامل و با كيفيت «سنتوري» بدون هيچ كم و كاستي و حتي با زيرنويس انگليسي به بازار عرضه شد. و اين سور جديد قاچاقچيان فيلم به همه ما بود؛ پخش يك فيلم پيش از اكران عمومي آن هم با كيفيت عالي. داريوش مهرجويي و تهيه‌كننده كار فرزاد فرازمند تعجب‌زده از اين اتفاق هيچ حرفي براي گفتن نداشتند و فقط تعجب خودشان را از اين اتفاق اعلام مي‌كردند و بعد از چند روز به پيشنهاد روزنامه اعتماد ملي شماره حساب مشتركي را منتشر كردند و از مردم خواستند حالا كه دارند اين فيلم‌را در خانه‌هايشان نگاه مي‌كنند لااقل پول بليت‌آن را به اين حساب واريز كنند تا بيشتر از اين به عوامل توليد كننده فيلم ضربه وارد نشود. البته آنها در روزهاي اول اين اتفاق تقاضاي اجازه اكران اورژانسي فيلم را با ارشاد مطرح كردند، اما گويا تا حالا جواب خاصي در اين زمينه نگرفته‌‌اند. در همين بين و در همين روزها ابراهيم داروغه‌زاده، دبير ستاد مبارزه با تكثير و توزيع غيرمجاز محصولات سينمايي، از مكاتباتي درباره پخش غير مجاز فيلم «سنتوري» با دادستاني، نيروي انتظامي و وزارت اطلاعات خبر داد و گفت: «با فعاليت اين ستاد در معاونت امور سينمايي و سمعي و بصري در يك سال گذشته امنيت خاطر قابل قبولي براي اهالي صبور سينماي ايران ايجاد شده بود كه متأسفانه با توزيع غير مجاز «سنتوري» كه از طريق يك فعاليت اينترنتي خارج از كشور انجام شده بود، اين فضاي امن بار ديگر از سوي دشمنان سينماي ايران تهديد شده است. ما وظيفه خود مي‌دانيم تا با عوامل اين حركت ناشايست ضد فرهنگي تا احقاق حقوق همه خسارت ديدگان برخورد قاطع نماييم و اميدواريم كه با همكاري همه اين مشكل به شكل قابل قبولي حل و فصل شود.»
عليرضا داوودنژاد هم در نامه‌اي بلند بالا به اين موضوع اعتراض كرد. او در بخش‌هايي از اين نامه گفت: «آن‌چه را كه مي‌توان دشمني با سينماي ايران خواند، بيش از آن‌كه ناشي از اميال و اراده‌هاي شخصي باشد، وابسته به گرايشاتي است كه در حوزه «قدرت» به مفهوم معاصر آن قابل تعريف است. مثلاً در ايران رويكرد اغلب حاكمان به موضع قدرت، حاكي از گرايش آنها به سلب‌اختيار از اراده عمومي و انحصار قدرت به صورتي متمركز در دست پادشاه بوده است؛ و اين درست برعكس آن چيزي است كه ما بعد از انقلاب از امام (ره) ديديم و آن تمايل به توزيع قدرت در بين همه آحاد ملت بود.» او در ادامه نوشته‌اش اضافه مي‌كند: «گرايش به تمركز و انحصار در قدرت هيچ‌پايگاه مستقلي را در قلمرو توليد فرهنگي تاب نمي‌آورد. مگر آن‌كه آن را با لطايف‌الحيل به انفعال و تقليد بكشاند و از اين طريق محصولات آن را خنثي، بي‌اثر و محروم از مخاطب كند. خانه‌نشين كردن نيروهاي خوش قريحه و متخصص و خلاق جدايي انداختن بين زندگي بومي و فيلم داخلي، سخت كردن امر توليد فيلم، كاهش پشتيباني رسانه‌اي و تبليغاتي، عقب نگاه داشتن سخت‌افزاري، واگذار كردن بازارهاي ويديويي و تلويزيوني و ماهواره‌اي به آثار خارجي و بالاخره غلبه بخشيدن به سلطه فيلم‌هاي خارجي در تالارهاي نمايش داخلي روندي قابل شناسايي است كه براي به زمين زدن هنر و سينما در هر كشور مبتكر و خلاقي توسط سلطه‌جويان طراحي و اعمال شده و مي‌شود.
به اين ترتيب ما مي‌توانيم عملكرد افراد، گروه‌ها و مديريت‌ها را در شيوه برخورد آنها با توليد كالاهاي فرهنگي داخلي ارزيابي كنيم و عواقب و آثار اين عملكرد‌ها را در ارتباط با منافع و مصالح ملي بسنجيم و دربيابيم.
آيا جرياناتي كه فيلم‌سازان نخبه ما را نشانه مي‌گيرند و بي‌اعتنا به شخصيت، عواطف و عمر محدود آنها براي خدمت به سرزمين خويش هر گونه ضربه‌اي را نثار روح و روان و داشته‌هاي آنها مي‌نمايند، در جرگه دشمنان هنر و فرهنگ اين سرزمين تعريف نمي‌شوند و دانسته‌و نادانسته آب به آسياب قدرت‌هاي سلطه‌جو نمي‌ريزند و در جهت براندازي فرهنگي اين ممكلت گام بر نمي‌دارند؟ داريوش مهرجويي را بسياري از ما مي‌شناسيم و مي‌دانيم كه فيلم‌سازي پيشگام و اثرگذار و تعيين كننده در شكل‌گيري سينماي ملي ايران بوده است. او فيلم «گاو» را در شرايطي توليد كرد كه سينماي ايران در زير تسلط كليشه‌هاي وارداتي پرپر مي‌زد و حيات زنده و جاري ما ايرانيان به ندرت فرصت مي‌يافت كه ردپايي بر‌آثار سينمايي كشور برجا بگذارد.
«هالو»، «دايره مينا»، «اجاره‌نشين‌ها»، «هامون»، «پري»، «سارا»، «ليلا»، «مهمان مامان» نمونه‌هايي ديگر از آثار اين فيلم‌ساز يگانه سينماي ايران است كه هر كدام خشتي ماندگار از بناي انكارناپذير سينماي ملي ما را ساخته و برجا گذاشته است.
ما اكنون مي‌شنويم كه داريوش مهرجويي، بعد از ناكام ماندن از نمايش آخرين فيلم خود در سالن‌هاي سينماي كشور امروز بايد شاهد باشد كه دار و دسته‌هاي تبهكار و جاني همان فيلم را به تاراج مي‌برند و با انتشار ويديويي قاچاق آن مي‌روند كه به بهره‌برداري‌هاي ميليارد توماني دست پيدا كنند و به دست خالي مهرجويي و ديگراني كه براي تهيه اين فيلم از جان و مال مايه گذاشتند، بخندند.
شنيدن اين خبر چه احساسي را در شما برمي‌انگيزد و چه انديشه‌اي را از ذهنتان عبور مي‌دهد؟
آيا نحوه برخورد هر يك از ما با چنين ماجراهايي نمي‌‌تواند پرده از نيتمان نسبت به مصالح و منافع ملي كشورمان بردارد؟ ضربه زدن به يك هنرمند بي‌بديل و يك استاد كم‌نظير در حوزه فرهنگ ايران زمين چه كساني را غمگين و چگونه افرادي را شاد مي‌كند؟‌آيا امكان دفاع جدي و مستمر از سينماي ايران وجود ندارد؟‌ما براي بازگرداندن‌ده‌ها ميليون مخاطب به تاراج رفته توسط فيلم‌هاي ويديويي و ماهواره‌اي خارجي به بازار محصولات داخلي چه راه و رسمي را در پيش گرفته‌ايم؟ آيا در جهان امروز اسلامي‌تر از سينماي ايران سينمايي وجود دارد؟!»
سرو صداها پيرامون توزيع غيرمجاز «سنتوري» ادامه دارد. عده‌اي از طرفداران مهرجويي در خانه هنرمندان در اعتراض به اين عمل تجمع مي‌كنند. مهرجويي اعلام مي‌كند هر كسي كه اين فيلم را به صورت غيرمجاز ببيند، نفرين مي‌كند. هر كس هم از راه مي‌رسد حرفي در اين باره مي‌زند. اما همچنان در كنار خيابان‌هاي شهر آواي «سي‌دي «سنتوري» رسيد» را مي‌شنويم. آواي ناخوشي كه خيلي از ما براي كنجكاوي هم كه شده به آن گوش مي‌دهيم و به طرفش مي‌رويم. و اين طوري نتايج زحمات شبانه‌روزي عوامل يك فيلم رو به فنا مي‌رود و انگار هيچ كاري از دست هيچ كس هم برنمي‌آيد! هيچ كاري. و انگار اين سرنوشت محتوم سينماي ماست كه كناري بنشينيم و با غصه به اضمحلال آن نگاه كنيم. انگار...

***
فردا؟
نمي‌دانم، نمي‌دانيم قرار است چه سور ديگري بخوريم. اميدواريم اين بار ما برنده باشيم. اميدواريم... آقايان مسئول لطفاً به داد اين سينماي رو به موت برسيد كه نفس‌هايش به شماره افتاده و صداي خس‌خس سينه‌اش بدجوري به گوش مي‌رسد. لطفاً به داد دل اين سينما و ما گوش كنيد و تمهيدي بينديشيد.
لطفاً...

Labels: , , ,

Saturday, January 12, 2008
14 چهره سياسي و فرهنگي روايت مي‌كنند



شخصيت تاريخي محبوب من!


هنوز هم نتوانسته‌ام از اين راز سر دربياورم. اين‌كه چرا سريال‌هاي تاريخي نسبت به ساير موضوعات از محبوبيت بيشتري در بين مخاطبان تلويزيوني برخوردارند. اين‌كه شايد ما ايراني‌ها به خاطر حس نوستالژيايي كه در همه‌مان هست عاشق اين موضوعاتيم يا اين‌كه چون هميشه گذشته را بهتر از حال در اغلب موارد مي‌دانيم. اما هرچه كه هست گرايشمان به اين موضوعات همواره بيشتر بوده و با ديدنشان به نوعي با آن روزها و دوران همذات‌پنداري مي‌كنيم. اين را تجربه پخش سريال‌هاي تاريخي به خوبي نشان مي‌دهد. آرشيو ذهنمان را با هم مرور مي‌كنيم. شايد بشود گفت استادش مرحوم علي حاتمي بوده با هزار دستانش. سريالي كه هنوز هم مخاطب دارد و اگر بارها و بارها آن را ببينيم، خسته‌مان نمي‌كند كه هيچ، برايمان جذابيتي جديد هم دارد.
بعد از آن سربداران و امام علي(ع) و... را هم به خاطر مي‌آوريم. جذابيت اين ژانر از سريال‌سازي اين‌قدر بوده كه خيلي از فيلم‌سازان مطرح را هم وسوسه كرده تا با تمام سختي‌هاي چنين كارهايي به سراغش بروند و خودشان را بيازمايند. در اين بين ساختن سريال‌هايي با تم‌مايه‌هاي تاريخ معاصر توانسته مخاطب بيشترس را به خودش جذب كند و شايد اين به كوتاهي حافظه تاريخي اغلب ما برمي‌گردد. كوتاهي گاه خودخواسته و گاه ناخواسته و جبري. در اين بين مي‌توان به مجموعه‌هايي مثل كيف انگليسي، شب دهم و مدار صفر درجه اشاره كرد كه در بستري عاشقانه به بررسي برهه‌اي از تاريخ معاصر اين مملكت پرداخته‌اند. تجربه سريال‌هاي شخصيت‌محور آن هم در بستري تاريخي، بي‌شك موفق‌ترين نوع اين ژانر فيلم و سريال‌سازي است. ژانري كه احتمالاً شروعش با سريال اميركبير بود، چيزي در حدود 22 سال پيش. سريالي در مديوم‌هاي استاندارد جهاني كه در زمان خودش جزو پربيننده‌هاي تلويزيون بود و هنوز هم اگر پخش بشود، كلي حرف براي گرفتن دارد. شايد يكي از مهمترين شاخصه‌هاي به يادماندني اين سريال بازي خوب همه بازيگرها مخصوصاً سعيد نيكپور (در نقش اميركبير) و فخري خوروش (در نقش مهد عليا) بود. چيزي كه سعيد نيكپور عقيده دارد سايه‌اش هميشه بالاي سر بازيگري‌اش بوده. البته نمي‌شود از موسيقي بي‌نظير فريدون شهبازيان براي اين سريال صرف‌نظر كرد و صداي عليرضا افتخاري كه شايد آن روزها تازه داشت شناخته مي‌شد. كوچك جنگلي سريال موفق ديگر اين ژانر بود. سريال پرسروصدايي كه قرار بود ناصر تقوايي باتجربه موفقيت دايي جان ناپلئون بسازد، اما يكهو مثل خيلي از كارهاي ديگر آن را نيمه كاره رها كرد و بهروز افخمي كه در آن روزها مسئول فيلم و سريال شبكه اول بود و جواني جوياي نام، ادامه‌اش داد و خدايي‌اش خوب هم از پسش برآمد. مدرس ديگر سريال شخصيت محور آن روزها بود كه هم‌زمان با دو ورژن بازيگري ضبط و با هر دو آنها هم پخش شد. نقش‌آفريني مرحوم هادي اسلامي كه بي‌نظير بود و بازي بي‌نقص خسرو شكيبايي. بعد از اينها بود كه تلويزيون تا سال‌ها به سراغ شخصيت‌ها براي سريال‌سازي نرفت و اگر هم رفت چيز قابل قبول و تأملي نبود تا همين چندماه پيش كه پخش دو سريال با اين سبك شروع شد و خبرهاي خوبي را براي دوستداران اين ژانر به ارمغان آورد. «روزگار قريب» كيانوش عياري كه بي‌نقص و قدرتمند به بررسي رويداد زندگي يك شخصيت علمي مي‌پردازد.
دكتر محمد قريب پدر علم طب نوين و كودكان ايران. سريالي كه ساختنش پنج سال و اندي به طول انجاميده و دوره‌هاي مختلف تاريخي ايران را در بستر زندگي دكتر قريب بررسي مي‌كند. يك سريال خوش‌ساخت كه بهانه نوشتن اين مطلب شد در كنار «شهريار» كمال تبريزي. يك سريال خوب ديگر در اين روزها كه باعث مي‌شود به تلويزيون و مديرانش نمره مثبت بدهيم و در اين روزها و از توليدكنندگانشان تشكر كنيم. در كنار اينها خبر ساختن سريال «ستارخان» و سريالي در مورد علي‌اكبرخان دهخدا را هم داريم.
اينها همه خبرهاي خوبي است، اما در اين ميان هستند چهره‌هايي هم كه قابليت فيلم شدن را دارند و هنوز به سراغشان نرفته‌اند. سريال‌هايي كه در صورت خوش‌ساخت بودن ارزش اين همه وقت گذاشتن و صرف هزينه را دارند.
به همين دليل به سراغ تعدادي از چهره‌هاي مطرح رفته‌ايم و از آنها اين سوال پرسيده‌ايم كه به نظر آنها بعد از مشروطيت سرنوشت كدام‌يك از چهره‌هاي سياسي، علمي، هنري و فرهنگي ظرفيت سريال شدن را دارد. اين مطلب شروع پرونده مبسوط ما در بررسي اين ژانر از سريال‌هاست.
فعلاً اين را داشته باشيد تا هفته‌هاي بعد و پرونده سريال «روزگار قريب» و «شهريار». بعدش هم اگر دوست داشتيد مي‌رويم سراغ بقيه و نقبي مي‌زنيم به خاطره‌هاي ديروز و هنوز.
اولين انتخاب دكتر محمد مصدق:
ابوالفضل جليلي كه معمولاً فيلم‌‌هايش با بداقبالي مواجه مي‌شوند و اجازه نمايش نمي‌گيرند، معتقد است پرداختن به آدم‌ها و وقايع تاريخي يك مشكل بزرگ دارد و آن تحريف كردن و تغبير دادن بسياري از واقعيات و اتفاقات است. اما اگر اين مشكل رفع شود، پرداختن به زندگي مصدق را خيلي مهم مي‌داند؛ اين‌كه در چه وضعيت اجتماعي و سياسي پرچم انگليس را از سر چاه‌هاي نفت پايين مي‌كشد و پرچم ايران را جايگزينش مي‌كند.
«جوانان و مردم بايد اين شخصيت را بشناسند. البته شنيده‌ام يك ايراني در آمريكا دارد درباره مصدق فيلم مي‌سازد كه بد هم كار نمي‌كند.»
محمد‌علي سجادي هم با جليلي هم‌عقيده است و مي‌گويد: «مصدق در يك مقطع تاريخي بسيار تأثيرگذار بوده و جاي توجه بسيار دارد. مصدق يك ملي‌گراي واقعي بود. ملي‌گرايي يعني انديشيدن به ملت. ايراني بودن. روي اين شخصيت بايد بدون غرض و تحريف متمركز شد.»
بهروز غريب‌پور نمايشنامه‌نويس نام‌آشناي تئاتر هم مصدق را به عنوان اولين گزينه كه بايد به او پرداخته شود نام مي‌برد و دليل انتخابش را زندگي طولاني و پر‌فراز و نشيب او مي‌داند.
«او كه حاكم ايالت خراسان بوده و بعد نمايندگي‌اش در مجلس و نخست‌وزيري‌اش تا كودتا و بعد محاكمه‌اش مهم است. در پرداختن به زندگي مصدق مي‌شود فلاش‌بك زد به مشروطه و اتفاقات آن دوران. پرداختن به اين شخصيت تاريخي – روشنفكر مي‌تواند بسياري از ابهامات آن‌ روزها و شخصيت‌ خود مصدق را برطرف كند.»
شخصيت ديگري كه از مصدق به عنوان اولين انتخابش نام برد، جواد طوسي است. به اعتقاد او هم روايت دوباره‌ تاريخ مشروطه از 1320 تا كودتاي 28 مرداد وهم ماجرا‌هاي خصوصي اين شخصيت مي‌تواند براي سينما بسيار مناسب باشد. اين‌كه ببينيم هنرمند در تلفيق هنر و سياست مي‌تواند به يك زايش و نوآوري برسد و يا داستان به يك هجو نامحتوم ختم ‌شود. البته جواد طوسي از ستارخان هم نام مي‌برد كه علي حاتمي به او پرداخت ولي خودش هم از نتيجه‌ كار راضي نبود. و بايد دوباره درباره‌ او كار كرد.

ديگران:
محمود دولت‌آبادي مي‌گويد: «من به هر كس كه فكر كردم زندگي‌اش قابل پردازش است پرداخته‌ام. كلنل محمد‌‌تقي‌خان‌ پسيان و مصدق كه آن موقع كه من درباره‌شان نوشتم هيچ‌كس سراغشان نرفته بود. البته ما احتياج به يك كاوش عميق درمورد روزنامه‌نگاران دوره رضا‌شاه هم داريم. پرداختن به عارف قزويني و ملك «شعرا بهار هم جالب است و مي‌توانند در يك بافت قرار بگيرند.»
حمد‌رضا جلائي‌پور جامعه شناس و فعال عرصه اجتماعي و سياسي از اقبال لاهوري نام مي‌برد و توضيح مي‌دهد:‌«با اين‌كه اقبال لاهوري ايراني نيست، اما در ايران خيلي تأثيرگذار بوده. شخصيتي كه 90 سال پيش، هم مدرنيته و هم اسلام را مي‌شناخت و بين‌ اين دو تعادل ايجاد مي‌كرد. كاري كه ما امروز در آن نا‌توانيم، او 90 سال پيش به آن رسيده بود.»
محمد‌ خوش‌چهره، چهره سياسي ديگري بود كه سؤالمان را با او در ميان گذاشتيم. او از دكتر علي‌ شريعتي به عنوان شخصيتي كه براي جوان‌هاي امروز جالب است نام مي‌برد.
مسعود ده‌نمكي شخصيت‌ سياسي‌ - سينمايي امروز از جلال آل‌احمد به عنوان شخصيت‌ خاص و تأثير‌گذار نسل قبل از انقلاب نام برد و گفت: «سيروسلوك و تحول شخصيتي‌ آل‌احمد براي مخاطب جالب است و براي نسل بعد از انقلاب هم مرتضي آويني شخصيت قابل دركي است. شخصيتي كه در مجامع فكري تأثير‌گذار بوده. البته كارهايي هم كه تا حالا ساخته شده خيلي ضعيف بوده.»
عليرضا دبير كشتي‌گير سابق و نماينده شوراي شهر امروز از غلامرضا تختي نام مي‌برد و توضيح مي‌دهد: «با اين‌كه مرحوم حاتمي خواست به او بپردازد، ولي متأسفانه نتوانست كارش را تمام كند و نتيجه‌ نهايي آن چيزي كه بايد نشد. الان دو نوع ورزش داريم. سنتي و مدرن. در ورزش سنتي و باستاني اخلاقيات تقدم داشت و جسم و تن يك وسيله بود و روح بر همه‌چيز افضل. اما الان ورزش مدرن يك سرمايه‌داري كوتاه مدت است. تختي حلقه‌ واسط بين ورزش مدرن و سنتي بود كه زندگي‌اش بايد به پرده‌ نمايش كشيده شود. تا اخلاق پهلواني را براي مردم زنده كند.»

در اين ميان يك زن:
اما پوران درخشنده از يك شخصيت ادبي نام مي‌برد. پروين اعتصامي؛ شخصيتي كه به عنوان يك شاعر در يك دوره خاص اجتماعي – سياسي شكل گرفت، اما شعر‌هايش چاپ نمي‌شد. يك شخصيت مظلوم كه زندگي غم انگيز و محزوني دارد.

دو جواب متفاوت
داريوش ارجمند كه تجربه بازي در چند كار تاريخي را دارد، جوابي متفاوت‌تر از ديگران مي‌دهد. «نشان دادن انقلاب مشروطه مهم‌ترين كار است. نمايش مشروطه مثل نمايش اقيانوس است كه وقتي به آن مي‌پردازيم، خود به خود آدم‌هاي اين جريان را هم نمايش مي‌دهيم. اما ما وقتي آدم‌ها را از اتفاقات تفكيك مي‌كنيم، گاهي خود ماجرا را فراموش مي‌كنيم.»
جواب سيروس ابراهيم‌زاده بازيگر تئاتر و تلويزيون هم در نوع خودش جالب است. «تمام شخصيت‌‌هاي تاريخي، فرهنگي، اجتماعي قابل بررسي هستند تا از دل آنها فيلمنامه، نمايشنامه و ... در بيايد. به اين سادگي نمي‌توان اسم يك نفر را گفت و اين احتياج به مطالعه و تأمل بيشتري دارد.»
خشايار ديهيمي نويسنده، محقق و مترجم از محمد‌خياباني ياد مي‌كند و اين‌كه شخصيت مهم و پرادوكسيكالي در دوره‌اي از تاريخ داشته. منابع كمي درباره اين شخصيت وجود دارد و همين دليلي است كه باعث شده تا حالا درباره او فيلمي ساخته نشود.

يك نظر كامل:
خسرو معتضد، محقق و مورخ كه اين روزها چهره‌اش را در تلويزيون زياد مي‌بينيم، پاسخ كاملي به ما مي‌دهد كه پايان‌دهنده بخش اول پرونده‌مان است.
«ما تعدادي قهرمان اسطوره‌اي و شاهنامه‌اي داريم كه بايد درست به آنها بپردازيم. اين سريالِ 40 سرباز كه پخش مي‌شود، ارزش تاريخي ندارد و بيشتر جنبه فانتزي و سرگرم كننده دارد.
ما در دوره قبل از مشروطه شخصيت‌هايي داشتيم كه نبايد فراموششان كنيم. كساني مثل خشايار‌شاه، داريوش، بزرگمهر حكيم، زكرياي‌رازي، محمد‌علي‌وزيري، كريم‌خان زند و...
پرداختن به اينها حس ميهن پرستي و دفاع از ايران را در بين مردم زنده مي‌كند. حتي بايد به اتفاقات و وقايع هم بپردازيم.
اميركبير دوباره بايد ساخته شود. آن‌چه ساخته شد تكميل نبود و آن دوران را نتوانست به خوبي نشان دهد. كارهاي تاريخي بايد مشاور داشته باشند و همين‌طور ديمي كار نكنند. مثلاً‌ براي همين سريال «روزگارقريب». كارگردانش چندين بار با من تماس و مشاوره گرفتند و نتيجه‌ كار هم قابل قبول از آب درآمده.
در ساختن كارهاي تاريخي بايد به بسياري از نكات ريز توجه كرد و بي‌توجهي به آنها باعث كم‌كيفيت شدن كار مي‌شود. نكاتي مثل اسم ادارات در آن زمان، لباس‌ها، گويش‌ها، كلاه‌ها و ... مثلاً‌ در «مدار صفر‌درجه» لباس‌هايشان با دوره‌ زماني‌اش تطبيق نمي‌كرد.
در دوران مشروطه خود مظفر‌الدين‌شاه آدم جالبي است؛ فرنگ زدگي‌اش، سفرهايش، اعجاب و شيفتگي‌اش و...
حتي پيدايش راه‌آهن و اتومبيل در ايران هم جالب و قابل پرداخت است. كاري هم كه مرحوم حاتمي در مورد ستارخان كرد كافي نبود. حاتمي هنرمند بزرگي بود، ولي مشكلش اين بود كه تاريخ را زيبا مي‌كرد. تاريخ مناظر زشت هم دارد، مثل مرگ‌ و مير مردم. حاتمي اين نكات را رعايت نمي‌كرد. و بعد كه جلوتر برويم مي‌رسيم به خياباني، محمد‌تقي‌پسيان، ميرزاده‌عشقي و خيلي‌هاي ديگر. حق مدرس هم‌ در سريال‌هايي كه از او ساختند، ادا نكردند. موضوع نفت و وقايع آذربايجان و اشغال ايران توسط روس و انگليس براي مردم جذاب است.
دكتر مصدق و آيت‌الله كاشاني كه اگر نبودند مسئله ‌ملي كردن نفت در همان پارلمان مجلس مي‌‌ماند.
اگر خودمان به سراغ اين افراد نرويم و به آنها نپردازيم، از كشور‌هاي ديگر درباره آنها كار مي‌كنند و كارها هم معمولاً خوب نمي‌شود، چون آنها از جزئيات و فضاي حاكم در ايران اطلاع ندارند.
فيلم سينمايي «فرزند صبح» كه به زندگي امام خميني (ره) مي‌پردازد، فيلم خوبي است كه بايد سريع‌تر ساخته و آماده نمايش شود. و بعد زندگي آيت‌الله طالقاني، ستارخان، باقرخان، پرفسور حسابي، دهخدا، پروين اعتصامي كه زن بااحساسي بود، عارف قزويني و ... به زندگي آنها هم بايد نگاه دقيقي داشته باشيم از اين دست چهر‌ه‌ها زيادي داريم فقط بايد كمي دقيق‌تر به دور و برمان نگاه كنيم.»

Labels: , ,

Monday, December 31, 2007
سريال‌هايي از روزهاي دور و نزديك
اين هفته براي صفحه شبكه چلچراغ رفتيم سراغ سه تا سريال قديمي كه داره دوباره پخش مي‌شه. چيزي كه در ادامه مي‌خوانيد قسمتي از اين مطلب اغست. اگر مي‌خواهيد گپ‌وگفت ما رو هم با عوامل اين سريال‌ها بخونيد بد نيس يك سر به مجله شماره 278 ما بيندازي.

... بوي نا گرفته‌اند

يكي از سنت‌هاي هميشگي تلويزيون پخش چند باره فيلم‌ها و سريال‌هايي است كه قبلاً پخش شده است. برنامه‌هايي كه شايد گاه مدت‌ها از تاريخ انقضاي آنها (با توجه به شرايط و بايدها و نبايدهاي زمان ساخت آنها و يا موضوعي كه در مقطعي قابل تأمل بوده و حالا نيست) گذشته باشد. اما خب به هر حال به قول خود تلويزيوني‌ها آنتن پركن بي‌هزينه است. مدتي اين قضيه كم‌رنگ شده بود، اما رسانه ملي با رجعتي دوباره به برنامه‌هاي مديريتي گذشته خود دوباره و در سطحي وسيع شروع به پخش اين برنامه‌ها كرده. در اين ميان گاه بعضي از فيلم‌ها و سريال‌ها هستند كه به خاطر حس نوستالژيكي كه در مورد آنها داريم، دوباره مشتاقمان مي‌كند كه گه‌گاه به سراغشان برويم و نقبي بزنيم به خاطرات تلخ و شيرين گذشته. خاطراتي كه بخش اعظمي از دوره نوجواني و جواني هم‌نسلان من است كه تفريحي جز ديدن برنامه‌هاي تلويزيوني زمان خودشان نداشتند. برنامه‌هايي كه شايد براي آنها بي‌ربط هم مي‌نمود، اما وقتشان را پر مي‌كرد به هر حال. بگذريم. به بهانه پخش مجدد سه تا از اين سريال‌ها مي‌خواهيم برويم سراغ آن روزها. «پدر سالار» و «خانه سبز» كه مربوط به حدوداً 10 سال قبل است و «شهر قشنگ» كه مربوط به دوره شروع و كيا و بياي 90 شبي‌ها در حدود چهار پنج سال قبل است.

پدرسالار: تقابل سنت و مدرنيسم

يكي از موفق‌ترين سريال‌هاي تلويزيون بدون شك «پدرسالار» است. اين سريال كه محصول سال 72 شبكه دو بود در زمان خودش توانست مخاطبان زيادي را به خودش جلب كند. مخاطباني كه بحث روزمره‌شان هم شده بود ماجراي اين سريال؛ پدري (محمدعلي كشاورز) با ديدگاه‌هاي سنتي كه حالا آخرين عروس (كمند اميرسليماني) خود را در مقابل اين ديدگاه‌ها مي‌بيند. نمونه‌اي از تقابل سنت و مدرنيسم كه بحثش در آن روزها داغ داغ بود. نام كمند اميرسليماني با اين سريال روي زبان‌ها افتاد. خيلي‌ها او را نفرين مي‌كردند و خيلي‌هاي ديگر هم حق مسلم را به او مي‌دادند. البته اميرسليماني بعد از اين سريال هرگز نتوانست موفقيت قبلي خودش را تكرار كند و حتي بعد از مدتي از يادها رفت تا اين‌كه اين روزها دوباره با «ساعت شني» به تلويزيون بازگشته. «پدرسالار» فيلمنامه‌خوبي داشت كه آن را علي‌اكبر محلوجيان نوشت. فيلمنامه‌اي روان كه نشان از آشنايي نويسنده‌اش با اكثريت جامعه آن روزها داشت. اكبر خواجوي هم تهيه‌كننده و كارگردان اين كار بود.
البته شايد بتوان محبوبيت اين سريال را در آن روزها به خيلي از عوامل جداي از بازي و كارگرداني و اين جور حرف‌ها ربط داد. هجمه سريال‌هاي آب‌دوغمكي خانوادگي تلويزيون مردم را خسته كرده بود و سريالي حتي با اين مضمون كه هم به خانواده مي‌پرداخت و هم مضموني (براي آن روزها) نو داشت مي‌توانست خيلي زود جاي خودش را در بين مخاطبان تلويزيون پيدا كند. نبود شبكه‌هاي تلويزيوني متعدد و پخش مقطعي برنامه‌ها در آن زمان و نبود خيلي از امكانات ديگر نيز خودش دليل ديگري بود.
تيم بازيگري سريال هم شايد يكي ديگر از دلايل موفقيت كار بود. بازيگراني مثل محمدعلي كشاورز، حميده خيرآبادي، مرحوم جميله شيخي، مرحوم جعفر بزرگي، ناصر هاشمي، سيامك اطلسي، كمند اميرسليماني، كتايون رياحي و... البته اين سريال سكوي پرتاب خيلي از اين بازيگرها شد. هر چند امروز شايد ديگر ديدن اين سريال براي هيچ كدام از ما جذابيتي نداشته باشد، اما ديدن قيافه اصلي خيلي از بازيگرها در آن خالي از لطف نيست.

خانه سبز: هميشه سبز باشيد

باز هم يك سريال خانوادگي ديگر و البته باز هم با رويكردي نو براي آن روزها. كاري از تيم موفق بيژن بيرنگ و مهران رسام كه قبل از آن هم تجربه موفق سريال «همسران» را با هم داشتند. سريالي به قولي تلويزيوني‌ها آپارتماني كه بخشي از موفقيت آن به خاطر سوژه‌هاي خوبي كه براي آن انتخاب مي‌شد، بود. البته حضور خسرو شكيبايي هم دليل ديگري براي پرمخاطب شدن اين سريال بود. سريالي كه تقريباً مي‌شود گفت معرف رامبد جوان به دنياي بازيگري شد و در زمان پخش خودش خيلي از مسائل اجتماعي را تحت‌الشعاع قرار داد. «خانه سبز» شايد يكي از معدود سريال‌هاي آن روزها بود كه ترانه‌اي براي تيتراژ پاياني خودش داشت و احتمالاً شروع كننده استفاده از تيك‌ها در بازي‌هاي تلويزيوني براي جذب مخاطب بيشتر. شايد يادتان نيايد اما از اين سريال به بعد بود كه تكيه‌كلام‌ها يا تيك‌هاي بدني بازيگران بين مردم همه‌گير شد و هر كسي كه بهتر اين كارها را تقليد مي‌كرد آدم موفق‌تري مي‌نمود.
موفقيت اين سريال در جذب مخاطب سبب شد خيلي‌ها بعد از آن بخواهند از اين مدل به ظاهر آسان سريال‌سازي تقليد كنند كه نتيجه كار همه آنها چيزي جز شكست نشد. در همان سال‌ها تيم سازنده سريال هم با توجه به محبوبيتشان تصميم به ساخت ادامه آن گرفتند و آن را هم ساختند و اسمش را گذاشتند «سرزمين سبز» كه بنا به دلايلي پخش نشد و اين روزها بعد از 10 سال تازه دارد پخش مي‌شود. شايد اگر اين سريال آن روزها پخش مي‌شد، مي‌توانست به موفقيتي همچون «خانه سبز» برسد اما امروز وقتي نگاهش مي‌كني، چيز دلچسبي به نظرت نمي‌رسد. حتي خود همان «خانه سبز» هم اگر براي اولين بار مخاطبش باشي، همين‌طور است شايد چون اينها جزو همان سريال‌هايي هستند كه موضوعشان مربوط به زمان خودشان است و امروز به نظرمان موضوعيتي ندارند. شايد اگر به سنت سريال‌سازي بين‌المللي اين طور سريال‌هاي موفق هم به صورت دوره‌اي و به روز ساخته مي‌شدند الان «خانه سبز» چيزي در قواره‌هاي friends بود، چون قابليت آن را هم داشت. اما بنا به شرايط و قوانين تلويزيون ما كه هر روز تغيير مي‌كند شايد اين فقط يك خوش خيالي بيش نباشد. شايد... درباره محبوبيت اين سريال همين بس كه در آن روزها هر كجا كه سر مي‌زدي يك پسوند سبز جلوي چشمت سبز مي‌شد. «خانه سبز»، «مسكن سبز»، «اتومبيل سبز»، و... حتي خيلي‌ها هم به جاي خداحافظي مثل «خانه سبز»ي‌ها مي‌گفتند «هميشه سبز باشيد».

بدون شرح: ژانگولر با كلام طنز

مجموعه‌اي 90 شبي در ادامه رويكرد شبكه سه به پخش مجموعه‌هاي طنز از اين دست. «بدون شرح» اوليه تجربه كارگرداني مهدي مظلومي در عرصه طنز بود كه خيلي‌ها عقيده دارند تا امروز بهترين كار او هم در اين زمينه است. در آن روزها خيلي‌ها «بدون شرح» را سريالي بي‌مزه و بي‌محتوا مي‌دانستند و آن را با كارهاي مهران مديري مقايسه مي‌كردند، اما باز هم با اين حال اين مجموعه توانست در بين بينندگان عام تلويزيوني مخاطبان خودش را جذب كند و احتمالاً دليلش هم حضور بازيگراني غير از بازيگران مجموعه‌هاي روتين طنز مثل فتحعلي اويسي و امير جعفري بود.
شايد بتوان گفت بازپخش اين سريال براي كليت آن يك برد و شانس بود، چون خيلي از كساني كه آن را به بي‌مزه‌گي متهم مي‌كردند، با ديدن دوباره آن و مقايسه با حافظه طنز امروزي‌شان آن را يك كار موفق با طنزي بكر قلمداد مي‌كنند.
«بدون شرح» قرار بود ماجراي ما باشد. ماجراي دفتر يك هفته‌نامه با نويسندگان آسمان جلش كه عين ما براي بودن تلاش مي‌كنند و گاهي هم موفق مي‌شد چيزهاي درستي را از دنياي ما نشان بدهد. البته بهتر است بگوييم اين سريال حديث نفس نشريات زرد بود كه در قالب ماجراهايي طنز مي‌خواست مردم را بخنداند. طنز كلامي معمول در اين نوع سريال‌ها در «بدون شرح» تحت‌الشعاع بازي‌هاي اغراق شده بازيگران نقش اصلي‌اش قرار مي‌گرفت و در حقيقت اين مجموعه ملغمه‌اي بود از بازي‌هاي فيزيكي و طنز كلامي. شايد كمي بي‌رحمي باشد، اما «بدون شرح» در حقيقت مخاطب عامش را با ژانگولر بازي‌هايش مي‌خنداند نه متن‌هاي قوي و پر از تكه‌هاي طنز. در نهايت نبايد موفقيت اين سريال را (هر چند كمتر از بعضي از مانندهايش) در نظر نگرفت و شايد بشود گفت اين مجموعه پايه‌گذار مدلي از طنزهاي روتين تلويزيوني شد كه نسخه‌‌هاي كپي آن (حتي آنهايي كه توسط گروه خودش ساخته شد) چيزهاي بي‌مزه‌اي از آب درآمد و موضوعاتي دم دستي و دستمالي شده بود كه بهتر است درباره‌شان حرفي نزنيم. اين‌كه هر بار سراغ شغلي برويم و با حواشي و اطرافش شوخي كنيم، حداقل تا امروز كه جواب نداده. اما «بدون شرح» چون شروع اين كار بود و مسلماً وقت بيشتري روي آن گذاشته شده بود، حرف‌هايي داشت كه امروز باز هم نگاهي به آن بيندازيم.

Labels: , ,

Monday, December 24, 2007
هفت تكه از اكران خصوصي فيلم «سه زن» منيژه حكمت


ماجراي يك قاب تكرار نشدني


1-دعوت شديم براي يك اكران خصوصي. يك اكران قبل از پخش اصلي فيلم. اكران فيلم «سه زن» منيژه حكمت. حتماً يادتان هست كه چند وقت پيش گزارش پشت‌صحنه‌اش را در صفحات سينمايي نوشته بوديم. نيكي كريمي، پگاه آهنگراني، رضا كيانيان، بابك حميديان، مريم بوباني و... همه اينها را اضافه كنيد به تجربه‌هايي كه از فيلم‌هاي منيژه حكمت داريم. نگاهي به همه اين چيزها كه مي‌اندازيم براي ديدن اين فيلم بيشتر ترغيب مي‌شويم. شما اين طور فكر نمي‌كنيد؟
2-اين يك اكران خصوصي معمولي نبود. از همين‌هايي كه براي همه فيلم‌ها مي‌گيرند و بعدش هم جلسه مطبوعاتي‌اش را. اين اكران مهمانان ويژه‌اي دارد. سيد محمد خاتمي، دكتر مصطفي معين، احمد بورقاني، مصطفي تاج‌زاده، فريدون عموزاده خليلي، پيمان قاسم‌خاني و... و چلچراغ. اين لذت ديدن فيلم را براي آدم دو چندان مي‌كند.
3-بين هر حلقه از فيلم كه عوض مي‌كنند، استراحتي چند دقيقه‌اي داريم. در يكي از همين استراحت‌هاست كه آقاي تاج‌زاده بلند مي‌شود و به ما كه گوشه‌اي ايستاده‌ايم شيريني تعارف مي‌كند. بيشتر از شيريني اين حركت زير دندانمان خوشمزه مي‌آيد. آدم با خودش فكر مي‌كند اين همان آدم سياسي است كه تا ديروز شايد دست نيافتني به نظر مي‌رسيد اما الان اين قدر مهربان و خودماني پيش ماست. كاش همه رجال ما اين طوري بودند.
4-فيلم را مي‌بينيم. آقاي خاتمي با دقت به فيلم نگاه مي‌كند. خانم حكمت در استراحت‌ها به اين طرف و آن طرف سالن مي‌رود و به مهمان‌‌هايش مي‌رسد. فيلم خوبي است. يك جاهايي از آن را دوست داريم و يك جاهايي را هم نه، نمي‌دانم شايد بهترين صحنه‌اش آنجايي است كه نيكي كريمي با گروه موسيقي حرف مي‌زند و سراغ دخترش را از آنها مي‌گيرد. يك جاهايي به نظر شعار هم زياد دارد. امير ژوله به خانم حكمت مي‌گويد: «مثل كتاب داستان بود كار.» خانم حكمت مي‌گويد: «يعني بد بود.» امير جواب مي‌دهد: «نه منظورم اين است كه كلي اطلاعات داشت و...»
5-بعد از اين‌كه فيلم تمام مي‌شود، خانم حكمت به نمايندگي از بچه‌هاي گروه از همه تشكر مي‌كند و آنهايي را كه هستند به مهمانان معرفي مي‌كند. بعدش هم گلايه مي‌كند از بي‌توجهي جامعه امروز به تاريخ و گذشته و مي‌گويد اميدوار است كه اين فيلم در اين زمينه حركتي كرده باشد و بعد هم تابلويي را به عنوان هديه به آقاي خاتمي مي‌دهد و از او قول مي‌گيرد كه يادداشتي در مورد فيلمش بنويسد. بعد هم پيمان قاسم‌خاني را به آقاي خاتمي نشان مي‌دهد و مي‌گويد پيمان گفته بود من را به آقاي خاتمي نشان بدهيد. پيمان قاسم‌خاني هم مي‌گويد: «نگفتم اين طوري.» بعد آقاي خاتمي مي‌گويد: «ناراحت نباش من نفهميدم.» و جمع مي‌زند زير خنده.
6-خانم حكمت از همه مي‌خواهد تا همراه گروه با آقاي خاتمي عكس يادگاري بيندازند و به همين خاطر مي‌روند بيرون روي پله‌هاي مؤسسه. همه در يك قاب جمع مي‌شوند. جمع جالبي است كه شايد ديگر تكرار نشود. جمعي از سياسيون و هنرمندان كه زياد هم قاب نيستند.
7-بعد از عكس تقريباً برنامه تمام مي‌شود. خانم حكمت از همه تشكر مي‌كند. آقاي خاتمي مي‌گويد: «فيلم خوبي بود. اميدوارم هم در داخل مطرح بشويد و هم در بازارهاي جهاني. ما منتظريم فيلم‌هاي خوب بعدي شما را ببينيم.» و بعد با همه خداحافظي مي‌كند و مي‌رود. باقي هم همين‌طور با هم خداحافظي مي‌كنند و... مجلس اكران خصوصي «سه زن» تمام مي‌شود و همه‌مان مي‌رويم و منتظر مي‌مانيم تا اكران عمومي و بازخوردهاي مردمي با اين فيلم

Labels: , ,

Sunday, December 16, 2007
10 تكه از حضور سيدمحمد خاتمي در دانشگاه تهران
شايد به نظر كمي دير بيايد برا نقل اين مطلب اما هر چه كه باشد حضور سيد محمد خاتمي در دانشگاه تهران يك اتفاق خوب و دلپذير بود. چيزي كه در ادامه مي خوانيد تكه‌هايي از پشت صحنه اين حضور است كه در چلچراغ اين هفته هم چاپ شده...


استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

1- توي خانه نشسته‌اي كه اس‌ام‌اسي با اين مضمون به دستت مي‌رسد: «سلام. سه‌شنبه بيستم آذر خاتمي مياد دانشگاه تهران، دانشكده فني. اگه ميايي خبر بده تا كارت ورودي برات بگيرم...» آدم محبوب زندگي‌ات قرار است بيايد جايي و حرف بزند. فكرش را بكن. اگر هم كار داشته باشي مگر مي‌شود نروي؟ مگر مي‌شود...
2- ساعت 12 ظهر بيستم آذر. درهاي ورودي به دانشگاه تهران شديداً كنترل مي‌شوند تا به قول خودشان كسي غير از دانشجويان دانشگاه وارد محوطه نشود. خدا را شكر كارت ورودي به ما رسيد، هر چند انگار قرار است امروز ورود خبرنگاران هم آزاد باشد.
3- سالن دانشگاه فني با اين‌كه همه درها بسته شده نيمه‌پر است و خيلي‌ها هم جلوي درها تجمع كرده‌اند. درها كه باز مي‌شود تا وضعيت سالن به حالت عادي دربيايد، 45 دقيقه‌اي طول مي‌كشد. حالا سالن تا جلوي سن پر از جمعيت است. شايد بدون اغراق بيش از دو هزار نفر. بيرون هم كه بدتر از داخل. سالن‌هاي جنبي كه در آنها LCD نصب شده و تمام كريدورها پر شده. آدم ياد روزهاي خوب و دوست‌داشتني دوم خرداد مي‌افتد. همان روزهايي كه همه يكصدا به كرامت انساني و اخلاقي رأي داديم كه نمادش يك چهره دوست‌داشتني بود؛ سيدمحمد خاتمي.
4- همه منتظر لحظه ورود آقاي خاتمي به سالن هستند. كليپ و ترانه «يار دبستاني من» پخش مي‌شود و ناگهان سالن منفجر مي‌شود. همه يكصدا با هم مي‌خوانند و دست مي‌زنند و بعدش هم كليپي از آغاز راه اصلاح‌طلبي كه با تصاوير دكتر مصدق و شهداي 16 آذر 32 آغاز و در ادامه آن تصاوير امام خميني (ره) و دكتر شريعتي و دكتر چمران و مهندس بازرگان و... پخش مي‌شود و آخرش هم مي‌رسد به آخرين سخنراني خاتمي در دانشگاه تهران، 16 آذر 83 و جمعيت يكصدا او را تشويق مي‌كنند. به قول دوستي در آنجا دل آدم قنج مي‌رود براي اين همه محبوبيت.
5- جاي نفس كشيدن نيست. در اين فضا خاطرات تلخ و شيرين در ذهن آدم تداعي مي‌شود؛ جاي چسب‌هاي پلمپ قديمي روي درها و شعارهاي درود بر خاتمي و دانشجو- دانشجو، اتحاد- اتحاد و دانشگاه سنگر است، خاتمي را ياور است.
6- مجري اعلام مي‌كند آقاي خاتمي مي‌خواهد وارد شود و سكوت را رعايت كنيد. همه ساكت مي‌شوند و منتظر. منتظر ورود به قول خودشان منجي آزادي ايران. آقاي خاتمي وارد مي‌شود. سالن يكصدا فرياد مي‌زند و به احترامش مي‌ايستد و اينجاست كه نمي‌تواني جلوي اشكت را بگيري، وقتي مجري او را با عنوان مظهر رنج يك ملت مورد خطاب قرار مي‌دهد «اينجا دانشگاه تهران است صداي ملت ايران را از دانشگاه تهران بشنويد.» شروع جلسه و پخش سرود ملي و قرائت قرآن و بعد هم بيانيه انجمن اسلامي كه ميزبان اين برنامه است و آغاز سخنراني آقاي خاتمي.
7- آقاي خاتمي با خاطره‌اي از دوران دانشجويي‌اش و درباره فعاليتش در انجمن اسلامي دانشگاه اصفهان و احضار به ساواك به همين خاطر شروع مي‌كند و اشاره مي‌كند كه يكي از بزرگ‌ترين مشكل‌هاي رژيم گذشته و علل سقوطش تلاش براي حفظ وضع موجود به هر قيمت بود. آقاي خاتمي در ادامه صحبت‌هايش گفت: «همه بايد بدانند كه امروز هم دانشگاه زنده است.»
8- در ادامه از خيلي چيزهاي ديگر هم صحبت شد. از جنبش دانشجويي، از عدالت و اين‌كه نبايد مفهوم كلي اين مسئله را فقط در عدالت اقتصادي محدود كرد، از اين‌كه قانون اساسي ظرف يك بار مصرف نيست و از خيلي چيزهاي ديگر. از سنت‌پرستان مخالف تحول و ترقي تا...
9- در ميانه صحبت‌ها يكي گفت: «آقاي خاتمي شما كه هشت سال فقط حرف زديد.» اين جمله باعث اعتراض همه حاضران در سالن شد، اما آقاي خاتمي به اين صدا پاسخ داد كه بله شما درست مي‌گوييد من فقط حرف زدم، اما خيلي‌ها هستند كه همين حرف را هم نمي‌زنند و شهامت گفتن و تاب شنيدنش را هم ندارند. جمعيت فرياد مي‌زنند:« خاتمي پاينده، رييس جمهور آينده» كه خاتمي مي‌گويد:« ابدا، ابدا...»
10- آخرش هم آقاي خاتمي به سؤال‌هاي دانشجويان پاسخ داد. سؤال‌هايي در همه زمينه‌هاي سياسي و كشوري و جلسه تمام شد. كاش جا و وقت بيشتري داشتيم براي انعكاس همه حرف‌ها و واكنش‌ها اما حيف. روز آخر صفحه‌بندي و هزار تا بهانه ديگر هست. فقط اينها را گفتم تا شما هم در حظ دروني‌ام- دروني‌مان- شريك شويد و با هم به ياد روزهاي خوب بيفتيم و يادمان باشد كه بايد در انتخابات آينده دوباره حضور حداكثري داشته باشيم تا خاطره آن روزها تداعي شود كه به قول آقاي خاتمي همين حضور باطل‌كننده خيلي از سحرهاست.
تكمله: از دانشگاه كه بيرون مي‌زنيم هنوز مست حضور در جلسه يكي دو ساعته‌ايم. هواي خنك بيرون به صورتمان مي‌خورد و در خيابان انقلاب تنها تصويري كه جلوي چشممان رژه مي‌رود، حضور درجه‌داران زحمتكش نيروي انتظامي است كه براي حفظ آرامش به فاصله يك متر از هم در اين سرما مشغول پاس دادن و نگهباني‌اند. انتخابات نزديك است. يادمان باشد به قول آقاي خاتمي، استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم...

Labels: , ,

Tuesday, December 11, 2007
ما شده‌ايم پايه ميز و صندلي پلاك قرمزها
اين هفته با چند تا از بچه‌هاي چلچراغ رفتيم ديدن جانبازان. جانبازهاي جنگ هشت ساله. كساني كه شايد امروز خيلي‌ها فراموششان كرده باشند و يا خيلي‌هاي ديگر هم از آنها فقط به عنوان نردبان ترقي‌شان استفاده مي‌كنند! كاش مي‌شد همه ديده‌ها و شنيده‌هاي آن روز را نوشت اما حيف. حيف كه... چيزي كه در ادامه مي‌خوانيد تكه‌هايي از ديده‌ها و شنيده‌هاي آن روز سرد پاييزي است. صبح يك روز آذر. بيمارستان ساسان. طبقه نهم... اين شايد فيلمنامه يك فيلم مستند باشد كه شايد روزي آن را بسازم. شايد...
پلان يك: چند تا بچه در يك كوچه باريك مشغول بازي هستند. جنگ‌بازي، كيوكيو، بنگ‌بنگ، چند تا آدم خوبه ماجرا و چند تاي ديگر هم آدم بد ماجرا. تفنگ‌هاي چوبي دست‌سازشان را به طرف هم مي‌گيرند و... اين تصوير ذهني خيلي از بچه‌هاي هم‌سن و سال من است. بچه‌هايي كه در بازه 64- 59 به دنيا آمده‌اند و عمده كودكي‌شان را در ايام جنگ سپري كرده‌اند.
پلان دو: مدير مدرسه در مراسم صبحگاهي مشغول سخنراني براي بچه‌هاست. «حسين افتخار مدرسه ماست. يك كم از او ياد بگيريد. او مي‌توانست الان پيش شما باشد و روزگارش را بگذراند، اما براي دفاع از ناموس و ميهنش رفت جبهه و شهيد شد...» اينها جملاتي است كه يكي از جانبازان كه هم‌كلاسي حسين فهميده بوده مي‌گويد. روي تخت بيمارستان نشسته و از آن روزها تعريف مي‌كند و گاهي تن صدايش بالا مي‌رود. «بعد از آن حرف‌ها مدام با خودم درگير بودم تا آخرش من هم رفتم. رفتم همان‌جايي كه حسين رفت، اما خب قسمت اين بود كه حالا روي اين تخت باشم.» چشمانش پر از اشك مي‌شود و صدايش دورگه: «مي‌داني ما آن‌طور رفتيم براي اين‌كه اينها امروز پشت ماشين‌هاي پلاك قرمز بنشينند و حتي شيشه‌ماشينشان را هم برايمان پايين نياورند. ما شده‌ايم پايه ميز و صندلي آنها و...» از اينجا به بعد اين‌قدر دلش گرفته و پر است كه بايد روي صدايش موسيقي بيايد تا تصاويري قابل پخش داشته باشيم.
پلان سه: روي تختش دراز كشيده و به سختي حرف مي‌زند. هم قطع نخاعي است و هم شيميايي و خانمش هم بالاي سرش ايستاده؛ خندان و بدون اين‌كه اثري از خستگي در چهره‌اش مشخص باشد. اما مشخص است كه سال‌هاست بار زندگي را به دوش مي‌كشد. مرد مي‌گويد: «17 سالم بود كه رفتم جبهه و 19 سالم بود كه با ايشان ازدواج كردم. حالا سه فرزند داريم. ما اصلاً نفهميديم چطور دور و برمان شلوغ شد. حالا اين خانم تنها مونسم شده.» بچه‌ها را نگذاشته بيايند بيمارستان تا پدر و قهرمان ذهنشان را در اين وضعيت نبينند.
پلان چهار: در يك اتاق چند نفري داريم با دو تا جانباز از خاطراتشان مي‌گوييم و شيريني‌هاي آن روز و اين‌كه چطور يكي از آنها با آفتابه پلاستيكي چند تا عراقي را دستگير كرده و... كه ناگهان جانبازي وارد اتاق مي‌شود و مي‌گويد: «اينجا خبرنگار چه كسي است. اگر كسي دل شير دارد بيايد اتاق من باهاش حرف دارم...» و مي‌رود. پيرمردي كه پيش او هستيم مي‌گويد: «اين رفيق ما موجي است مواظب باشيد اعصابش را به هم نريزيد.»
پلان پنج: اتاق همان جانباز موجي: «مي‌خواهم حرف بزنم مكتوب كنيد. همه‌اش را هم بايد چاپ كنيد، وگرنه حرف نمي‌زنم.» مي‌گوييم تا جايي كه بشود اين كار را مي‌كنيم. عصباني مي‌شود و مي‌گويد: «جگر شير نداري/ سفر عشق مكن. برو برادر. برو شما اين‌كاره نيستي.» بحثي نيست. انگار راست مي‌گويد، اما انگار برايش قابل فهم نيست كه اين روزها جگر شير هم كارساز نيست. كاش امروز همه مثل او و هم‌رزمانش بودند. كاش... آخرش يكي ديگر از بچه‌ها مي‌رود پيشش و اطمينانش را جلب مي‌كند. از وضعيت رسيدن داروهايش شاكي است و...
پلان شش: شيميايي است. همسرش مي‌گويد: «پنجاه درصد بوده اولش، اما حالا بعد از كميسيون جديد بيست درصدي از درصدش كم كرده‌اند، اما خودش نگذاشته اعتراض كنند. گفته ما براي درصد گرفتن كه نرفته‌ايم.» خودش به خوبي نمي‌تواند حرف بزند و زبانش مي‌گيرد. دفتري را نشانمان مي‌دهد كه دارد خاطراتش را از همان ابتداي بچگي براي پسرش مي‌نويسد تا روزي كه... «15 سالم بود كه رفتم جبهه. تازه از شهرمان آمده بودم تهران و مشغول كار شده بودم كه رفتم، بايد مي‌رفتم. تكليف بود. همه مي‌رفتند. كاش شما هم مثل بچه‌هاي آن روزها بوديد. پسرم غيرت را بايد از بچه‌هاي نسل من ياد گرفت. زندگي‌مان سخت بود، اما قيد همه چيز را زديم. چون بايد مي‌رفتيم و...» دوست دارد اگر بشود دفترش را چاپ كند. چند كلمه‌اي حرف مي‌زند و خسته مي‌شود و دوباره حرف‌هايش را مي‌نويسد و...
پلان هفت: يكي از مددكاران مي‌گويد: «تازه اينها خوب‌هايشان هستند كه شما ديده‌ايد. خيلي از جانبازاني كه مستقيم شيميايي شده بودند حالا شهيد شده‌اند. البته اينجا هم داريم هنوز از آنهايي كه حالشان خوب نيست، اما توي اين طبقه نيستند و... زمان ملاقات رو به اتمام است. انگار بايد برويم به همين دوستان طبقه نهم بيمارستان ساسان بسنده كنيم. كاش زمان بيشتري داشتيم و مي‌شد ساعت‌ها پاي حرف تك‌تك آنها بنشينيم، اما حيف... مأمور حراستي كه با ماست به پايين بي‌سيم مي‌زند كه يك آسانسور براي طبقه نهم بفرستيد، دوستانمان مي‌خواهند بروند.
پلان آخر: اگر قرار بود اين نوشته كوتاه فيلمي مستند مي‌شد، دوست داشتم پايانش اين‌طور مي‌شد. شايد كمي دراماتيك باشد، اما چيزي است كه درست عين واقعيت است. عين واقعيت. تصاوير پي‌درپي. اول يك صحنه از جنگ يا انفجار يا چيزي از اين دست. بعد هم صحنه لبخندي كه از روي لب هيچ كدام از آنها نمي‌افتاد. لبخندي كه گاهي حتي نشان از تلخي بود، اما معلوم بود كه تهش اطمينان است و رضاي قلبي و آخرش هم آخرين پلك‌زدن‌هايشان و تمام شدن حيات خاكي و... كات.

Labels: , ,

Tuesday, September 04, 2007
نكته هايي از پشت صحنه ديدار جوانان نخبه با رئيس‌جمهور
چلچراغي‌اي در ميان نخبگان!

شنبه سوم شهريورماه به مناسبت روز جوان قرار بود تعدادي از جوان‌هاي نخبه (نزديك100 نفر) با رئيس‌جمهور ملاقات داشته باشند. من هم به واسطه دوستي كارت ملاقاتي گرفتم و در جلسه شركت كردم. ساعت 20/3 رسيديم ابتداي خيابان پاستور. موقع عبور از يكي از اين گيت‌هاي حراست صداي آژير بلند شد. نگهبان‌ها گفتند اشياي فلزي‌ات را تحويل بده. وقتي پول خرد‌هاي توي جيبم را ريختم روي ميز، فقط خودم بودم كه نمي‌خنديدم. مراسم يك ساعت با تاخير شروع شد. شربت پرتقالي ‌خورديم و رفتيم داخل. رديف‌هاي اول همه پر شده‌اند، اما تا رديف پنجم هر چه چشم‌‌چشم مي‌كنم (البته در قسمت مردانه) همه موها سفيد يا جوگندمي است. انگار جوانان ديروز هم حسابي توي جلسه هستند. بعد از يك سري برنامه‌هاي روتين نوبت چندتايي از نخبه‌ها شد تا بروند پشت تريبون و به نمايندگي از بقيه حرف بزنند. اولين نفر يك جوان يزدي بود كه كلي اختراع داشت و يكي از آنها دستگاه واكس‌زني خودكار بود. پسر وقتي پشت تريبون آمد، بعد از كلي گله كه چرا فقط المپيادي‌ها را نخبه معرفي مي‌كنيد، گفت: «آقاي رئيس‌جمهور چرا همه‌اش ما نخبه‌ها بايد برويم در كارخانه‌ها كار كنيم؟ چرا نمي‌شود خودمان كارخانه بزنيم و چند نفري را استخدام كنيم؟ اين‌طوري ايجاد اشتغال مي‌شود! لطفاً تسهيلاتي فراهم كنيد تا ما هم بتوانيم كارخانه بزنيم...» نخبه بعدي يك روحاني بود و صحبت‌هايي درباره آينده حوزه داشت. نفر بعدي پسري از چهارمحال و بختياري بود كه فقط از رئيس جمهور تمجيد و ستايش كرد. بعد از او پسر ديگري آمد كه از وضعيت كنوني دانشگاه‌ها تقدير كرد و گفت: «آقاي رئيس‌جمهور، متشكريم كه اين شرايط را براي ما به وجود آورده‌ايد. من اين را از طرف همه دانشجويان كشور مي‌گويم.» نفر بعدي خانمي بود كه دكتراي مهندسي مكانيك داشت و كلي عنوان در كشورهاي خارجي به دست آورده بود. او كه پشت تريبون آمد، گفت: «آقاي رئيس‌جمهور من اينجا نه به عنوان يك نخبه كه به نمايندگي از طرف همه جوانان ايران كه اينجا نيستند و نماينده‌اي هم ندارند، حرف مي‌زنم.» او اشاره‌هايي به شرايط بد جامعه و نبود شغل براي جوان‌ها كرد و گفت بايد فكري به حال اين نسل بكنيم كه قرار است آينده‌ساز ايران باشد و اگر اوضاع همين‌طور پيش برود ديگر اميدي به آنها نيست. نكته‌اي كه در اين ميان قابل توجه بود و آدم را اذيت مي‌كرد، همهمه‌اي بود كه موقع حرف زدن اين خانم فضاي سالن را پر كرده بود. بعد رئيس جمهور پشت تريبون رفت و گفت: «روز جوان است و جوان‌ها مخاطب ما هستند. به همين خاطر آدم كلي حرف براي زدن دارد. ما بارها ثابت كرده‌ايم كه دولت ما دولت جوان‌محوري است. ما روي جوان‌ها زياد سرمايه‌گذاري كرده‌ايم و اين را نشان هم داده‌ايم و به همين خاطر كلي هم از بيرون اذيتمان كرده‌اند و درباره‌مان چيزها نوشته‌اند.‌مثلاً الان ما آمده‌ايم يك وزير جوان براي وزارت صنايع پيشنهاد داده‌ايم، اين‌قدر سنگ‌اندازي مي‌كنند و از بيرون غر مي‌زنند كه نگو. ردپاي روي برف را كه ديده‌ايد، اگر ردي روي آن نباشد، شما با شهامت از روي آن رد مي‌شويد. اما اگر كسي قبل از شما روي آن راه رفته باشد، سعي مي‌كنيد پايتان را جاي پاهاي او بگذاريد. اينها هم اين‌طور عادت كرده‌اند. چون ما پايمان را جور ديگري مي‌گذاريم غر مي‌زنند. نمي‌دانند بالاخره اگر اين وزير جوان يك اشتباه كند، 99 تا كار را بهتر و درست‌تر انجام مي‌دهد. اين همه شما اشتباه كرديد، حالا يك‌بار هم او اشتباه كند. اينها حتي به خود من هم كه زياد جوان نيستم مي‌گويند جوان. مي‌گويند اينها آمده‌اند اِل مي‌كنند و بِل مي‌كنند. ما آمده‌ايم در دانشگاه‌ها اساتيد جوان و خوشفكر را آورده‌ايم، صداي همه درآمده. اينها مي‌خواهند كار نو و با انرژي انجام بدهند، اما شما داريد ترجمان علوم مادي غربي را كه براي انسان ماترياليستي در نظر گرفته شده ارائه مي‌دهيد. خب مي‌بينيد ما چقدر براي بها دادن به شما جوان‌ها داريم مشكلات تحمل مي‌كنيم.»
آقاي رئيس‌جمهور در بخش ديگري از سخنانش در مورد قدرت كشور صحبت كرد و اين‌كه خيلي‌ها دارند در دنيا به اين نتيجه مي‌رسند كه ايران كشور بزرگي است و در ملاقات‌هايشان اذعان مي‌كنند كه ما طرف شما هستيم. حتي چندتايي از آنها اقرار كرده‌اند كه ايران قدرت اول منطقه است و احمدي‌نژاد هم براي اين‌كه به آنها ثابت كند ما قدرت جهاني داريم، برايشان پيغام فرستاده كه حاضريم در مورد مسائل جهاني با شما صحبت و تبادل نظر كنيم. رئيس جمهور گفت خيلي‌ها براي داشتن رابطه با ما از همين الان زنبيلشان را گذاشته‌اند تا از قافله جهاني عقب نمانند.
بخش زيادي از حرف‌هاي رئيس‌جمهور در اين جلسه به مسئله هسته‌اي ايران اختصاص داشت. اين‌كه چه مشكلاتي داشته‌ايم و حالا همه گردنه‌ها را رد كرده‌ايم و به ساحل آرامش رسيده‌ايم. احمدي‌نژاد تأكيد كرد كه ما در اين مسئله با كسي شوخي نداريم و همان‌طور كه جوان‌ها مي‌خواهند شجاعانه ايستاده‌ايم. «آنها به ما گفتند اگر فلان كار را بكنيد تحريم مي‌كنيم و پدرتان را درمي‌آوريم و از اين جور مزخرفات را گفتند اما ما چون دستشان را خوانده بوديم، پيغام داديم كه هر كاري مي‌خواهيد بكنيد و ديديد كه آخرش هم هيچ‌كاري نتوانستند بكنند. حتي تعدادي از آنها به ما گفتند كه خيلي از داخل فشار مي‌آورند كه فلان كار و بهمان كار را بكنيد، اما در حقيقت آنها هم شما را نمي‌شناختند و به ما گراي غلط دادند. ببينيد در اين مسئله ما بايد در دو جبهه مي‌جنگيديم.»
يكي از بخش‌هاي كسالت‌آور اين برنامه قسمت‌هايي بود كه مجري براي حرف زدن مي‌آمد. مجري يكي از شبكه‌هاي تلويزيوني كه با كش دادن حرف‌هايش فكر مي‌كرد جمعيت را مستفيض مي‌كند و در اجرايش تقريباً اسم و عناوين همه را غلط خواند و براي چيزهايي كه نوشته نداشت هم بايد يك مترجم زبان عربي استخدام مي‌شد.
مجري محترم در پايان برنامه گفت آقاي رئيس جمهور به همه حاضرين در سالن هزينه سفر حج عمره را هديه داده، اما آخرش كه رفتيم تا از چند و چون ماجرا خبر بگيريم و بعد از كلي صابون زدن به دلمان و خوشحال شدن براي رفتن به زيارت خانه خدا به ما گفتند شما جزو نخبه‌ها نيستيد، هديه فقط براي نخبه‌ها بود نه همه حضار.

Labels: , ,

Sunday, July 29, 2007
درباره طرح جديد ارتقاي امنيت اجتماعي












عكس‌هايي كه مي‌بينيد مربوط به طرح جديد امنيت اجتماعي است. همه اين عكس‌ها را رضا جلالي گرفته. دقيقا در همان روزي كه قرار بود طرح جديد شروع بشود.همان روزي كه به همراه عده‌اي ديگر از خبرنگاران براي آشنايي با طرح جديد به مقر اصلي نيروي انتظامي رفتم و حاصلش گزارشي است كه در ادامه مي‌بينيد. گزارشي كه در صفحات اجتماعي اين هفته «چلچراغ» هم چاپ شده. بدون توضيح اضافه‌تر فكر مي‌كنم بهتر است خود ماجرا را بخوانيد. گفت‌وگوي من با دو تا از افسران پليس زن به اضافه حضور در سه نقطه از تهران به همراه گشت‌هاي ارشاد.



آنها خودشان را معرفي نمي‌كنند


«طرح تشديد برخورد با بد پوشش يا نه بهتر است بگوييم طرح ارتقاي امنيت اجتماعي با رويكرد اخلاقي» اين جمله‌اي است كه سرهنگ مهدي احمدي مسئول مركز اطلاع‌رساني ناجا براي معرفي طرح جديد نيروي انتظامي به ما مي‌گويد. اين طرح مدتي است كه در مراحل مختلف مخصوصاً در تهران اجرا مي‌شود و حالا با اضافه شدن 100 نيروي جديد با تجهيزات به گروه قبلي شديدتر ادامه پيدا مي‌كند. عصر روز دوشنبه اول مرداد خبرنگارها در مقر اصلي ناجا جمع شدند تا در مورد اين طرح جديد توجيه‌ شده و از نزديك با آن آشنا بشوند.
«اصلاح آقايان به شيوه‌هاي غربي، اوباشيگري، بدپوششي، تجاوز به حقوق اجتماعي، عدم پوشش مناسب موي سر براي خانم‌ها، مانكني براي خانم و... از جمله مواردي است كه در اين طرح با آن برخورد مي‌كنيم.» بعد از اين از سرهنگ احمدي مي‌پرسيم: طرح قرار است تا چه مدتي پي‌گيري شود؟ «تا زماني كه نياز جامعه باشد ادامه دارد.» خبرنگاران دورتادور مسئول اطلاع‌رساني ناجا را گرفته‌اند و سؤال‌هايشان را پشت سر هم از او مي‌پرسند.
اين طرح در تهران تشديد شده؟ «نه تهران به عنوان Pilot، است اما اين يك طرح سراسري است.» ديگري ادامه مي‌دهد مراحل طرح هنوز مثل قبل است؟ «ما اقدامات خودمان را در سه مرحله متمركز كرده‌ايم. اول تذكر و ارشاد، بعد انتقال به پايگاه پليس و مشاوره و تعهد و در نهايت اگر اينها جواب نداد اقدام قضايي.»
جناب سرهنگ اگر در اين ميان كسي مورد ضرب و شتم قرار گيرد و آسيبي ببيند، چه‌ كار بايد بكند؟ همه ما شنيده‌ايم يا ديده‌ايم كه چنين اتفاقاتي افتاده. «ببينيد هيچ‌كس تا مجبور نشود حق ضرب و شتم ندارد. يعني فقط در مواردي خاص چنين امكاني شايد وجود داشته باشد. به همين خاطر هر كس در جايي چنين برخوردي ديد مشخصات فرد را با تلفن 197 به ما اطلاع بدهد تا با او برخورد كنيم.» غير از اين گشت‌هاي ارشاد شما گشت نامحسوس هم داريد؟ «ما در بزرگراه‌ها گشت نامحسوس داريم.» برنامه بعدي شركت خبرنگاران در گشت ارشاد نقاط مختلف شهر است.

***
دور تا دور محوطه بزرگ جلوي ساختمان را ماشين‌هاي گشت ارشاد گرفته‌اند. يكي در ميان بنز و استيشن‌هايي كه پليس‌هاي خانم را حمل مي‌كنند و كساني را كه براي ارشاد گرفته‌اند. همه سرنشينان جلوي ماشين‌هايشان ايستاده‌اند و سرهنگ مطهر براي آنها صحبت مي‌كند. «همه شما عزيزان بايد حدود اربعه‌اي كه برايتان گذاشته شده را رعايت كنيد. خواهران در اين تيم‌ها وظيفه اصلي برخورد را دارند كه بايد با مصاديق بدحجابي و بدپوششي باشد. دقت كنيد كه اين برخوردها كاملاً محترمانه و برابر پنج مصداقي كه از قبل هم بود، باشد. در اين ميان بايد خيلي مراقب برخوردهايتان باشيد چون بعضي‌ها مي‌خواهند تنش ايجاد كنند. خواهش مي‌كنم خيلي با سعه‌صدر و خيلي لطيف و نرم‌افزاري برخورد و ارشاد كنيد. امروز آمايش و گسترش كارما در تهران سه‌‌برابر شده. ما با هم عهد كرده‌ايم تا نگذاريم بدپوششي و بدحجابي عفت عمومي را خدشه‌دار كند و...»

***

گفت‌وگو با دوتا از پليس‌هاي زن طرح امنيت اجتماعي

از سرهنگ احمدي رئيس مركز اطلاع‌رساني نيروي انتظامي مي‌خواهيم كه شرايط گفت‌وگو با خانم‌هاي گشت ارشاد را براي ما فراهم كند و ايشان هم مي‌گويند كه در حضور خودشان دو تا از اين خانم‌هاي پليس گفت‌وگو كنيم. هر دو فارغ‌التحصيل دوره دوم پليس در سال 85 هستند و در مورد آموزش‌هايي كه ديده‌اند، مي‌گويند: «ما با روش استانداردسازي رفتار پليس آموزش ديده‌ايم. اين‌كه رفتار پليس با مردم بايد كاملاً محترمانه باشد تا آنها هم حرف ما را گوش بدهند و بتوانيم مؤثر باشيم.» مي‌پرسم خب اگر مجبور شديد به خاطر حرف گوش نكردن يا هر علت ديگري برخورد فيزيكي داشته باشيد چه‌كار مي‌كنيد؟ آيا در اين مورد هم آموزش ديده‌ايد؟ «ما در چنين موقعيت‌هايي هم محترمانه برخورد مي‌كنيم. ما خانم‌ها برخورد فيزيكي نمي‌كنيم و قطعاً با صحبت‌ كردن طرف مقابل را راضي مي‌كنيم. ما اصلاً تجهيزاتي هم براي برخورد نداريم. همه تجهيزات در اختيار سر اكيپ ماست كه در صورت نياز خودش از آنها استفاده مي‌كند.» يكي از خبرنگارها گير داده تا اسم اين خانم‌ها را بداند، اما آنها خودشان را معرفي نمي‌كنند.
سرهنگ احمدي مي‌گويد: «اين بخشي از آيين‌نامه‌ آنهاست، حالا شما چرا گير داده‌ايد به اسم اينها. تا اين لحظه زنان پليس ما اسم ندارند. قرار نيست وارد جزئيات بشويم. برويد سراغ سؤال‌هاي بعد.» يكي از خانم‌هاي پليس ادامه مي‌دهد: «اگر قرار بود هويت ما هم مثل آقايان مشخص بشود، خب ما هم اسممان را با اتكيت روي لباسمان مي‌زديم. هويت ما نبايد مشخص بشود.» دوباره بحث مي‌رود روي برخورد فيزيكي. «ببينيد ما درگير نمي‌شويم. آقايان از ما در برابر چنين درگيري‌هايي حمايت مي‌كنند. ما به ندرت با خانمي برخورد فيزيكي مي‌كنيم.» اگر مجبور بشويد چه؟ «به هر حال هدايتش مي‌كنيم. اگر نشد نمي‌زنيمش، اما دو نفري دستش را مي‌گيريم و بالاخره سوارش مي‌كنيم.»از يكي از خانم‌هاي پليس مي‌پرسم موقع كارت چه حسي داري؟ «ما مسئوليت داريم و به جنبه شغلي و وظيفه‌مان عمل مي‌كنيم. ما وقتي وارد سازمان ‌شديم، مي‌دانستيم براي نشستن پشت ميز نيامده‌ايم.»
بعد از اين جواب است كه خانم‌هاي پليس از ما جدا مي‌شوند تا براي مأموريت اعزام شوند. از سرهنگ احمدي مي‌پرسم. آيا شما مجوز ورود به دانشگاه‌ها را هم داريد؟ «قطعاً اگر دانشجويي مشكلي داشته باشد اين وظيفه حراست خود دانشگاه است كه با آن برخورد كند و به ما هيچ ربطي ندارد. ما براي چه بايد وارد دانشگاه‌ها بشويم كار ما چيز ديگري است.» اينها را مي‌گويد و ما هم مي‌رويم تا به اكيپ‌هاي داخل شهر بپيونديم و ماجرا را از آنجا پي‌گيري كنيم.

ميدان ونك

پليسي كه اينجا ايستاده از تجمع خبرنگارها شكايت دارد. «الان يك بنده خدايي كه كارش با يك ارشاد كوچك حل مي‌شد، به خاطر ديدن شما و اين‌كه ازش عكس گرفته‌اند ناراحت شد و كار به بگومگو كشيد. شما اگر دورتر بايستيد و جريان را ببينيد بهتر است.» مي‌روم و نگاهي به داخل ماشين استيشن گشت مي‌اندازم. سه تا دختر داخل آن نشسته‌اند و منتظرند تا چهارمي هم سوار شود و به مركز اعزام بشوند. احتمالاً به كلانتري وزرا. يكي از‌ آنها داد مي‌زند «آقاي پليس من تعهد نمي‌دهم و...» مأموري جلو مي‌آيد و در استيشن را مي‌بندد. مردم دور خبرنگارها تجمع كرده‌اند و صحبت مي‌كنند. مأمورها ما را به جايي بالاتر هدايت مي‌كنند. اين‌قدر شلوغ شده كه ماشين‌ها حركت مي‌كنند و مي‌روند. ما مانده‌ايم و مردم. فضا عينهو ميتينگ‌هاي تبليغاتي شده. موافقان و مخالفان با هم جدل مي‌كنند و هر كدام مي‌خواهند ديگري را راضي كنند و خودشان پيروز ميدان باشند.


ميدان تجريش

اينجا هم مثل ميدان ونك شلوغ شده. تقريباً مثل همانجا مردم جمع شده‌اند و حرف مي‌زنند. مثل هميشه اينجا هم پليس ما را به مكاني جلوتر از گشت ارشاد هدايت مي‌كند. پيرزني مي‌گويد: «خب بگذاريد حرفمان را بزنيم. مگر چه اشكالي دارد؟» پليس هم محترمانه جوابش را مي‌دهد: «مادر حرفت را بزن، اما لطفاً برويد جلوتر تا ما هم كارمان را بكنيم.» اينجا هم مخالف و موافق زياد است. بحث‌ها كم‌كم بوي سياست مي‌گيرد و بعدش هم از موضوع اصلي خارج مي‌شود. ما هم تصميم مي‌گيريم برويم سراغ نقطه بعدي.


خيابان جردن

خدا را شكر اينجا ديگر خبرنگاري غير از من نيست. جلو مي‌روم و خودم را معرفي مي‌كنم، مأموران هم با خوشرويي با من برخورد مي‌كنند. مادري كه دخترش را سوار استيشن كرده‌اند مي‌گويد: «دستتان درد نكند. بايد با اينها اين‌طور برخورد كنيد. حالا كي دختر من را آزاد مي‌كنيد؟» در همين حين مأمورهاي زن با دو تا خانم ديگر صحبت مي‌كنند. اينها هم مادر و دختر هستند. دختر عصبي شده و خيلي تند با مأمورها رفتار مي‌كند. مي‌گويند: «شما حجابت را درست كن و برو.» دختر هم خيلي عصبي جوابشان را مي‌دهد: «حجاب من هيچ مشكلي ندارد. هيچ كاري هم نمي‌كنم.» انگار موضوع دارد بالا مي‌گيرد. مأموري كه كنار من ايستاده مي‌گويد: «به خدا حاضرم بروم مرز خدمت كنم و اين‌قدر بگومگو را هر روز نبينم. خسته‌ شده‌ايم از دست اينها.» و مي‌رود جلو و خودش محترمانه با دختر شروع به صحبت مي‌كند. اما انگار مرغ دختر يك پا دارد. مادرش هم مي‌گويد: «من نمي‌توانم چيزي به او بگويم.» ماجرا همين‌طور ادامه پيدا مي‌كند. دختر شروع مي‌كند به داد و هوار. مأمور زن مي‌گويد: «من هم بلدم داد بزنم، اما محترمانه خواهش مي‌كنم. اگر نمي‌خواهي حجابت را درست كني بيا تعهد بده و برو.» دختر باز هم سروصدا مي‌كند. مأمورهاي زن از سراكيپشان اجازه عكس‌العمل مي‌گيرند و دوتايي دست‌هاي دختر را مي‌گيرند و كشان‌كشان تا جلوي ماشين مي‌آورندش. دختر اين‌قدر سروصدا كرده كه مي‌خواهند او را هم به مركز ببرند. سراكيپ مي‌رود و آرام به دختر مي‌گويد: «لطفاً سوار شو.» اما او سوار نمي‌شود. انگار اعصاب مأمور به هم ريخته. يكدفعه داد مي‌زند: «چرا الكي براي خودت دردسر درست مي‌كني. انگار از برخورد محترمانه خوشت نمي‌آيد و حتماً بايد با زور با تو رفتار كنيم.» اما اين حرفش هم فايده‌اي ندارد. دست آخر خانم‌هاي پليس سه نفره او را سوار ماشين مي‌كنند و در را مي‌بندند تا به مركز بروند. مادر دختر مي‌پرسد كجا بيايم دنبال دخترم. «كلانتري وزرا. اگر مشكلش رفع‌شدني باشد كه تعهدي مي‌گيرند و بعد از صحبت با پزشك‌هاي ما آزاد مي‌شوند. وگرنه با شما تماس مي‌گيريم تا چادر يا مانتويي پوشيده براي آنها بياوريد و تحويلشان بگيريد.» اين را مي‌‌گويد و سوار ماشين بنز پليس مي‌شود. بنز پليس آژيركشان سربالايي جردن را بالا مي‌رود و در شلوغي خيابان محو مي‌شود.

Labels: , , ,

Technorati Profile