فارنهایت 11/9
راه رفتن روی خط باریک قرمز

Friday, January 23, 2009
گفت و گو با پگاه آهنگرانی و نازنین احمدی

اولین گفت و گو از مجموعه گفت و گوی جدید من برای چلچراغ. عکس از حجت سپهوند.



بچه هایی که بی هوا پست مدرن شدند


پگاه آهنگرانی از رفقای قدیم چلچراغ است و فکر می‌کنم نیازی به معرفی بیش از این ندارد. نازنین احمدی به واسطه بازی در
مجموعه «بی‌گناهان» احمد امینی چهره جدیدی است که این روزها به عالم بازیگری معرفی شده. هر چند که پیش از آن در فیلم «سه زن» منیژه حکمت و چند تئاتر بازی کرده. حالا چرا این دو نفر در کنار هم؟ پگاه آهنگرانی و نازنین احمدی تقریباً بیشتر وقتشان را با هم می‌گذرانند و به قولی رفیق فابریک هم هستند. اما جالب اینجاست که این دو دوست صمیمی کلی نظر غیرمشترک با هم دارند. به بهانه اکران فیلم «آتش سبز» و سریال «بی‌گناهان» با هم نشستیم و درباره خیلی چیزها گپ زدیم؛ از پست مدرنیسم بگیر تا آقا‌زاده‌های سینما و ... اولش قرار بود این تنها یک گفت‌وگوی عادی باشد، اما آخرش چیزی شد که دارید می‌بینید. فکر می‌کنم شیوه‌ای باشد که کمتر کسی به سراغش رفته. این شروع مجموعه گفت‌وگوهای جدیدی از این دست با چهره‌های آشناست. گفت‌وگوهایی که خود این چهره‌ها در آن نقش گفت‌وگوکننده هم دارند و پاسخ‌گوی صرف نیستند.



- از کجا شروع کنیم؟
پگاه آهنگرانی: واقعاً از کجا شروع کنیم. موقعیت خنده‌داری است. در واقع من و نازنین همه چیز را درباره همدیگر می‌دانیم.

- شما همدیگر را از کی می‌شناسید؟
پگاه آهنگرانی: ما یک دوست مشترک آهنگ‌ساز داشتیم. من یک فیلم ساخته بودم و توی دفتر آنها مشغول مونتاژ آن بودم که با نازنین همانجا آشنا شدیم.
نازنین احمدی: البته دورادور همدیگر را می‌شناختیم، اما آشنایی اصلی از همان موقع بود.

- «بی‌گناهان» اولین کار تلویزیونی شما بود؟
نازنین احمدی: بله.
پگاه آهنگرانی: می‌خواهی اصلاً یک توضیح کامل بده که از کجا شروع کردی و بعد هم برو سراغ همین سریال.
نازنین احمدی: من رشته تئاتر را در دانشگاه تهران خوانده‌ام. بیشتر فعالیتم هم در زمینه تئاتر بود و البته فیلم کوتاه. در کنار آن دوره‌های مونتاژ را هم گذرانده‌ام و این کار را هم انجام می‌دهم البته با پگاه. وارد این حرفه که شدم، کار تئاترم کمتر شد، اوضاع تئاتر هم خوب نبود. تا این‌که در فیلم «سه زن» خانم حکمت نقش جوانی مادربزرگ را بازی کردم و بعد از آن کار «بی‌گناهان» بود که به پگاه پیشنهاد شده بود و او هم من را برای بازی در این نقش معرفی کرد.
پگاه آهنگرانی: من خودم خیلی اتفاقی وارد دنیای بازیگری شدم و هیچ علاقه خاصی به آن نداشتم. با این‌که مادرم درگیر آن بود، اما موسیقی برایم جایگاه دیگری داشت نسبت به سینما. اتفاقی وارد این دنیا شدم، اما علاقه‌ام توأمان با این ورود، به سینما شروع شد. برای تو این چطور بود؟ برای تویی که در دانشگاه هم در همین رشته تحصیل کرده‌‌ای؟
نازنین احمدی: من هم از اول خیلی بازیگری را دوست نداشتم. خوب نقاشی می کردم و خیلی هم آن رشته را دوست داشتم، اما شرایطی نبود که بتوانم کار هنری بکنم. توی دبیرستان در رشته ریاضی تحصیل کردم تا راحت‌تر وارد رشته هنر بشوم. رشته تئاتر را شاید بیشتر از روی اجبار انتخاب کردم. به این علت که سایر رشته‌های هنری امتحان عملی داشت، اما تئاتر این طور نبود و ساده‌‌ترین رشته‌ای بود که می‌توانست من را وارد هنر کند. دوستش داشتم، اما نه به اندازه‌ای که عاشقش باشم. وقتی وارد این رشته شدم، بیشتر دوست داشتم کارم را در رشته طراحی صحنه ادامه بدهم، اما چون در دانشگاه کار بازی و کارگردانی بیشتر دیده می‌شد و راحت‌تر بود، کم‌کم به عنوان یک بازیگر شناخته شوم و نمره خوبی هم در این درس‌ها گرفتم، اما در درس طراحی صحنه یک مشکل باعث شد نمره خوبی نگیرم. روز تحویل پروژه دکوری را که ساخته بودم، در دانشگاه دزدیدند و در نهایت نمره 5/13 از این درس گرفتم. همین باعث شد که نتوانم طراحی صحنه را ادامه بدهم و شاید به اجبار وارد بازیگری شدم. یعنی دوست داشتم طراحی صحنه بخوانم و بازی کنم، اما خب نشد.

- اما اجبار خوبی بود در نهایت.
نازنین احمدی: شاید بله شاید هم نه. شاید اگر در آن رشته تحصیل می‌کردم، موفق‌تر بودم، چون رشته بازیگری امنیت ندارد.
پگاه آهنگرانی: دقیقاً همان چیزی را گفتی که من هم می‌خواستم بگویم. خود من به عنوان بازیگری که در چند سال اخیر زیاد فیلم بازی کرده‌ام، همچنان احساس ناامنی می‌کنم و همیشه فکر می‌کنم در کنار بازیگری باید کار مونتاژ هم بکنم، فیلم هم بسازم و هیچ وقت تکیه‌ام فقط روی بازیگری نباشد.

- فکر می کنم همین دلیل است که خیلی از بازیگرها را به سوی کارها و هنرهای دیگر می‌کشاند.
پگاه آهنگرانی: به نظر من یک علتش به خاطر امنیت شغلی است، چون در بازیگری همیشه قرار است تو انتخاب بشوی، از طرف یک نفر دیگر. اما یک دلیل دیگرش به نظر من این است که خیلی‌ها می‌آیند مثلاً ترجمه می‌کنند، عکس می‌گیرند، نقاشی می‌کنند و ... این است که تو در ایران و در بازیگری احتیاج نیست پتانسیل زیادی را مصرف کنی و لازم نیست خلاقیت خاصی را در بازیگری از خودت نشان بدهی. کافی‌است تو آدم بی‌شکلی باشی که کارگران شکلت بدهد. پس اگر تو خلاقیتی داشته باشی، باید یک‌جا بتوانی خودت از آن استفاده کنی. به همین خاطر ترجیح می‌دهی کارهای دیگری بکنی که دست خودت باشد و این طوری می‌توانی روح خودت را ارضا کنی.
نازنین احمدی: من هم همین‌طور هستم. وقتی مونتاژ را یاد گرفتم، حس خوبی داشتم، چون می‌دانستم حالا کار دیگری را هم بلدم. البته فرقی نمی‌کند که تو در چه زمینه‌ای فعالیت می‌کنی، مهم این است که تو کار کنی؛ این‌که ایده‌ات را جایی خرج کنی تا دیده شود.
مثلاً وقتی به موقعی که فقط تئاتر کار می‌کردم، نگاه می‌کنم، اوضاع تئاتر آن موقع زیاد خوب نبود. هر سال یک مدیر عوض می‌شد و هر مدیری هم سلایق خودش را داشت. راستش من خیلی از تئاتر ناامید شده بودم و فکر می‌کردم به هیچ دردی نمی‌خورد، چون پول که نداشت هیچ، خیلی مواقع اصلاً کارت اجرا نمی‌شد. در سینما هم اگر بخواهی وارد شوی، کلی چیز دوست نداشتی پشتش هست که آدم را آزار می‌دهد و ... خب تو باید دلمشغولی دیگری هم برای خودت فراهم کنی که دچار این معضل نشوی.
پگاه آهنگرانی: راست می‌گویی. خود من هم تئاتر کار کرده‌ام، البته بازی نه، در زمینه موسیقی. همیشه هم دلم می‌سوخت برای بازیگرانی که فقط بازیگر تئاتر بودند. فوق‌العاده پرانرژی بودند و در میانشان کلی بازیگر قوی هم وجود داشت و ... اما نمی‌شود برای اینها کاری کرد. خود من حدود سه چهار ماه هر روز برای تمرین به اداره تئاتر می‌رفتم و آخرش به من 50 هزار تومان دادند. این رقم در مقابل سینما خنده‌دار است. من همیشه با خودم فکر می‌کنم چه انرژی‌ای باعث می‌شود که بچه‌های تئاتر هنوز هم در فضای آن بمانند و فعالیت کنند.
نازنین احمدی: البته درآمد یک بخش ماجراست. یادم می‌آید اولین کاری را که انجام دادم یک‌سال طول کشید و ما برای آن تولد گرفتیم و آخرش من 9000 تومان دستمزد گرفتم. اما خب من عاشق تئاتر بودم و دوست داشتم در همان فضا هم کار کنم و آن موقع پولش هم زیاد برایم مهم نبود. اما فکر کنید با این نگاه من در عرض دو سال سه کار تئاتر انجام دادم که هیچ کدامش به نتیجه نرسید. یکی در ممیزی رد شد، یکی در اواخر تمرین و یکی هم موقع باز‌بینی. در این دوره من هر روز کار می‌کردم، اما آخرش این طور شد. با خودم گفتم آدم این‌طور اصلاً دیده هم نمی‌شود. وقتی تو باز‌خورد کارت را نمی‌بینی، کم‌کم سرخورده می‌شوی.
مشکل دیگر فضای بسته حاکم بر تئاتر است. عده‌ای هستند که در این فضا ثابت کار می‌کنند و سبک و فضای مخصوص به خودشان را دارند و فضاهای جدید را قبول ندارند. مثلاً یک کار رئال داشتیم که از طرف اساتیدمان رد شد چون عقیده داشتند بازیگران به جای بازی، خودشان هستند و کار بیش از حد رئال شده.

- احتمالاً این درد مشترک نسل ماست. این‌که نسل قبل از ما همیشه در موردمان احساس خطر کرده و هر طور که توانسته به کارمان ایراد گرفته.
پگاه آهنگرانی: اتفاق دیگری که در مورد ما افتاده این است که همه‌مان دچار دوگانگی شده‌ایم. برای این‌که غرب به سرعت به سمت پست مدرنیسم پیش می‌رود و ما حتی به مدرنیسم هم نرسیده‌ایم. الان فضا بسته نیست که ما نتوانیم کارهای آنها را ببینیم. خب ما اینها را می‌بینیم و بعد می‌خواهیم خودمان یک کار جدید بکنیم که نمی‌گذارند. در کنار آن ما هنوز به مدرنیسم هم نرسیده‌ایم که بتوانیم از آن عبور کنیم و کاری عجیب و جدید انجام بدهیم.
نازنین احمدی: اتفاقاً ما مدرنیسم را رد نکرده‌ایم، اما می‌خواهیم به پست مدرنیسم برسیم.
پگاه آهنگرانی: خب من هم همین را می‌گویم.
نازنین احمدی: شما الان تهران را ببین. خارج از فضای بازیگری با یک پارادوکس روبه‌رویی. یک جامعه سنتی که می‌خواهد آیتم‌های دنیای مدرن را داشته باشد. برج و شلوغی و ...

- فکر می‌کنم معنای واقعی تقابل سنت و مدرنیسم را هر روز داریم می‌بینیم.
نازنین احمدی: دقیقاً. تو داری یک چیز کاملاً مدرن را در فضایی کاملاً سنتی می‌بینی. خب نمی‌توانی آن را بپذیری.
پگاه آهنگرانی: در بازیگری هم همین‌طور است. تو آن طرف را می‌بینی، در نتیجه‌ نمی‌توانی این طرف را بپذیری، از آن طرف هم می‌خواهی چیزهایی را بگویی که نمی‌شود و آخرش قاطی می‌کنی. الان مدرنیسم برای آنها چیز پیش پا افتاده‌ای است. ما این مرحله را ندیده‌ و یکدفعه با پست مدرن‌ها روبه‌رو شده‌ایم.

- و حالا مثل خیلی از جاهای دیگر می‌خواهیم از روی این مرحله بپریم و به مرحله بعد برسیم بدون اینکه آن را فهمیده باشیم. این را در همه چیزمان می‌بینیم.
پگاه آهنگرانی: دقیقاً. در خود سینما فلان کارگردان دکوپاژ کلاسیک بلد نیست و بعد می‌خواهد کارهای عجیب بکند. خب تو اول باید آن مرحله را گذرانده باشی که بتوانی به این یکی برسی. تو اصل را بلد نیستی و می‌خواهی بروی سراغ کارهای عجیب و غریب چون درصد ریسکش کمتر است.
نازنین احمدی: در نقاشی هم همین‌طور است. طرف می‌آید اول کار کلاسیک را یاد می‌گیرد، بعد با خودش می‌گوید خب حالا من می‌خواهم همه چیز را از یک زاویه دیگر ببینم مثل پیکاسو. او به این رسیده و تو آن را می‌پذیری. اما الان برای ما خلاقیت این شده که شما کار متفاوت و غیرمتعارف بکنی، بدون هیچ دلیل و هدفی صرفاً به خاطر متفاوت بودنش و چون آگاه نیستیم، به به و چه چه می‌گویم.
پگاه آهنگرانی: و بعد چون این سبک قاعده ندارد، تو نمی‌توانی آن را با چیز دیگری مقایسه کنی.

- جالب است، اما در همین هجمه‌ای که می‌گویید، خیلی‌ها هم به گذشته برگشت کرده‌اند. مثلاً در سینما نمونه‌اش همین چهار پنج فیلم مثلاً طنزی که این اواخر اکران شد. این نه پست مدرن است نه کلاسیک. نمی‌دانم می‌شود به آن حتی رو‌حوضی هم گفت یا نه. این که چند تا آدم غالتاق به پست هم می‌خورند و مدام می‌خواهند همدیگر را سر‌کیسه کنند و ما به آنها می‌خندیم. این چه بلایی است که بر سر سینمای ما آمده؟
پگاه آهنگرانی: در واقع در هر سینمایی – این طرف و آن طرفش هم فرقی ندارد – ما یک سینمای روشنفکر داریم که می‌خواهد به همین حرف‌های قلنبه سلنبه‌ای که زدیم بپردازد و یک سینما هم سینمای مخاطب عام است. اما اتفاقی که در این بین می‌افتد، این است که حتی در سینمای هالیوود که درصد فیلم‌های مخاطب عامش 80 درصد کارهایی است که ساخته می‌شود، فیلم‌هایی که می‌بینی اکثراً خوش‌ساخت هستند و در واقع توهین به تماشاچی نیست. اگر فیلم کمدی هم که می‌سازند حداقل خوش‌ساخت است و تو به عنوان تماشاچی که نگاهش می‌کنی، سرگرم می‌شوی. من اصلاً با سینمای عام و تماشاچی‌پسند مخالف نیستم، اما اتفاقی که دارد اینجا می‌افتد، به نظرم توهین مستقیم به تماشاچی است. ما در این سال‌ها ذهن تماشاچی را تربیت کرده‌ایم که کارها هر بار باید مبتذل‌تر از دفعه قبل باشد. این را خودمان ساخته‌ایم.
به نظرم بزرگ‌ترین ضربه را الان به سینمای ما در هر ژانری‌اش، تلویزیون زده. برای این‌که این قدر سطح سلیقه مخاطب را پایین آورده که او حاضر به دیدن هر چیزی هست. من بعضی وقت‌ها که سریال‌های مثلاً ظهر را می‌بینم، از فرط حماقت کاراکترها تعجب می‌کنم و از این‌که چطور رویشان شده که اینها را پخش کنند. تلویزیون است که باید در جامعه فرهنگ‌سازی کند، اما متأسفانه در اینجا دارد عکس‌ عمل می‌کند و دارد فرهنگ مردم را نابود می‌کند.
نازنین احمدی: حرف‌هایت را قبول دارم، اما متأسفانه سینما به جایی رسیده که تلویزیون معقول به نظر می‌رسد.
پگاه آهنگرانی: خب تو باید به بودجه و امکانات هم نگاه کنی. مثلاً در این شرایط فکر می‌کنی داریوش مهرجویی یا بهرام بیضایی و ... می‌توانند کار بسازند؟ خب ته ماجرا این می‌شود. اما با بودجه میلیاردی فلان سریال می‌شود در سینمای ایران جریان‌سازی کرد.
نازنین احمدی: به نظر من این کارهای 90 دقیقه‌ای بود که سینما را به اینجا رساند. خیلی‌ها با بودجه‌های کم آمده‌اند و ظرف مدت کوتاهی دارند از این دست فیلم‌ها می‌سازند.

- در این بین اما خیلی از کارگردان‌های خوب هم به سمت ساختن 90 دقیقه‌ای آمده‌اند.
پگاه آهنگرانی: چون نمی‌توانی در سینما کار کنی و باید خرج زندگی‌ات را بدهی و مسئولیت داری و ... خب مجبور می‌شوی و می‌روی از این فیلم‌های مزخرف می‌سازی تا شاید هر سه سال یک‌بار بتوانی چیزی باب طبع خودت هم بسازی. اما واقعاً این بزرگ‌ترین خیانت به فرهنگ ما بود.

- اما نمی‌شود از تأثیرگذاری‌اش در جامعه گذشت. فکر می‌کنم این را الان نازنین احمدی بهتر فهمیده. از وقتی که سریالش روی آنتن رفته.
نازنین احمدی: صددرصد. بالاخره در دورترین نقطه‌ها هم مردم تلویزیون را می‌بینند و تو در آن دیده می‌شوی. این‌طوری تلویزیون غیرقابل مقایسه می‌شود با سینما.
چون تو حتی اگر نخواهی انتخابش کنی، کسانی اطرافت هستند که آن را می‌بینند و تو هم مجبوری در کنارشان نگاهش کنی، اما در سینما باید انتخاب کنی. تلویزیون همه جا هست چه بخواهیم چه نخواهیم به همین دلیل قوانین خودش را دارد. تو وقتی وارد تلویزیون می‌شوی، باید شرایط آن را قبول کنی و برای آن بسازی. پس اگر آن را قبول نداری، اصلاً نباید سراغش بروی و هستند کارگردان‌هایی که این شرایط را پذیرفتند و سینمای ما را شبیه تلویزیون کردند.

- الان خیلی از فیلم‌هایی هم که در سینما پخش می‌شوند اول برای تلویزیون ساخته شده بوده‌اند. مثلاً پارسال در جشنواره فجر «شب» رسول صدرعاملی می‌آید و حتی جایزه هم می‌برد.
پگاه آهنگرانی: خیلی از فیلم‌های دیگر جشنواره پارسال تلویزیونی بود.

- کمی هم در مورد بازیگری و چیزهای دیگر حرف بزنیم. الان می‌گویند یکی از مشکلات سینمای ما بحث مافیاست. یا مثل خیلی جاهای دیگر درباره آقازاده‌هایش حرف می‌زنند که خود پگاه هم یکی از محکومین آن است...
پگاه آهنگرانی: درباره آقازاده‌ها حق دارند چنین چیزی را بگویند و من اصلاً از خودمان به عنوان آقازاده‌های سینما دفاع نمی‌کنم، چون آدم‌هایی به شدت با استعدادتر از ما هم هستند که هنوز وارد این سیستم نشده‌اند. من حق را به همه آنها می‌دهم. اما از یک طرف هم از خودمان دفاع می‌کنم. این‌که وقتی تو وارد این کار می‌شوی، ممکن است ورودت به واسطه خانواده‌ات باشد، اما ماندنت دیگر خیلی ربطی به این قضیه ندارد، چون همه‌اش به کار خودت بستگی دارد. به خاطر این‌که این قدر بازیگر وارد سینما و تلویزیون می‌شود که اگر تو اشتباه کنی یا دیر بجنبی، یکی دیگر جایت را می‌گیرد. این اصلاً شوخی‌بردار نیست. در واقع ما فقط برای ورود از خانواده‌مان کمک گرفته‌ایم اما ادامه‌اش دیگر دست آنها نیست.
نازنین احمدی: اما همان ورود هم کم چیزی نیست. یعنی تو بتوانی جایی دیده شوی و اصلاً تو را ببینند. این چیز خیلی ساده‌ای نیست. من هم باز شانس آوردم که با پگاه و خانم حکمت آشنا شدم و اگر این اتفاق نمی‌افتاد، ممکن بود تا 10 سال دیگر هم بازی رسمی‌ای که دیده بشود، نکنم و اصلاً بروم سراغ یک کار دیگر. این یک شانس است که تو بتوانی برای یک بار هم که شده در یک کار جدی، نه یک فیلم کوتاه یا تئاتر دانشجویی، بازی کنی و دیده بشوی و ببینی آیا خوب هستی یا نه که بعداً بمانی یا نمانی. این‌که تو را ببینند و حسابت بکنند و جدی‌ات بگیرند. من باز شانس آوردم و با آقای امینی آشنا شدم، اما در همان کار هم برای انتخاب من خیلی تردید وجود داشت.
پگاه من را برای این کار معرفی کرده بود و خانم حکمت هم از من حمایت کردند اما من چند ماه آنجا می‌رفتم، بدون هیچ قراردادی و هر روز این صحبت بود که آیا من باشم یا نه و من بر سر این مسئله با خودم درگیر بودم. یعنی تا وقتی که من جلوی دوربین بازی کردم، این اطمینان نبود. البته من هم به آنها حق می‌دهم، چون تا به حال کاری از من ندیده بودند و به هر حال داشتند ریسک می‌کردند و این فضا استرس‌هایی هم به‌وجود می‌آورد.
پگاه آهنگرانی: این چیزی است که ما حتی به آن فکر هم نکرده‌ایم. مثلاً در کار اولم بدون این‌که سعی کنم انتخاب شدم و از اول تا آخر فیلم خودم بودم. این موقعیتی است که کمتر برای بازیگری به وجود می‌آید. این هم شاید به علت آشنا‌بازی بود.
نازنین احمدی: تو نباید سعی می‌کردی که خودت را ثابت کنی، اما من باید خیلی سعی می‌کردم تا خودم را ثابت کنم. این محدودیت‌ها برای من و امثال من وجود دارد.
پگاه آهنگرانی: در کنار اینها واقعاً سینما چیز پیچیده‌ای‌است. روابطی هم که در آن وجود دارد این طوری است. اما این برای من نیست، چون من جزو خانواده سینما هستم و مثلاً‌ فلان کارگردانی که برای خیلی‌ها کارکردن با او سخت و محال است، عموی کودکی‌های من بوده. اینها دوستان خانوادگی‌ ما بوده‌اند و از کودکی با آنها بوده‌ایم، برای همین خیلی چیزها در موردشان برایمان راحت‌تر می‌شود.

- در حقیقت سختی این ماجرا را امثال مادر تو کشیده‌اند به جای خودت و حالا تو نیاز نیست مثل امثال ما بارها و بارها خودت را ثابت کنی تا به جایگاهی برسی.
پگاه آهنگرانی: این چیزی است که برای ما خیلی عادی بوده. شاید نبود این هیجان زدگی و استرس هم به پیشرفت ما خیلی کمک کرده. انگار جلوی دوربین خانگی خودتان قرار گرفته‌ای، چون آن فضا تو را نگرفته. فضایی که کنار آمدن با آن خیلی سخت است.

Labels: , ,

Wednesday, December 31, 2008
گفت وگو با رضا کیانیان


بخشی از گفت وگوی مفصل من با رضاکیانیان. این گفت وگو در شماره قبل چلچراغ به بهانه انتخاب او به عنوان چهره هنری سال انجام شد. چیزی که نیاز به توضیح بیشتر ندارد دلچسب بودن حرف زدن با آدم دوست داشتنی است که از مصاحبتش خسته نمی شوی. عکسش هم مربوط به نمایشگاه اخیر عکاسی اوست که امین محمدی آن را گرفته.

مثل هیچ‌کس

رضا کیانیان به‌عنوان برترین چهره هنری امسال انتخاب شد. او به معنای واقعی کلمه یک هنرمند چندوجهی است. مجسمه می‌سازد. کتاب می‌نویسد. روزنامه‌نگاری می‌کند. عکس می‌گیرد، بازی می‌کند و.. بدون تردید او امروز به‌عنوان یکی از بهترین بازیگران ایران قابل تقدیر است. بازیگری که حالا می‌توان از او به‌عنوان غولی نام برد که موقع بازی همه‌چیز و همه‌کس را در اطرافش تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. او آدم رک و صاف و صادقی است و وقتی روبه‌رویش می‌نشینی اگر درست هم‌کلامش شوی، خیلی راحت تا آخر گفت‌وگو همراهش خواهی بود. او رضا کیانیان سینمای ایران و یا بهتر است بگوییم جامعه هنری ایران است. کسی که از تجربه کردن نمی‌هراسد و به قول خودش وقتی دلش چیزی را می‌خواهد آن را انجام می‌دهد. خیلی سریع و بدون فکر کردن شیرجه می‌زند به قلب ماجرا، چون عقیده دارد موقعی که کاری را شروع کنی، همان موقع فکرش هم می‌آید. گفت‌وگو با رضا کیانیان احتیاج به بهانه‌ای ندارد، چون او همیشه چیزی برای به هیجان آوردن من و تو دارد. امروز به بهانه انتخاب او و خیلی چیزهای دیگر روبه‌رویش نشسته‌ایم و درباره خیلی چیزها گفته‌ایم و شنیده‌ایم. پیشنهاد می‌کنم آن را از دست ندهید.

*به‌نظر شما آیا اسطوره داشتن برای یک بازیگر کار درستی است؟
یعنی چی اسطوره داشتن؟


*مثلا اینکه شما کسی را آن‌قدر دوست داشته باشید که بخواهید از او گرته‌برداری کنید یا به او استناد کنید و...
من کلا فکر می‌کنم الگو داشتن کار خوبی نیست. در هر زمینه‌ای. چه در سینما، چه در بازیگری، تجارت و... وقتی تو الگو داری ته‌ات معلوم است. مثلا وقتی که الگوی تو آقای X است، یعنی آخرش می‌خواهی شبیه او بشوی. خود او که هست؟ چرا اصلا تو بروی؟ محدوده خواست‌های عده‌ای کوچک است و با خودشان می‌گویند من اگر شبیه فلانی بشوم خیلی خوب است. اما وقتی تو داری کاری را می‌کنی معلوم نیست که به کجاها می‌رسی. این یک مثال خیلی قدیمی است، تو وقتی قله‌ای را فتح می‌کنی، پشت آن حتما یک قله دیگر هم هست و همین‌طور الی آخر. وقتی تو از همین الان می‌گویی آمال و آرزوهای من همین قله است، بعد اگر به آن رسیدی، می‌گویی حالا سراغ بعدی هم می‌روم. این‌طوری تو به آدمی تبدیل می‌شوی که نمی‌شود روی حرف‌هایت حساب کرد، چون خودت هم نمی‌دانی می‌خواهی کجا بروی. ولی فرض کن او می‌گوید که من می‌خواهم بازیگر شوم و می‌خواهم بازیگر خوبی بشوم. به‌هرحال هرکدام از ما شکل‌هایی را در زندگی‌مان دیده‌ایم، چیزی که در مورد بازیگری من از آن به‌عنوان مراتب بازیگری یاد می‌کنم. مثلا من خودم دوست دارم به مراتب بالایی برسم، نه این‌که مثل کسی بشوم، چون آن کس مثل خودش است، من هم مثل خودم هستم. خب من می‌گویم وقتی الگو داشته باشی، ته‌ات معلوم است، وقتی ته‌ات معلوم باشد، دیگر نمی‌توانی پیشرفت کنی. یک وجه دیگر این ماجرا این است که تو وقتی الگو داری خودت را فراموش می‌کنی. چون تو باید خودت را کشف کنی، آن آدم الگوی تو اگر موفق شده و به جایی رسیده، حتما خودش را کشف کرده و چون خودش را کشف کرده، آدم درجه یکی شده. تو هم خودت را کشف کن، مطمئن باش درجه یک می‌شوی. تو در تمام جهان هیچ‌چیزی را نمی‌توانی پیدا کنی که دو تا مثل هم باشند. هیچ‌چیز. حتی محصولات کارخانه‌ای، چه برسد به انسان. وقتی در جهان هیچ دوتایی مثل هم نیست، برای همین هست که خدا یکی است. وقتی می‌گویند خدا یکی است، یعنی تو هم یکی هستی و همه چیزها یکی است.
پس وقتی تو یکی هستی، آن یکی بودنت را کشف کن دیگر. بفهم که چه گنجی درونت هست. آن را کشف کن. وقتی این کار را کردی، می‌شوی یگانه. هیچ‌کس مثل تو نیست دیگر، چون خودت را کشف کردی و شدی شکل خودت. من هم در بازیگری دوست دارم شکل خودم باشم، چون دوست ندارم شکل کسی باشم، چون حس می‌کنم خداوند به اندازه کافی و وافی در وجود من چیزی گذاشته، یعنی در وجود همه گذاشته، که فقط باید بروی کشفش کنی تا یگانه شوی. آن‌وقت هیچ‌کس مثل تو نیست. بعضی‌ها خب ذاتا تنبل هستند و می‌خواهند از آن سفره‌ای که وجود دارد، آنها هم لقمه‌ای بخورند، خب بگذار بخورند. ایرادی هم ندارد. آنها در همان حد می‌بینند، اما آدم دلش برایشان می‌سوزد، چون خداوند یک گنج بزرگ را درونشان گذاشته که به آن کاری ندارند و ریزه‌خوار سفره دیگران شده‌اند.


*وقتی گفت‌وگوهای شما با ناصر و فردین را می‌خواندم، این نکته به ذهنم رسید که شما این دو نفر را دوست داشته‌اید. خیلی‌ها می‌خواهند سینمای دوره آنها را ندیده بگیرند و روی آن اسم فیلمفارسی گذاشته‌اند. چیزی که به‌نظرم کار غلطی است، چون به‌هرحال آن دوره پایه سینمای امروز است. نظر شما در این‌باره چیست؟ آیا شما هم موافق این دیدگاهید؟
من از صفت دادن به هرچیزی خوشم نمی‌آید. یعنی وقتی می‌گوییم فیلمفارسی یعنی بد. یعنی یک‌سری از چیزها بد هستند. خب آن‌وقت خوبش چیست؟ مثلا فیلم خارجی؟ یعنی فیلم غیرفارسی خوب است؟ من این را نمی‌فهمم. پس این کلمه کلمه‌ای است که شمول ندارد، چون وقتی که یک چیز را تعریف می‌کنی، باید بتوانی ضدش را هم تعریف کنی. وقتی می‌گویی فیلمفارسی طرف مقابلش چیست؟ یعنی فیلم غیرایرانی؟ یا نه فیلم ایرانی؟ یا فیلم روشنفکرانه؟ خب اگر بگوییم فیلم روشنفکرانه بعدش باید مقابلش بگویی فیلم غیرروشنفکرانه نه فیلمفارسی. این‌طوری است که می‌گویم این به لحاظ منطق غلط است. برای این‌که ما فقط خیال خودمان را راحت کنیم و بگوییم یک چیزهایی بد است یا یک انگ داشته باشیم که با آن بگوییم چیزهایی را که دوست نداریم از سر راهمان رد کنیم، می‌گوییم فیلمفارسی. در صورتی‌که فیلمفارسی چه معنی دارد؟ ما به‌عنوان آدم و به‌عنوان کسی که فکر دارد، شعور دارد، سواد دارد، کتاب می‌خواند، منطق دارد و فلسفه می‌فهمد، وقتی که یک تعریف می‌دهیم، آن تعریف باید کامل و جامع باشد.
این تعریف جامع و کامل نیست. من هم از آن خوشم نمی‌آید و از آن استفاده نمی‌کنم. یعنی نه مخالفش هستم نه موافقش. کاری به آن ندارم. اما ما می‌گوییم سینمایی که مردم می‌روند، سینمایی که عالمه می‌روند و سینمایی که خواص می‌روند. این را من می‌فهمم. آن‌موقع هم همین سینماها وجود داشت. الان فیلم‌هایی در این روزها اکران می‌شود که روی آنها را سفید کرده. خب پس این‌ها خوبند و آنها بد؟ یا برعکس؟ یعنی به لحاظ اخلاقی آنها فیلم‌های خیلی اخلاقی بودند، چون همه‌اش درباره جوانمردی بود و کمک به مردم و دستگیری و... خب مردم هم همین چیزها را دوست دارند. اما الان توجه بکن مثلا توی طنزهای تلویزیونی چه اتفاقی دارد می‌افتد. در این طنزهای تلویزیونی یا بعضی از چیزهایی که به‌عنوان فیلم طنز در سینماهای این روزها نشان می‌دهند، یک مشت آدم قالتاق، آدم‌هایی که به هیچ‌کس رحم نمی‌کنند، حتی به خودشان و خانواده‌شان، همه در حال تراشیدن سر آن یکی هستند و ما هم به اینها می‌خندیم. این دردناک نیست؟


*خب برویم سراغ ناصر و فردین. این‌طوری جایگاه آنها هم خاص می‌شود دیگر؟
من می‌گویم که قبل از انقلاب سینمای ما سه تا قله بازیگری داشت. اولی ناصر، دومی فردین و سومی آقای بهروز وثوقی. این دسته‌بندی را به لحاظ زمانی می‌گویم. یعنی زمانی که آقای ناصر ملک مطیعی بازی می‌کرد، اصلا آقای فردین و بهروز وثوقی نبودند. بعدا این دو نفر آمده‌اند. این سه تا قلل بازیگری قبل از انقلاب هستند که هرکدام از آنها هم یک مشخصه دارند که مخصوص خودشان است. قبلا یا حتی همین الان هم خیلی‌ها فکر می‌کنند که فردین یک لمپن بوده. چیزی شبیه علی بی‌غم. یا مثلا آقای ناصر ملک‌مطیعی یک کلاه مخملی بوده یا بهروز وثوقی ممل آمریکایی بوده. در صورتی‌که من می‌خواهم بگویم مگر می‌شود کسی فقط لمپن باشد و این‌قدر ماندگار باشد و هنوز هم که هنوز است، مردم دوستش داشته باشند؟ چنین چیزی امکان دارد؟ یعنی این آدم اصلا هیچ‌چیزی نداشته؟ چه چیزی در وجود او بوده که الان با این‌که 30 سال است بازی نکرده، شمایی که جوانی می‌شناسی‌اش و هنوز دوستش داری؟ چه چیزی بوده؟ این مصاحبه‌ها را من برای همین با این دو نفر کردم که ببینم این چه بوده؟ بعد تو می‌آیی نگاه می‌کنی، می‌بینی خانه پدر آقای فردین توی سنگلج پاتوق تئاتری‌های آن موقع بوده، پاتوق همه سیاه‌بازهای آن موقع. یعنی فردین از بچگی‌اش لای دست تئاتری‌ها بزرگ شده، بارها پشت‌صحنه تئاتر خوابش برده؛ تئاترهای درست و حسابی مثل تئاتر نوشین. او از بچگی در محیطی بزرگ می‌شود که محیط بازیگرانه است. در ضمن آدم بسیار باهوشی است. اینکه زیبا و خوش‌هیکل بوده به جای خودش که خدادادی است، اما آدم بسیار باهوشی بوده. برای اینکه وقتی می‌خواهد این فیلم‌ها را بازی کند، می‌رود کلاس رقص. یعنی کلاس رفته و همین‌طوری الله‌بختکی بازی نکرده. می‌رود کلاس آواز. فردین بهترین بازیگر در طول تاریخ سینمای ایران است که بلد است لب بزند. تو وقتی موسیقی را نشناسی که نمی‌توانی درست لب بزنی! او کسی است که نصف فیلم‌هایش را خودش کارگردانی می‌کند، به اسم دیگران، یعنی نیمی از فیلم‌ها، ایده‌های او بوده. بعد وقتی خودش کارگردانی می‌کند، فیلم متفاوتی را می‌سازد و می‌خواهد دنیای دیگری را تجربه کند. فردین است که می‌رود از ایتالیا دوربین وارد می‌کند، بعد چشم بسته می‌تواند دوربین را باز و بسته کند. امروز چه کسی می‌تواند؟ یعنی او باید خیلی دوربین توی دستش باشد که بتواند این کار را بکند، آن هم دوربین فیلم‌برداری! پس او می‌تواند فیلمبرداری کند و تکنیکش را بلد است. بعد می‌رود وسایل گریم از ایتالیا می‌آورد.
اوست که برای اولین‌بار اولین ست درست و حسابی گریم خارجی را به ایران می‌آورد. پس او آدم فهمیده و با شعوری است و خیلی چیزهای دیگر. خب وقتی که این وجوه از فردین دیده می‌شود، دیگر فیلمفارسی معنی ندارد. یعنی فقط یک انگ است. یا آقای ناصر ملک‌مطعی اولین فیلم سینمای ایران را بازی کرده به اسم «واریته بهاری» که سه تا اپیزود داشت و در یکی از اپیزودها بازی کرده. پاتوقش توی لاله‌زار است، آن موقعی که روشنفکرها بوده‌اند، هشت تا تئاتر بازی کرده، ورزشکار بوده و بدن مناسبی داشته و... او تنها کسی است در سینمای قبل از انقلاب که ستاره است – به این معنی که هر فیلمی که بازی کند همه می‌روند می‌بینند و او را دوست دارند – اما می‌رود و نقش دو هم بازی می‌کند، نقش کوچک را هم بازی می‌کند، نقش منفی هم بازی می‌کند، نقش‌های متفاوتی را هم بازی می‌کند. گروهبان می‌شود، دزد می‌شود، دهاتی یا شهری می‌شود و... چه ستاره‌ای جرأت می‌کند این کار را بکند؟ همین آقای فردین یا آقای وثوقی هم در این حد این کار را نکرده‌اند، چون ممکن است آن موقعیت از بین برود و آدم می‌گوید در حد من نیست که این کارها را بکنم، اما ناصر ملک‌مطعی کرد. خب این نشان دهنده وسعت دید بازیگرانه اوست. بهروز وثوقی هم خوب است. او هم نقش‌های متفاوتی را در سینمای ما بازی کرده. نقش‌هایی که تا الان مانده‌اند. او روی نقش‌هایش کار می‌کند و زحمت می‌کشد و... بهروز وثوقی از اینکه زشتش کنند، نمی‌ترسد. مثلا در فیلم «سوته‌دلان» آقای حاتمی، نقش عقب‌افتاده را با آن قیافه به‌خوبی بازی می‌کند. نقش معتاد را هم به‌خوبی بازی می‌کند. هیچ‌کس قبل از انقلاب به پای این سه نفر نمی‌رسد. یک‌سری از بازیگران تئاتر بودند، مثل آقای محمدعلی جعفری، سارنگ و... که خوب بودند، اما هیچ‌وقت نتوانستند این‌قدر ماندگار شوند. برای این‌که الان خیلی‌ها خاطرشان نیست، اما اینها ماندند.


*آقای کیانیان یک هنرمند چطور می‌تواند این‌قدر جامع باشد؟ این‌که چند تا کار را در حد قابل قبول انجام بدهد و در آنها موفق باشد. آیا برنامه‌ریزی خاصی می‌خواهد؟
درباره برنامه‌ریزی داری از بد کسی می‌پرسی، برای این‌که من این‌قدر شلوغم که زنم از دستم عاصی است. به همین‌خاطر درباره برنامه‌ریزی از من نپرس.


*خب خود شما چطوری این همه کار را انجام می‌دهید و در همه هم موفق هستید؟
واقعا نمی‌دانم. به‌نظر این‌طور چیزها را بهتر است یک نفر از بیرون بگوید. شاید یک منتقد، چون من خودم توی ماجرا هستم. اما من همیشه فکر می‌کنم که باید به روحم و عواطفم جواب مثبت بدهم. یعنی وقتی که من یک چیزی را دوست دارم، خب دوست دارم. چرا پسش بزنم؟ چرا انجام ندهم؟ انجام می‌دهم. ممکن است شکست بخورم، خب خورده‌ام، حالا چه کار کنم؟ ممکن هم هست موفق بشوم. خب شده‌ام، دمش‌گرم که شدم. من همیشه فکر می‌کنم باید کار کرد، قبل از این‌که فکر کرد. فکر توی کار می‌آید، ولی وقتی که ما فکر می‌کنیم بعدش می‌خواهیم کاری را انجام بدهیم، آن کار در واقع نیمه‌کاره می‌شود. یعنی من بارها تصمیم گرفته‌ام که مثلا می‌روم پیش فلانی این را بگویم و آن را نگویم و همیشه هم خراب کرده‌ام. اما وقتی می‌دانم می‌روم پیش فلانی درباره فلان چیز حرف بزنم، همیشه برده‌ام. فکر می‌کنم آدم باید شیرجه بزند توی آب. شیرجه بزن، یا ممکن است غرق بشوی، یا یکی به دادت برسد، یا بالاخره شنا را یاد بگیری. ولی تا وقتی که شیرجه نزده‌ای، در فکر آن آب، پیر و فاسد می‌شوی و هیچ‌وقت هم دستت به آب نخواهد رسید. پدر خدا بیامرزم وقتی می‌خواست در کودکی به من شنا یاد بدهد، من را به استخر وکیل‌آباد مشهد برد و پرتم کرد توی آب. فریاد زدم و این‌قدر دست و پا زدم که خودم را رساندم لبه استخر. گفت خب خیالم راحت شد. حالا برو برای خودت شنا کن.


*هر هنری یک وجه از احساسات شخص را نشان می‌دهد. نگاه شما وقتی که عکس می‌گیرید، یا مجسمه می‌سازید، یا بازی می‌کنید و... چقدر تغییر می‌کند؟
این هم از همان داستان‌هایی است که یکی دیگر باید از بیرون ببیند. من کارم را می‌کنم. مثلا چیزی را از توی ویزور می‌بینم که خوشم می‌آید و عکسش را می‌گیرم. این‌طور نیستم که فکر کنم در پروژه بعدی باید فلان کار را بکنم، چون نمی‌شود. من آن چیزی را که برایم پیش می‌آید انجام می‌دهم، چون مثلا شغل من که عکاسی نیست، پس می‌توانم در این کار رها باشم و راحت کارم را بکنم. خب مثلا سه سال عکس بگیرم. الان کلی عکس توی فایل‌های کامپیوترم دارم که فقط به بعضی نشانشان داده‌ام، ولی وقتی این پروژه آخر را کار کردم، انگار خودش به من گفت که اینها را نشان بده که رفتم با دوستان عکاسم صحبت کردم و تایید کردند و من هم کارها را نشان دادم. یعنی خودش رسید و در حقیقت من زاییدم.


*وسوسه شیرجه زدن به کارگردانی سراغتان نیامده؟
هنوز نه. شاید یک روز بشوم، فایلش را نمی‌بندم، اما هنوز وسوسه‌ام نکرده.


*مطبوعات و مخصوصا گفت‌وگو کردن خیلی برایتان جذاب است؟
من همیشه در کار مطبوعاتی بوده‌ام. از چهارم دبیرستان کار مطبوعاتی را شروع کردم. یادم می‌آید عکسم را توی روزنامه اطلاعات چاپ کردند و زیرش نوشته بودند جوانی هنرمند از مشهد که خبرنگار روزنامه اطلاعات است. همیشه این کار را دوست داشته‌ام، چون خوشم می‌آید که به این در و آن در سر بکشم و ببینم اصلا چه خبر است. این دنیا برایم جذاب است و در کنارش گفت‌وگو هم برایم جذابیت دارد.


*شما چقدر توی نقش‌هایی که بازی می‌کنید، دست می‌برید؟
یعنی چی دست می‌برید؟


*درباره کلیت کار می‌گویم، نه حس و حال بازیگری‌اش.
فهمیدم. من وقتی به یک نقش فکر می‌کنم، بالطبع در ذهنم ابعادی پیدا می‌کند که ممکن است از سناریو گسترده‌تر باشد. در نتیجه در وهله اول با فیلمنامه‌نویس صحبت می‌کنم و نظراتم را می‌گویم و با هم بحث می‌کنیم و به نتیجه‌هایی می‌رسیم. با کارگردان هم همین‌طور. چون آن آدم را شناخته‌ام و توی ذاتش رفته‌ام و اوست که به من می‌گوید کدام کارها را می‌کند یا نه. قاعدتا بیشترش را هم قبول می‌کنند، چون من خارج از فیلم و دنیایش که پیشنهادی ندارم. قدیم‌ها – هنوز هم البته هست – به بازیگر فیلمنامه نمی‌دادند، به‌دلیل این‌که می‌رفت می‌خواند و پیش خودش فکر می‌کرد که مثلا اینجا کلوزآپ من است یا اینجا مثلا من از آن در وارد می‌شوم و می‌زنم توی گوش او یا مثلا عاشق می‌شوم و... و برای خودش میزانسن می‌داد. در نتیجه وقتی سر صحنه می‌آمد، میزانسنش با کارگردان متفاوت بود و ممکن بود دلخوری به‌وجود بیاید. به همین دلیل سناریو را به او نمی‌دادند که هیچ فکری درباره‌اش نکند. در این نوع بازیگری بازیگر می‌خواهد بیشتر خودش را نشان بدهد. من هیچ‌وقت این‌طور نبودم. من دوست دارم نقشم را نشان بدهم و اصلا برایم مهم نیست که خودم را ببینند یا نه، چون می‌خواهم نقشم را نشان بدهم، در نتیجه برای فیلمنامه‌نویس یا کارگردان کمتر مشکل به‌وجود می‌آید، چون بعضی‌ها عاشق کلوزآپ هستند یا عاشق صحنه‌هایی که در کار دیده شوند و من این‌طور نیستم، چون همه موقعیت‌ها را دوست دارم. الان دیگر همه این را می‌دانند که من می‌خواهم نقشم را نشان بدهم، به همین‌خاطر از پیشنهاداتم ناراحت نمی‌شوند.


*اولین‌بار که قرار بود بازی‌تان مورد قضاوت قرار بگیرد، چه حسی داشتید؟
فرار کردم، چون فکر می‌کردم کارم خیلی مزخرف است، یعنی من در آن فیلم خیلی بد هستم. فیلم «تمام وسوسه‌های زمین» بود. توی جشنواره، فیلم را در سینما آزادی دیدم و نصفه فیلم این‌قدر از خودم بدم آمد که یواشکی جیم شدم و رفتم. ولی سه سال بعد که آن فیلم را دوباره تماشا کردم، دیدم که فیلم بدی هم نیست. ناوارد هستم، اما آن‌قدر بد نیستم. کلا من از خودم در فیلم خوشم نمی‌آید، چون هربار که کارم را می‌بینم کلی ایراد و اشکال از خودم در می‌آورم که هیچ منتقدی آنها به فکرش هم نمی‌رسد. من خودم می‌دانم کجاها خراب کرده‌ام، به همین دلیل ایراد دارم به آن فیلم‌ها. به همین دلیل وقتی از من می‌پرسند بهترین فیلمی که بازی کرده‌ای، کدام است، می‌گویم فیلم بعدی‌ام.


*پس زیاد در مورد خودتان قضاوت می‌کنید؟ درباره کارهای خودتان نقد می‌نویسید؟ اصلا اگر الان قرار باشد خودتان را نقد کنید، چطوری این کار را می‌کنید؟
سه تا از کتاب‌هایی که نوشته‌ام نقد خودم است. درباره فیلم‌هایی که بازی کرده‌ام و این‌که چرا این کار را کردم و یا چرا آن کار را نکردم، باید چطوری می‌بودم و چرا این‌طوری نشدم و... من به‌طور مرتب این کار را می‌کنم. یعنی در هر فیلمی که بازی می‌کنم، چیزی برایش می‌نویسم. مثلا اولین نقدی که درباره خودم نوشتم، درباره فیلم «کیمیا» بود که چه کردم و چه نکردم.

Labels: , ,

Tuesday, May 13, 2008
با هنگامه قاضياني در حال و هواي «به همين سادگي»

اين روزها كمتروقت مي‌كنم وبلاگم را آپ كنم. بگذاريد به حساب اينترنت پر فيلتر و كارهاي من. اجالتا گفت و گو با هنگامه قاضياني را داشته باشيد تا بعد. عكس مهگامه پروانه.


يک روز، يک وسوسه، يک پايان

1- احتمالاً پيش از جشنواره فيلم فجر امسال خيلي از ما هنگامه‌قاضياني را اصلاً نمي‌شناختيم. بازيگري كه به‌خاطر بازي در نقش طاهره فيلم «به همين سادگي» توانست سيمرغ بهترين بازيگر زن را نصيب خودش بكند.
2- هنگامه قاضياني فوق‌ليسانس فلسفه غرب از آمريكا را دارد. از سال 79 و در سن 30 سالگي تصميم مي‌گيرد دنبال عشق كودكي‌اش بازيگري را بگيرد و وارد اين دنيا بشود. همان سال در فيلم «سايه‌هاي روشن» حسن هدايت بازي مي‌كند و بعدش بيشتر مي‌رود سراغ تئاتر تا امسال و «به همين سادگي».
3- در ارائه نظرياتش كاملاً صادق است. مي‌گويد چهار بار «به همين سادگي»‌را ديده تا به پيام اصلي‌اش رسيده. خيلي خوب، دقيق و بااستدلال حرف مي‌زند و در كلامش كاملاً‌مشخص است كه در چه رشته‌اي تحصيل كرده. يك جاي مصاحبه با همان راستي كه گفتم
دارد مي‌گويد: «خيلي‌ها سيمرغ امسال را حق من نمي‌‌دانند، اما خودم فكر مي‌كنم كه حقم بود.»

*مي‌خواهم يكراست بروم سراغ «به همين سادگي»؛ فكر نمي‌كنيد فيلم بيش از حد تماشاگر كند باشد؟
فكر مي‌كنم اين اتفاق به‌خاطر فضاي كار است. به نظرم فيلم اصلاً فيلم كسالت‌آوري نيست. اگر به اين مرز رسيده باشيم كه آدم‌ها تا حدودي كسل بشوند و از سينما با آن كسالت بيرون بيايند، فكر مي‌كنم ما به شدت موفق بوده‌ايم؛ يعني هم در كارگرداني،‌هم در فيلمنامه‌نويسي و هم در اجرا توسط بازيگر اصلي. به‌خاطر اين‌كه فضا و مضمون فيلم كسالت و روزمرگي است.

*بحث كسالت و روزمرگي نيست. منظورم كند بودن خود فيلم است.
اگر كند باشد آن را كاملاً آگاهانه مي‌دانم، اما من اين احساس را در موردش ندارم. تا حالا چهار بار فيلم را ديده‌ام و اصلاً به اين ربطي ندارد كه بازيگر آن هستم، چون كارهايي هم بوده كه انجامشان داده‌ام و برايشان خيلي رنج هم برده‌ام اما بعد از ديدنشان به شدت حالم را بد كرده‌اند. حالا از ريتم فيلم بگير تا فضاي نقشي كه در آن داشته‌ام، اما من «به همين سادگي» را چهاربار ديده‌ام و اكثر آدم‌هايي كه من در مورد فيلم با آنها صحبت داشته‌ام با كار كاملاً همذات پنداري داشتند. حتي يك خانم جوان 23 ساله به من گفت كه بعد از ديدن فيلم در بار دوم بيشتر آن را فهميده و كلي با هم درباره فيلم صحبت كرديم و اين براي من جالب بود، چون احساس كردم يك دختر 23 ساله كه هنوز وارد زندگي زناشويي نشده چطور مي‌تواند اين برداشت جالب را از فيلم‌داشته باشد. نظرات مردم درباره فيلم مختلف است، اما من شخصاً آن را كند نمي‌بينم. احساس مي‌كنم هر حركتي كه در اين فيلم انجام شده كاملاً آگاهانه بوده.

*شما پايان كار را دوست داريد؟ شخصاً دوست داشتم در پايان كار طاهره همان‌طور كه قصد كرده بود مي‌رفت. نظر شما در اين باره چيست؟
زماني كه با طاهره زندگي مي‌كنيم و با شخصيتش بيشتر آشنا مي‌شويم، يك شخصيت بعد از گذشتن از فيلترهاي نويسنده، كارگردان و بعد بازيگر تازه به دست مخاطب مي‌رسد. من اولين بار دو ساعت فيلمنامه را در دفتر آقاي ميركريمي خواندم و بعد تمام شد تا موقع فيلم‌برداري. من يك طرح كلي از طاهره در ذهنم داشتم و قرار بود اين شخصيت در طول كار به تكامل برسد و به جزئياتش برسيم. مي‌دانيد كه اين فيلم يك فيلم كاملاً متكي بر جزئيات است. اين را من از خيلي از اطرافيانم چه همكاران درگير با كار و چه بقيه شنيده‌ام كه دوست داشتند طاهره برود، ولي زماني‌كه ما به نقطه‌اي رسيديم كه من كم‌كم طاهره را شناختم و به بحران و درد او رسيدم و فهميدم به چه دليل مي‌خواهد خانه‌اش را ترك بكند و مهم‌تر از اين به امير كه همسر او بود رسيدم، احساس كردم كه براي چه طاهره بايد برود؟ ما يك‌سري دلايل عمده براي ترك كردن داريم كه بايد دلايل بزرگي باشند، وگرنه دچار همين بحراني مي‌شويم كه الان همه همديگر را به سادگي ترك مي‌كنيم و اين اصلاً قشنگ نيست. حتي خود من در زندگي‌ام متاركه كرده‌ام و براي زني كه اين كار را كرده خيلي سخت بود بازي كردن اين نقش. چون اين آدم خودش معيارهايي داشته و يك فعل ديگر را انجام داده و حالا قرار است به شدت در قالب كسي برود كه بايد بماند و اين را براي تماشاچي باورپذير بكند. اين يك عقيده كاملاً شخصي است. من وقتي به امير و طاهره نگاه كردم، ديدم امير كار خاصي نمي‌كند كه مجبور به تركش شويم. منظور ترك كلي اوست، وگرنه طاهره مي‌تواند چند روزي به مسافرت برود و فضاي نبودنش باعث بشود كه اين آدم‌ها به فكر واداشته بشوند كه چقدر نبودن او روي زندگي‌شان تأثير دارد، ولي ما كه اينها را نمي‌دانيم. اين فيلم داستان يك روز از زندگي طاهره است. براي همين هم مي‌گويم تصميم‌گيري در مورد او دشوار است. ممكن است او در مقطعي به مسافرتي رفته كه ما از آن خبر نداريم. اين را نه من مي‌دانم و نه شما. شايد حتي خود فيلمنامه‌نويس و كارگردان هم نخواهند بدانند. من وقتي با زناني روبه‌رو مي شوم كه در شرف جدايي هستند، هميشه دو سؤال از آنها مي‌پرسم. اول اين‌كه آيا شوهرت اعتياد دارد يا تو را مي‌زند و بعد اين‌كه آيا زن‌باره است؟ به نظرم اينها دلايلي است كه مي‌شود به عنوان استدلال جدايي قبولشان كرد، چون به نظرم پذيرفتن اين چيزها اصلاً ايثار نيست. مخصوصاً اگر پاي يك بچه هم در ميان باشد. برويم سراغ طاهره. وقتي ما خوب به فيلم نگاه مي‌كنيم به اين مي‌رسيم كه امير هيچ كدام از اين نشانه‌ها را براي ترك كردن ندارد. مثلاً در فيلم «چهارشنبه‌سوري» كدهاي مختلف در اين مورد به ما داده شد و در نهايت به يك جايي مي‌رسيم كه اين كدها علني مي‌شود. اما در «به همين سادگي» طاهره فقط در يك جا شك مي‌كند، آنجايي كه به موبايل شوهرش زنگ مي‌زند و منشي تلفن او را جواب مي‌دهد. اين اصلاً دليلي براي شك كردن نيست، چون ما در قرن ارتباطات زندگي مي‌كنيم و اين طور چيزها يك چيز كاملاً روتين است در مناسبات كاري هر شخص. و يا در مورد خريدن كت و شلوار او هم همين‌طور. اين ديگر يك هوش مي‌‌خواهد كه شما بايد با توجه به جزئيات به اين برسي كه خيانت در كار نيست. از طرف ديگر همه فاكتورهاي دوست‌داشتني در امير وجود دارد، موقعي‌كه با چهره خندان وارد خانه مي‌شود يا وقتي كه از كنار طاهره مي‌گذرد و آن جمله عاشقانه تركي را به او مي‌گويد و ... ماجرا و حس طاهره تصوري است براي هر آدمي. اين‌كه تو حق اين را داري كه به اوضاع خودت مشكوك بشوي. اين‌كه دچار بحران بشوي و احساس كني كه ديگر جايي در آن خانه و ذهن آدم‌هايش نداري. اين‌كه داري فراموش مي‌شوي و به جايي نرسيده‌اي. اين شك‌ها حق هر آدمي است، اما دليلي براي رفتن نيست. امير يك آدم معمولي است. آدمي كه به همراه خانواده‌اش به تهران آمده و پيشرفت كرده و به اينجايي كه هست رسيده. طاهره هم در كنار اوست و حالا براي اين‌كه از او عقب نماند به كلاس شعر مي‌رود و ... در نهايت اين‌كه من هيچ دليلي براي اين نمي‌بينم كه طاهره همه چيز را بگذارد و برود.

*طاهره شبيه خيلي از مادرهاي ماست و اين باعث مي‌‌شود خيلي از ما با او همذات‌پنداري بكنيم. اما از طرف ديگر طاهره و خانواده‌اش از نظر مالي جزو طبقه متوسط به بالاي جامعه ما هستند. به نظر شما با توجه به اين مسئله چند درصد زنان و مادران جامعه ما با او همذات‌پنداري مي‌كنند؟
من زياد نگاه مي‌كنم. وقتي پيش كسي هستم به گل‌هاي قالي‌خانه‌اش و رنگ و ميوه‌هاي توي ظرفش نگاه نمي‌كنم. من به خود آدم‌ها نگاه مي‌كنم. توجهم به رابطه‌ها خيلي زياد است، نه به عنوان فضولي كه خيلي از آن بيزارم و آزارم مي‌دهد. اين يك كنجكاوي ذهني است كه از بچگي با من بوده. مثلاً در شش‌سالگي يك زندان زنان روبه‌روي خانه ما بود كه برايم خيلي عجيب به نظر مي‌آمد و هر وقت از كنارش رد مي‌شدم، آن پنجره‌هاي كوچك برايم پر از سؤال بودند. «به همين سادگي»‌يك فيلم ايراني است؛ فيلمي درباره يك زن ايراني. من وقتي به جامعه الان خودم نگاه مي‌كنم، پر از ما به‌‌ازاهاي طاهره است. طاهره از نظر مالي جزو طبقه متوسط به بالاست، اما من در خانواده‌هاي پولدار هم آدم‌هاي شبيه طاهره را زياد ديده‌ام.
در جامعه ما نسل طاهره هنوز به شدت وجود دارد. شايد ظاهرش عوض شده و كمي مدرن شده باشد. حتي شايد اينها ضريب eq (عاطفه) و iq كمتري از طاهره داشته باشند. طاهره آن‌قدر ضريب عاطفي و هوشي بالايي دارد كه در يك ساختمان كه درواقع سمبل يك جامعه است همه به او رجوع مي‌كنند؛ از آن همسايه‌اي كه تازه به ساختمانشان آمده بگير تا بهجت خانمي كه از او بزرگ‌تر است و دارد دخترش را شوهر مي‌دهد. اينها به‌خاطر كاريزماي طاهره بود. در فيلم او نگاهي دارد كه اين نگاه ساخته شد. نگاهي كه وقتي به آن دقت مي‌كني مي‌فهمي يك نگاه عادي نيست. غم او غم اين نيست كه چرا پشت ماشين آخرين مدل ننشسته يا مثلاً‌لباس ندارد. او در يك بازه زماني به اين نتيجه رسيده كه مثلاً دوست ندارد به ابروهايش دست بزند، چون اصلاً قضاوت مردم برايش مهم نيست. او اصلاً به يك‌سري از ابزار معتقد نيست. طاهره آدمي است كه تا لحظه آخر به ماندن فكر مي‌‌كند. او زني است مثل خيلي از زن‌هاي اين جامعه. يك زن عاشق كه تفكرات خاص خودش را دارد. ما در شروع فيلم او را روي پشت‌بام مي‌بينيم و در انتهاي فيلم هم همين‌طور. آنجا به نوعي خلوت اوست. اتاق آسماني او.

*درباره كار كردن روي نگاه طاهره گفتيد، به نظرم يك غم عزيز در نگاه طاهره است كه باعث تأثيرگذاري‌اش مي‌شود. مي‌خواهم بدانم خانم قاضياني چقدر طاهره را بازي كرده؟ چقدر به شخصيت آن اضافه كرده؟ و طاهره چقدر شبيه خود اوست؟
تعبير زيبايي را به كار برديد. من غم را به اندوه تبديل مي‌كنم، چون اندوه را در تعريف شيخ سهروردي خيلي دوست دارم، چون جزو سه نعمتي است كه خدا به انسان مي‌دهد، چون شادي معمولاً‌يك حس بدون پيشينه است، اما اندوه پيشينه بسيار بزرگي دارد و براي همين شايد اصالت بيشتري دارد. ما نمي‌توانيم بگوييم اندوه را تجربه نكرده‌ايم، اگر احساس داشته باشيم. من نمي‌توانم بگويم كه از تجاربم براي طاهره استفاده نكرده‌ام، اما در اين بين بخشي هم وجود داشت كه من را باز نگه مي‌داشت از اين‌كه بخواهم از يك‌سري تجارب خودم براي ايفاي نقش طاهره استفاده كنم. احساس مي‌كردم طاهره سكوتش لبريز از نوايي بود كه من بايد به اين نوا مي‌رسيدم. سكوتش خلأ نبود. براي رسيدن به آن من تلاش كردم، يعني در خودم چيزهايي را هم زدم و سعي كردم چيزهايي را در خودم اضافه كنم. ولي سعي نكردم بازي كنم، به خاطر اين‌كه زياد به بازي كردن معتقد نيستم و سعي كرده‌ام اين طور نباشم. حالا ممكن است در كاري مجبور به اين كار هم شده باشم. اين نظر من است. اصلاً هم داعيه بازيگر بزرگ بودن را ندارم كه حالا چون سيمرغ را برده‌ام اين طوري‌ام و آن‌طوري. مثل كساني كه خالكوبي مي‌كنند و اين خال‌ها هميشه با آنهاست، من هم هميشه توصيه استاد انتظامي را آويزه گوشم كرده‌ام. اين‌كه اگر بازيگري روزي جلوي دوربين يا روي صحنه قرار بگيرد و نترسد و احساس كند خيلي مي‌فهمد، اين نقطه مرگ كاري اوست. پشت اين حرف كلي فرهنگ خوابيده. بازيگري اصلاً به اين نيست كه شما چهره داشته باشيد يا هوشمند باشيد. به نظرم آدم براي بازيگري بايد فرهنگ داشته باشد. بعد از اينها خلاقيت و هوش قرار دارد و در نهايت ارائه اين دو چيز.

*اصولاً آدم كم‌كاري هستيد. به حرف‌هاي آقاي انتظامي اشاره كرديد. روز نشست مطبوعاتي «به همين سادگي» در جشنواره هم گفتيد استاد به شما توصيه كرده گزيده‌كار باشيد. مي‌خواهم در اين باره هم توضيح بدهيد.
اتفاقاً همين 20 روز پيش بود كه يك فيلمنامه پيشنهادي را خواندم و رد كردم. بعد از جواب من خيلي محترمانه با من برخورد كردند، اما در عين حال به من اين جمله گفته شد كه ديگر سيمرغ را برديد و از اين به بعد داستاني است. اين جمله اصلاً براي من اهميتي نداشت، چون يك نظر شخصي است. در واقع من براي دفاع از خودم اين جواب را ندادم، بلكه اين كار را براي دفاع از موقعيت حرفه‌اي و هنري‌ام كردم. در «به همين سادگي» نقش من يك نقش خاص بود. نمي‌توانيم اين را كتمان كنيم. بازي در آن خيلي كار داشت. جواب من به آن پيشنهاد اين بود كه بله صددرصد بعد از اين بازي و بعد از سيمرغ تأمل و درنگم بيشتر خواهد شد. من كارم را در سن 30 سالگي از سال 79 با فيلم «سايه روشن» آغاز كردم. خيلي از دوستاني كه امسال در جشنواره با هم كانديدا بوديم اين را نمي‌دانستند و فكر مي‌كردند من خيلي بعد از اينها كارم را شروع كرده‌ام. من به آن دوست گفتم شما اگر به كارنامه من نگاه كنيد قبلاً هم هنگامه قاضياني اين طور نبوده كه پر كار باشد. من كارم را خيلي قبل‌تر از خانم الناز شاكردوست شروع كرده‌ام، اما چون بيشتر كار تئاتر كرده‌ام خيلي‌ها من را نمي‌شناسند.
وقتي الناز شاكردوست كه همكار من است و درباره بيوگرافي من چيزي نمي‌داند فكر مي‌كند من خيلي ديرتر از او شروع به كار كرده‌ام و امسال جايزه گرفته‌ام، نمي‌شود از ديگران انتظار ديگري داشت. گزيده‌كاري من در اين اندازه است كه مثلاً شما خانم معتمدآريا را مي‌بينيد كه در «گيلانه»، «روسري آبي» و «گل پامچال» بازي مي‌كند، اما در «عينك دودي» هم بازي مي‌كند. من اين نوع كار كردن و اين الگو را دوست دارم. اصلاً دوست ندارم در نقش طاهره كليشه بشوم و يك تيپ خاص را بازي كنم و تا جايي كه در اختيارم باشد از آن جلوگيري مي‌كنم. دوست دارم طاهره يك خاطره بشود در حافظه سينماي ايران و من بتوانم از بخش‌هاي ديگر روحم هم در بازيگري استفاده بكنم.

*امروز شما با بردن سيمرغ بالاخره به شهرت رسيده‌ايد. اين شهرت كه حالا شما داريد آن را تجربه مي‌كنيد و يك شبه نبوده و خالي از روابط عرفي كه مي‌بينيم به دست آمده، امروز براي هنگامه قاضياني چه حسي دارد؟
خوشحالم براي اين‌كه شما از من تعريف كرده‌ايد، چون بالاخره يك مصاحبه‌گر با تحقيق در مورد من به اين چيزها رسيده. اگر تعاريف شما قبل از اين جواب من قرار بگيرد، مي‌توانم بگويم احساس خوبي دارم. نمي‌شود در موردش زياد حرف زد. لذت اين‌كه شما يك بذر را برمي‌داريد و مي‌كاريد و به نتيجه مي‌رسد هر چند به خاطر كم تجربگي‌ات زمان بيشتري را صرف آن كرده باشي برايت خيلي لذت‌بخش‌تر خواهد بود. من تا حد امكان سعي كردم تا روي پاي خودم بايستم و به خداوند تكيه كنم، با آن توكلي كه درباره‌اش صحبت مي‌شود، نه به عنوان شعار كه در جاي جاي لحظه‌هايي كه زندگي هنري‌ام را شروع كرده‌ام. چيزي كه با افتخار به آن نگاه مي‌كنم. اين حس براي من خيلي خوب است، هر چند كه فكر مي كنم هنوز هم به شهرت نرسيده‌ام. هنوز آدم مشهوري نيستم. دروغ است اگر بخواهم بگويم كه شهرت را دوست ندارم، ولي اگر بخواهم بگويم خيلي دوستش دارم باز يك دروغگوي بزرگم. اگر با هم روراست باشيم، آن‌قدر نفس بازيگري برايم جذاب است – نمونه‌اش حضورم روي صحنه است كه آنجا ديوانه‌ترم- كه زياد به شهرت فكر نمي‌كنم. اگر شهرت بخواهد خداي ناكرده بخواهم من را آن‌قدر احاطه كند كه به خاطر سايه‌اش آفتابي را نبينم، هرگز آن را نمي‌خواهم.

*تا ديروز يك نقش بايد چه چيزي مي‌داشت كه انتخابش مي‌كرديد و امروز كه سيمرغ را برده‌ايد چه چيزي بايد داشته باشد؟ آيا معيار انتخاب نقش‌هايتان عوض شده؟
بله معيارهايم تغيير كرده. هميشه اين برايم مهم بوده كه تيپ بازي نكنم. به اولين كارم كه نگاه كنيد فرنگيس اصلاً تيپ نيست و شخصيت دارد. شايد بازي خيلي كند ديده بشود و... اما اين چيزي بود كه آقاي حسن هدايت در آن كار مي‌خواستند. از همان موقع كه نگاه كنيد، اين برايم مهم بوده كه نقشم چالش داشته باشد. در تئاتر هم همين اتفاق برايم افتاده. در اولين نقشم نابيناي چشم باز را بازي مي‌كنم. واقعاً اين كار سختي است كه بخواهي اين نابينا بودن را باورپذير كني. قبل از «به همين سادگي» من در فيلم نيمه‌كاره «غم دل» بازي كردم. اينجا من به اين فكر افتاده بودم كه نقش بايد بيشتر جان من را بگيرد تا باورپذير بشود. در آن فيلم من نقش همسر يك رزمنده را داشتم كه براي دفاع از وطن به جنگ رفته و اين زن در يك كلبه چوبي در يك مزرعه چاي تك و تنهاست و ما خرد شدن تدريجي او را اما خردشدني كه جهاني را مي‌سازد مي‌بينيم. مينا در تمام اپيزود اول نقشش در توهم است. اين‌كه مثلاً رسول مي‌آيد چشم ندارد. بار ديگر پا ندارد و... حالا شما در يك لوكيشن ثابت مي‌خواهي همه اينها را اجرا كني. الان كه فكر مي‌كنم اين كار پيش درآمد «به همين سادگي» بود. انگار تمام هستي خواسته بود من آنجا ساخته بشوم براي «به همين سادگي».
در آن كار بود كه من فهميدم بايد نقشي به من پيشنهاد بشود كه جانم را بالا بياورد تا راضي بشوم و از خودم بدم نيايد. نقش‌هايي كه بتوان قران به قران پولم را حلال بكند به عبارتي.

*يك كم از اين فضا دور بشويم. بازيگر مورد علاقه شما چه كسي است؟
در سينماي اروپا و آمريكا مريل استريپ، ژوليت بينوش و گلن كلوز را خيلي دوست دارم و در سينماي ايران فاطمه معتمدآريا براي من دنيايي است و رويا نونهالي. اين اصلاً به خاطر اين نيست كه كار آخر من با اين دوستان بوده. من قبل از كار كردن با اين دو نفر آنها را دوست داشتم. من «عروسي خوبان‌» را دوست داشتم يا «گل پامچال» را. من «روسري آبي» را بارها نشستم و نگاه كردم و غبطه خوردم به اين بازيگر كه چقدر در سينمايي كه موج چهره بر آن حاكم بود موفق عمل مي‌كرد. هر چند اگر از من بپرسند اتفاقاً چهره ايشان جزو زيباترين چهره‌هاست، چون آن آني را كه بايد داشته باشد دارد. اين طوري مي‌شود كه شما دوست داريد كار اين بازيگرها را ببينيد و از آن چيزي بياموزيد.

*تا حالا نقشي بوده كه آن را ديده باشيد و پيش خودتان غبطه بخوريد كه كاش من اين نقش را بازي كرده بودم؟
بله. بيشتر نقش‌هاي خانم معتمدآريا جزو اين دسته‌اند. در «عروسي خوبان» دوست داشتم جاي خانم نونهالي بودم. در اينجا بد نيست برگردم سراغ سؤال قبل. در ميان بازيگران جديد باران كوثري را در «روز سوم» دوست داشتم. مي‌توانم بگويم باران با حضورش در تئاتر ثابت كرد كه بازيگر بسيار توانايي است. برخوردهاي اين بازيگر از لحاظ اخلاقي خيلي خوب است. باران دختري است كه مي‌داند حداقل به عنوان يك هنرمند بايد چگونه رفتار كند. در بازيگران مرد جرمي آيان را بيشتر از همه دوست دارم و دنيل دي لوئيس. خيلي خوشحالم امسال رضا ناجي رقيب دنيل دي لوئيس بود و جايزه را برد. آقاي پرويز پرستويي را با نقش‌هاي متفاوتشان دوست دارم و آقاي رضا كيانيان. محمدرضا فروتن را هم در «شب يلدا» و «كنعان» دوست داشتم. اما فكر مي‌كنم هيچ‌وقت هيچ‌كدام از اينها الگوي من از لحاظ اجراي نقش نبوده‌اند، چون اين خيلي كار خطرناكي است.

*با توجه به همه چيزهايي كه با هم در موردشان حرف زديم و با توجه به تمام شرايط موجود، امروز هنگامه قاضياني از بازيگري چه چيزي مي‌خواهد؟
دلم مي‌خواهد نقشي به من سپرده بشود كه بتوانم واقعاً شاگردي‌اش را بكنم و چيزي از آن ياد بگيرم. اين را صادقانه مي‌گويم. همان طور كه ما از هر انساني چيزي مي‌آموزيم قرار است كه تو با خلق هر شخصيتي يك چيز از او بياموزي. اين طور دچار نااميدي و يأس نمي‌شوم، چون روح من روح خاص خودش است. اصلاً اين كلمه خاص را هم برداريم. روح يك تعريف خودش را دارد. عقايد، خلقيات و شخصيت من هم همين طور. من مي‌توانم خيلي زود خسته و نااميد بشوم از تكرار. اميدوارم هيچ وقت دچار اين تكرار نشوم.

Labels: , ,

Wednesday, March 05, 2008
با اصغر هاشمي کارگردان «يك مشت پر عقاب»

در ادامه مطالب یک مشت پر عقاب هفته گذشته چلچراغ. عکس مهگامه پروانه.
نمي‌گذارند كار خودمان را بكنيم
1-اصغر هاشمي، كارگردان سريال «يك مشت پر عقاب» اين روزها خيلي عصباني است. از جرح و تعديل‌هايي كه روي كارش انجام شده و خيلي چيزهاي ديگر. اين قدر كه قالب گفت‌وگوي ما پيرامون همين عصبانيت‌ها مي‌گذرد.
2-با وجود همه حواشي اطراف اين كار، سريال توانسته مخاطبان خودش را پيدا بكند. سريالي در بستر روزهاي انقلاب و متفاوت با بيشتر چيزهايي كه تا به حال ديده‌ايم.
3-از اصغر هاشمي سريال «آپارتمان» را هم ديده‌ايم. او بيشتر در حوزه سينما فعاليت مي‌كند و به گفته خودش كارهاي نئورئاليستي و طنز را بيشتر دوست دارد. اصغر هاشمي يكي از كارگردان‌هايي بود كه دهه 60 و اوايل 70 در كنار ديگراني مثل سيروس الوند و مهدي صباغ‌زاده در حوزه سينماي اجتماعي فعاليت داشت و كارهايي مثل «روزهاي انتظار»، «زير بام‌هاي شهر»، «در آرزوي ازدواج»، «دو همسفر» و «مهريه بي‌‌بي» را ساخت كه هر كدام از آنها در زمان خودشان فيلم‌هاي مطرحي بودند. «دوست دارم به مسائل روز اجتماعي بپردازم و آنها را تجربه و تحليل بكنم. اما متأسفانه فعلاً امكانش نيست. فيلم «نگين» اين‌گونه بود، اما از نظر نظارتي خيلي برايم گران تمام شد. مي‌گويند پرداختن به اين نوع مسائل و مطرح كردنش خوب نيست. ما مي‌خواهيم همه چيز را شوخ و شنگ نشان بدهيم. فضاهايي مثل فيلم «مجردها» را دوست دارند و...» همان‌طور كه خود او مي‌گويد، حالا بالاجبار و يا به هر دليل ديگر از اواسط دهه 70 به ساختن فيلم‌هايي مي‌پردازد كه بيشتر به فكر گيشه‌اند تا چيزهاي ديگر؛ فيلم‌هايي مثل «زندگي»، «نگين» و «مجردها»
!4-توضيح بيشتري لازم نيست، خود گفت‌وگو گوياي همه چيز است
-تجربه ساختن سريال‌هاي تاريخي مخصوصاً در بستر انقلاب تجربه جالبي نبوده. يعني اكثر كارهايي كه ساخته شده اين قدر دم دستي بوده‌اند كه مردم هم از ديدن چنين چيزهايي خسته شده‌‌اند. اين يك ريسك بود كه شما در اين بستر كاري را بسازيد. «يك مشت پر عقاب» چه چيزي داشت كه قبول كرديد اين ريسك را بپذيريد؟
خود قصه چون مستقيماً به انقلاب نمي‌پرداخت و تأثير اتفاقات روز بوده و ما آن را آورده بوديم بين يك خانواده و روابط آنها، مي‌توانست جذابيت داشته باشد. ما غيرمستقيم به مسائل انقلاب مي‌پرداختيم. همين كمك كرد كه من از شعارها پرهيز بكنم. يعني فكر كردم اگر ما از اين زاويه به مسائل انقلاب نگاه بكنيم. جذابيت بيشتري ‌خواهد داشت تا آن چيزي كه مردم خودشان از نزديك درگيرش بوده‌اند.اين آدم‌ها چون دارند زندگي عادي خودشان را طي مي‌كنند، ديگر ضرورتي براي شعار دادن ندارند. در كارهايي از اين دست معمولاً خيلي مستقيم به شخصيت‌هايي كه درگير مسائل انقلاب بوده‌‌اند مي‌پردازند و به همين خاطر مجبور مي‌شوند وارد ديدگاه‌هاي آنها بشوند و وقتي عقايد بيان بشود خب آن بعد شعاري ماجرا هم مطرح مي‌شود. -«يك مشت پر عقاب» چطور شروع شد و شكل گرفت؟در ابتدا قصه ديگري را قرار بود با آقاي توحيدي و خوش‌رزم بسازيم. داستان زندگي آقاي دادگر. تحقيقات اوليه اين كار انجام شده بود و حتي چند جلسه هم با ايشان صحبت كرديم و قرار بود همين مقطع تاريخي را با شخصيت ايشان پي‌گيري بكنيم. اما به دلايلي ايشان موافق ساخته شدن كار نبودند و ساختن آن پروژه به تعويق افتاد. اما در سيما فيلم چون براي ساختن اين سريال فايلي باز شده بود، بايد حتماً يك كار جايگزين آن مي‌شد. اين بود كه با پيشنهاد خود آنها قرار شد يك سريال داستاني در همان مقطع توليد بكنيم. بعد از چند جلسه نشست و گفت‌وگو اين قصه طراحي شد و به مرور زمان شكل تكاملي خودش را پيدا كرد تا شد «يك مشت پر عقاب».
-حواشي دور و بر «يك مشت پر عقاب» هم موقع ساخته شدن و هم الان موقع پخش زياد بوده. اين‌كه مثلاً به خاطر لهجه كاراكتر آقاي خمسه از طرف پخش ايرادهايي گرفته‌اند و شما با دوبله مجبور به رفع آن شده‌ايد و... درباره اين طور مشكلات و خط قرمزهايي كه براي كار شما بود صحبت كنيد.
ما مشكلات زيادي براي پخش كار داشتيم. اول كه روي انتخاب شبكه براي پخش كار مشكل داشتند. يك مدت قرار بود شبكه سه كار را پخش بكند و حتي تبليغ آن را هم رفت، اما بعد موضوع منتفي شد و پخش ما را به شبكه يك دادند. واقعيت اين است كه وقتي شبكه يك براي پخش كار انتخاب شد، مي‌دانستيم كه سانسور و نظارتي كه روي اين شبكه هست بيشتر از باقي شبكه‌هاست. اولين اتفاقي كه افتاد پيشنهاد دادند كه بايد لهجه آقاي خمسه تغيير پيدا بكند و من خيلي تلاش كردم و استدلال آوردم كه اين كار به ضرر سريال است. اما مورد قبول واقع نشد. ما مي‌خواستيم اين‌ را كه در يك فضا مخالف و موافق وجود دارد، در تقابل افسر سرمدي و شه‌پرست نشان بدهيم. قطعاً من به منظور طنز از آقاي خمسه استفاده نكرده بودم. اينها در منطقه‌اي آذري زبان زندگي مي‌كردند و خودشان هم آذري بودند. كار ما قصد توهين به كسي را نداشت و ذات خود كار چنين شخصيتي را مي‌طلبيد. در نهايت هم خودشان قبول كردند كه مشكلي در كار وجود ندارد، اما باز هم روي دوبله شدن تأكيد داشتند. چون استدلالشان اين بود كساني هستند كه مي‌خواهند از آنها آتو بگيرند و همين ممكن است بهانه‌اي شود براي حمله‌اي مثل جنجال روزنامه ايران. من اين توجيه را خيلي نمي‌پذيرم، چون مردم آذري ما اين قدر باشعور و بافرهنگ هستند كه بدانند هر شخصيتي كه دارد اين نقش را بازي مي‌كند پشتش چه نوع تفكري هست. اين طور نيست كه هر كس با لهجه آذري حرف بزند آدم بدي است و قصد توهين دارد. نهايتاً ما كار را دوبله كرديم، اما بسياري از جذابيت‌هاي بازي خمسه از دست رفت. هر چند هنوز هم عده‌اي مي‌گويند كار او قابل تأمل و شيرين است. بعد از اين‌كه به زمان پخش نزديك شديم، يك‌سري حذفي و اصلاحيه از طرف تأمين برنامه شبكه يك به ما داده شد. سكانس حذف شد، پلان درآمد، اين‌كه پلاني درشت است و بايد دورتر بشود، به بعضي از عكس‌هاي روي ديوار گير دادند مثلاً تمثال حضرت علي (ع) روي ديوار بود و گفتند تمام اينها بايد حذف بشود و ما تا جايي كه شد همه اين كارها را انجام داديم و حتي مجبور به حذف پلان شديم. بعد از اين به ديالوگ‌ها هم ايراد گرفتند و گفتند بايد بعضي از آنها را تغيير بدهيم يا حذف كنيم. وقتي كار رفت به واحد پخش، يك‌سري اصلاحات را هم آنجا به ما تحميل كردند من بعد از 30 سال كار كردن در جمهوري اسلامي تمام قواعد و اصول پخش و تصوير را مي‌شناسم و مي‌دانم چه تصاويري اجازه ‌پخش ندارند. از آن بابت كاملاً رعايت كرده‌ام، اما خب بعضي وقت‌ها شرايط اجتماعي ما تصميم‌گيرنده است و جناحي كه قدرت دست آن مي‌افتد. هر دوره رياست جمهوري و تفكري كه جامعه را اداره مي‌كند بر اين تصميم‌گيري تأثير مي‌گذارد. برخي از آنها آزادي‌هاي اندكي را براي مسائل فرهنگي قائل مي‌شوند و برخي هم نه. متأسفانه ما خورديم به دوره بد ماجرا و تنگ‌نظري آن و به شدت دارند فيلمنامه را تغيير مي‌دهند. حتي گفته‌اند كه اين دختر و پسري كه دارند قتل را تعقيب مي‌‌كنند و مي‌خواهند قاتل را پيدا بكنند، بايد با هم ارتباط زناشويي داشته و مثلاً با هم نامزد باشند و اگر اين طور نشود، مجبوريم همه صحنه‌هاي اينها را حذف بكنيم. ما هم مجبور شديم اين را در يك ديالوگ بگنجانيم. خب اگر نامزد هم هستند، چرا در قسمت اول هيچ صحبتي نمي‌شود كه او كجاست و از اين طور حرف‌ها. يعني نشانه‌هايي وجود ندارد كه اينها نامزد هستند و دليلي هم ندارد. يك نفر وكيل است و تصميم دارد كه از يك مقتولي احقاق حق بكند و مجبور مي‌شود با خانواده او رفت‌و آمد بكند و ماجرا را پي‌گيري بكند. حالا اين دليل نمي‌شود كه هر كس وكالت يك‌نفر را به عهده گرفت، بايد حتماً زن فاميل او هم بشود! من هنوز اين را نفهميده‌ام، اما به ما گفته‌اند چون اينها با هم رابطه خانوادگي دارند، حتماً بايد پيوند زناشويي هم داشته باشند! اين طوري متأسفانه تماشاچي‌ ما با فيلم‌هايي روبه‌روست كه بايد در مورد آنها حدس بزند، چون تلويزيون هميشه در حذفيات يك ردپايي از خودش به جا مي‌گذارد كه تماشاچي متوجه آنها مي‌شود و براي اين‌كه قصه‌اي براي آن بسازد ذهنش را به كار مي‌گيرد و اين طوري قصه از مسير اصلي خودش خارج مي‌شود و كار از يكدستي در مي‌آيد.
-با اين چيزهايي كه مي‌گوييد، پايان‌بندي داستان هم تغييري كرده يا نه، همان چيزي است كه از ابتدا بود؟
پايان‌بندي تغيير نمي‌كند، ولي روابط آدم‌ها تغيير كرده. مثلاً با حذف يك جمله يا يك صحنه. ما از اول هم گفته بوديم كه داريم دوره‌اي را بازسازي مي‌كنيم كه حجاب اجباري نبوده؛ بعضي‌ها محجبه بودند و بعضي‌هم نه. حالا ما بايد براي نشان دادن اين دوره چه كار بكنيم؟ مثلاً خانم غزاله كه يك دختر محجبه است از يك خانواده مذهبي با دختر يك خانواده مذهبي ديگر كه محجبه هم نيست بايد به آن شكل تفاوت داشته باشد؟ يا زن خلعت‌بري كه خودش با شخصيت‌هاي مهم آن دوره رفت و آمد دارد خب نمي‌تواند به اين شكل محجبه باشد كه غزاله هست! به ما گفتند حالا شما يك تفاوت‌هايي را در نظر بگيريد. ما آن تفاوت را درنظر گرفته‌ايم. مي‌گويند مثلاً چون اين كمي از گردنش پيداست يا لباسش فلان است، صحنه‌هاي مربوط به آنها بايد درست بشود تا همه يكدست بشوند. يعني همه آدم‌هايي كه قبل از انقلاب زندگي مي‌كرده‌‌اند مثل هم بوده‌اند؟
‌-شما با اين سبك پخش كار به صورت يك روز درميان موافق هستيد؟ فكر مي‌كنيد در موفقيت كار تأثير‌ي دارد يا نه؟
مسئله مهم‌تر براي من اصلاحاتي است كه به سريال لطمه مي‌زند. پخش يك سليقه است و مديران به خاطر برنامه‌هايي كه طراحي مي‌كنند دوست دارند نوع مخاطبشان را خودشان تعيين ‌كنند. اين از پيش تعيين شده نيست و تماشاچي هم تابع تصميم‌گيري مديران است. ممكن است از فردا بگويند مي‌خواهيم سريال‌ها را 10 صبح پخش كنيم. خب ما هم تابع همان زمان مي‌شويم. با اين وضع الان نمي‌دانم آيا مخاطب فرصت دارد اين سريال را ببيند يا نه؟ آيا روز جمعه كه تا حالا هيچ‌كس سريال پخش نكرده هم جزو همان سليقه مديريتي است؟ و.... همه اينها نشانگر اين است كه خود سريال براي آنها جذابيت ندارد. شايد اين نوع سريال‌ها را دوست ندارند و دوست دارند سريع جمع و جور بشود و سريال‌هاي جذابي در راه دارند كه آنها را جايگزين اين سريال بكنند. مديريت صدا و سيما براي هر شبكه الان ساز خودش را مي‌زند و قواعد و قوانين خودش را دارد. به همين خاطر نه اعتراضات ما مؤثر است و نه آنها را تأييد مي‌كنم.
-در بين كارهاي تلويزيوني سريال‌هايي مثل «يك مشت پر عقاب» كم پيدا مي‌شود. سريال‌هايي كه مي‌شود آنها را big production ناميد. مي‌خواهيم درباره مزيت‌ها و سختي‌هاي اين طور كارها صحبت بكنيد.
چيزي كه بيش از پيش كار ما را طولاني كرد، وقفه‌هايي بود كه از طرف سيما فيلم به وجود مي‌آمد. مثلاً قسط‌هاي تهيه كننده به موقع داده نمي‌شد و ما مجبور مي‌شديم كار را متوقف كنيم. وقتي هم داده مي‌شد تا دوباره شرايط را مهيا مي‌كرديم يك زماني طول مي‌كشيد. اگر ما مديريت درستي داشتيم، مي‌شد وقتي داريم يك صحنه را كار مي‌كنيم، لوكيشن بعدي آماده بشود. اما اين اتفاق نمي‌افتاد و اين طور ما عقب مي‌افتاديم. الان مثلاً به طور هم‌زمان پنج شش سريال در دست ساخت است و يك مقدار بودجه كه يك مقداري از آن را به اين مي‌دهند و يك مقدار ديگرش را به آن و... كار ما هم به همين دليل طول كشيد. البته پشت‌سر من اين حرف‌ها هم هست كه كند يا تند كار مي‌كنم. اگر تند كار كردن به معني شلخته بودن است، خب من اصلاً تند كار نمي‌كنم. هر گروه فيلم‌برداري يك پتانسيلي دارد. در تلويزيون و سينماي ما با توجه به توانايي‌هاي افراد امكان ندارد بيش از سه تا سه‌ونيم دقيقه يك گروه بتواند درست كار بكند. حالا هستند كساني كه روزي چند ثانيه كار مي‌گيرند و از آن طرف هم هستند كساني كه 17-16 دقيقه مي‌گيرند. هيچ‌كدام از اينها براي من مطلوب نيست. تو اگر بخواهي 16 دقيقه براي تلويزيون بگيري بله مي‌شود؛ شما يك دكوپاژ ساده سكانس پلان مي‌گيري و مجبور نيستي براي يك سكانس 10 تا پلان بگيري. اين فرق مي‌كند با كار ما كه براي هر پلان طراحي مي‌كنيم و سعي كرده‌ايم ميزانسن‌هاي جذاب‌تري درست بكنيم. بله ما نسبت به سريال‌‌سازهاي تلويزيوني و با 90 شبي‌ها كه روزي يك اپيزود مي‌گيرند كندتر بوده‌ايم، اما نمي‌خواهيم خودمان را با كسي مقايسه بكنيم. حرف ما اين است كه ما را دعوت كرده‌ايد تا يك تفاوت را به وجود بياوريد. ما اين تفاوت را به وجود آورده‌ايم. حالا اين حرف‌ها چيست نمي‌دانم. اين همه كار تند و سريع ساخته‌اند كه هيچ‌كدام كيفيت پخش ندارند، چرا در مورد آنها حرف نمي‌زنيد؟ بگذريم.
*با توجه به همه اتفاقاتي كه تا الان افتاده از موقع توليد تا پخش الان كه به عنوان يك بيننده سريال را مي‌بينيد چند درصد از كار خودتان راضي هستيد؟
آن چيزي كه از ابتدا در ذهن خودم بود حدود 50 درصدش در توليد از دست رفت. خيلي از اتفاقاتي كه قرار بود بيفتد، نيفتاد. ما حتي نتوانستيم يك خيابان داشته باشيم كه بتوانيم پلان‌هاي خارجي‌مان را بگيريم. من يك سريال ساخته‌ام كه قرار بوده كلي صحنه خارجي داشته باشد و هيچ‌كدام را ندارد. ما مجبور شده‌ايم براي پلان‌هاي خارجي از پرده آبي استفاده كنيم كه آن هم به شكل بسيار ابتدايي‌اش اتفاق افتاده. خب وقتي شما سريالي از دوره‌اي را مي‌سازي كه خودت آن را ديده‌اي و اين اتفاق‌ها مي‌افتد، اذيت مي‌شوي. الان از تمام ادارات ما زن حذف شده است و... اين طور مي‌گويم 50 درصد كار را از دست داده‌ايم. من اصلاً صحنه خارجي كه دوست داشته باشم منهاي پادگان ندارم. يك پلان از تهراني كه دلم مي‌خواست ندارم. يك پلان از يك خيابان يا يك كوچه ندارم. حتي ما نتوانستيم يك خيابان داشته باشيم كه پنج تا ماشينمان از توي آن رد شود. شما هنوز وقتي نگاه مي‌كني با تمام تلاشي كه ما كرده‌ايم، يهو مي‌بيني آن ته يك پرايد سفيد رد شد. نمي‌شود در تهران 15 ميليوني جايي را غرق كرد. مردم اين روزها مثل دوره قديم نيستند و مثلاً مي‌گويند اصلاً نمي‌خوام صد سال سياه فيلم بسازي، به من چه تو داري فيلم مي‌سازي و.. ديگر حوصله اين حرف‌ها وجود ندارد. 20 درصد ماجرا را هم در موقع Post production مثل موسيقي، افكت، تروكاژهاي تصويري و... از دست داده‌ام. مثلاً قرار بوده من ميدان راه‌آهن را با مجسمه رضاخان داشته باشم يا فرودگاه مهرآباد را با سبك آن روزهايش، اما در نهايت مجبور شده‌ايم با ترفندهاي بسيار ساده اينها را به چيزهايي قابل قبول تبديل كنيم، شايد هم تماشاچي اصلاً اين چيزها برايش قابل قبول نباشد.

Labels: , ,

Monday, March 03, 2008
با خزر معصومي به بهانه «يك مشت پر عقاب»


براي اين هفته چلچراغ رفتيم سراغ سريال يك مشت پر عقاب و با عواملش گفت‌وگو كرديم. خزر معصومي بازيگر نقش اول زن اين
سريال است. چيزي كه در ادامه مي‌خوانيد متن كامل گفت‌وگوي من با اوست كه قسمتي از آن در چلچراغ چاپ شد. عكسش هم مال مهگامه پروانه‌ست.




نوستالژياي نسل بي ستاره


1-خزر معصومي حالا اين روزها بيشتر توي چشم‌ها افتاده. با سريال «يك مشت پر عقاب» و نقش غزاله. نقشي كه به خاطر تغييراتي كه در مناسباتش داده‌اند او را عصباني‌كرده و در عين حال آن را دوست دارد به خاطر تمام تجربياتش.
2-« كاش به آدم‌ها كمي بيشتر نگاه كنيم تا پيام‌هايشان را از رفتارهاي خود آنها بگيريم نه از پيش‌فرض‌هاي خودمان.» اين جمله پاياني گفت‌وگوي ماست. چيزي كه معصومي به عنوان دردل در برخورد با نقشش مي‌گويد.
3-خزر معصومي دانشجوي رشته حقوق بوده اما چون در آزمون وكالت قبول نشده نتوانسته وكيل بشود، اما وكالت را خيلي دوست دارد و مي‌خواهد درسش را در گرايش حقوق محيط زيست ادامه بدهد. او زياد اهل گفت‌وگو نيست، خيلي به چهره اعتقاد ندارد، مي‌گويد آدم ترسويي است، نظر بعضي‌ها برايش مهم است و... اگر مي‌خواهيد چيزهاي بيشتري در مورد او بدانيد، گفت‌وگوي ما را بخوانيد.
4-«به رنگ ارغوان» و «باغ‌هاي كندلوس» دو فيلم سينمايي بودند كه پيش از اين خزر معصومي در آنها بازي كرده بود، اما چون اولي هيچ وقت اكران نشد و دومي هم به دنبال مخاطب خاص بود، هيچ‌كدام اين قدر معروفش نكرده بودند كه حالا «يك مشت پر عقاب» اسمش را بر سر زبان‌ها انداخته. تلويزيون مديومي ناشناخته براي او بوده كه زياد دوستش نداشته، اما... «يك مشت پر عقاب» آغاز دوباره خزر معصومي بود در ژانري متفاوت.


-شنيده‌ام از تغييراتي كه در روابط نقشت در سريال «يك مشت پر عقاب» ايجاد كرده‌اند خيلي ناراحتي. مي‌خواهم گفت‌وگو را با همين مسئله شروع كنيم.
مي‌دانيد اين بيشتر از هر چيزي حيف است. اين‌كه آدم خيلي با وسواس كار مي‌كند و سعي دارد آن بخشي را كه مربوط به خودش هست درست انجام بدهد و ناگهان همه چيز اين طور بهم مي‌ريزد، برايش هيچ توضيحي داده نمي‌شود و كسي هم پي آن را نمي‌گيرد. اين اتفاق براي من خيلي مهم بود كه مسئله غزاله و اميرحسين اصلاً مسئله عاطفي نيست. به نظرم بايد كمي رجوع بكنيم به خاطرات خودمان و آدم‌هاي بزرگ اطرافمان و يادمان بيايد فضاي دهه 50 را. در آن روزها اين قدر مثل دهه 70 و 80 مسائل حول محور پسران و دختران قرار نمي‌گرفت و چيزهاي خيلي مهم‌تري در جامعه وجود داشت. طبيعتاً آدم‌هاي آن روزها چون نگرش ديگري داشتند، آزادي‌هايي هم كه از طرف خانواده‌هايشان داشتند بيشتر بود. براي اين‌كه تكليف همه روشن بود كه اين بچه‌ها براي چه بيرون از خانه‌اند. در اينجا ما غزاله‌اي را داريم كه آدم باايمان آشكاري است كه حتي بخش‌هاي ظاهري را هم رعايت مي‌كند. واقعاً علت اين تغييرات را نمي‌دانم. اين‌كه چرا بايد غزاله و اميرحسين نامزد بشوند؟ اين اتفاق براي من خيلي ناراحت‌كننده بود، چون مردم اين چيزها را به پاي غلط سريال مي‌نويسند و از ماجراي اصلي خبر ندارند.

-بازخوردهاي بيروني كار چطور بوده؟
به نظرم خيلي نمي‌شود بازخوردهايي را كه به عوامل مي‌رسد، ملاك قرار داد. براي اين‌كه كلاً مردم ما مردم روراستي نيستند و نظر واقعي خودشان را به شما نمي‌گويند و معمولاً مي‌روند سراغ آن بخش تعريف‌آميز ماجرا. بنابراين من خيلي روي اين حرف‌ها حساب نمي‌كنم. از طرف ديگر نمي‌شود به اين‌كه مردم اين سريال را زياد ديده‌اند هم استناد كرد، چون اصولاً مردم ما سريال مي‌بينند، هر چه كه پخش بشود. من شخصاً اگر خودم هم در اين مجموعه نبودم، آن را دوست داشتم. نمي‌توانم بگويم جزو ليست بهترين سريال‌هايي كه تا حالا ديده‌ام قرار مي‌گيرد، ولي كار خوش‌ساختي است و اگر اين فقر در مورد مكان‌ها در پروژه وجود نداشت و مسئله‌اي كه ما با تهران امروزمان داريم كه هيچ چيز از گذشته‌اش باقي نمانده و يا... حتماً خيلي بهتر از اينها مي‌شد. در مجموع من قصه‌فيلم‌را بيش از هر چيز ديگري دوست دارم.

-در اين كار تيم بازيگري قوي‌اي در كنارتان بود. درباره بازي‌هاي مقابلتان صحبت كنيد.
بيشتر جاهايي كه من بازي داشتم، آقاي بهداد پارتنر اصلي‌ام بودند. در مورد شخص ايشان بايد بگويم كه از قضا بيشتر از آن چيزي كه بايد به خودشان توجه بكنند به بازيگران اطرافشان توجه مي‌كنند و خوش به حال ما. البته حيف است و كاش كمي بيشتر انرژي خودشان را صرف خودشان مي‌كردند، ولي واقعاً خوش به حال ما. من خيلي از همكاري‌با ايشان خوشحال شدم. در مورد بقيه هم با اين‌كه بيشتر كارها كوتاه بود، اما بعضي از آنها واقعاً دلگرم كننده بود. بودن در فضايي كه آهو خردمند هست خيلي دلگرم كننده است. چند سكانسي كه در خدمت آقاي آقالو بوديم بي‌نظير بود و جزو بهترين روزهاي زندگي‌ام به شمار مي‌رفت. من با اشتياق پشت مانيتور مي‌نشستم و به ذره‌ذره اين بازي‌ها نگاه مي‌كردم و هيجان‌زده مي‌شدم.

-شما هم سينما را تجربه كرده‌ايد و هم تلويزيون را. كار كردن در كدام مديوم را بيشتر دوست داريد؟
به نظرم اين يك قياس مع‌الفارغ است. شخصاً به عنوان بيننده براي سينما ارزش بيشتري قائل هستم و شايد اين به خاطراتم برمي‌گردد كه تعداد فيلم‌هاي لذت‌بخشي كه ديده‌ام بيشتر از سريال‌هاي لذت‌بخشي بوده كه ديده‌ا‌م. بنابراين با تمام وسوسه‌هايي كه وجود داشت و اين‌كه متأسفانه وقتي آدم يك سريال بازي مي‌كند بيش از 50 درصد پيشنهاداتش در سال‌هاي آينده محدود به سريال و تله فيلم مي‌شود، من مقاومت كردم و آن را زياد انتخاب نكردم؛ براي اين‌كه دلم نمي‌خواهد اين گزينه در ذهن كسي وجود داشته باشد كه من متمايل به بازيگري در تلويزيون شده‌‌ام. هميشه با خودم فكر مي‌كنم كه به هر حال من از سينما شروع كرده‌‌ام و هنوز آن خاطرات خوب را با سينما دارم. اين يك بخش ماجرا بود، ولي از يك طرف ديگر اين فرصت طولاني كه در سريال وجود دارد – البته نه در هر سريالي كه در سريال‌هاي استاندارد – خيلي به آدم كمك مي‌كند و تو وقت بيشتري براي انجام كارت داري نسبت به سينما. از طرف ديگر متأسفانه الان فضاي سينما آن قدر باز نيست كه فضاي تلويزيون هست و علي‌رغم تمام محدوديت‌هاي تلويزيون خيلي از سوژه‌ها را مي‌شود در تلويزيون مطرح كرد، اما در سينما نه. البته بايد به بعد اقتصادي ماجرا هم توجه كنيم و اين‌كه در مورد سريال نگراني‌هاي معيشتي كمتر است تا در مورد سينما. ولي در مجموع من همچنان به سينما علاقه بيشتري دارم.

-خيلي‌هاي ديگر هم در مورد تلويزيون و سينما چنين عقيده‌اي دارند. مي‌خواهم بدانم اين عقيده چقدر از احساس تمايز با ديگران نشأت مي‌گيرد و چقدر مال خود شماست؟
بخشي از آن به رودربايستي بين خود و ديگران برمي‌گردد. به هيچ وجه عقيده ندارم كه تلويزيون تابو است و من نبايد به آن نزديك بشوم. ولي اين مسئله وجود دارد كه تماشاچي قدر كار شما را در يك كار سينمايي بيشتر مي‌داند تا در يك كار تلويزيوني. او ممكن است موقع تماشاي يك سريال از تلويزيون تلفنش را هم جواب بدهد، برود آشپزخانه و خيلي كارهاي ديگر هم بكند و خيلي از لحظات كار را از دست داده باشد، هر چند كه آن لحظات براي شما مهم بوده باشد، اما در مورد سينما اين حرمت‌ها را حفظ مي‌كند. با توجه به اتفاقاتي كه در اين يكي دو هفته براي خودم افتاده و عكس‌العمل‌هايي كه ديده‌ام، مثل اين‌كه تلويزيون واقعاً جايگاه مهمي در جامعه ما دارد. واقعاً در لحظاتي دلم به حال سينما مي‌سوزد كه انگار ديده نمي‌شود و به ياد نمي‌ماند. در اين مدت پيشنهادات مصاحبه با من به اندازه تمام چهار سال گذشته از «به رنگ ارغوان» تا الان بوده. آدم‌هاي بيشتري در خيابان مرا شناخته‌اند و... قصد تعريف از خودم را ندارم و از اينها فقط به عنوان يك اتفاق اجتماعي ياد مي‌كنم. اين طوري است كه با خودم فكر مي‌كنم وقتي چيزي اين قدر مهم است شايد درست نباشد ما همچنان سر آن مواضع قبلي خودمان در موردش باقي بمانيم. به هر حال ما داريم كار مي‌‌كنيم براي اين‌كه ديده بشود و آدم‌هايي هم از آن لذت ببرند، پس چه بهتر است كه براي اين سريال‌ها هم انرژي صرف كنيم. اگر اين همه بودجه كه به كلي كار بي‌فايده به درد نخور داده مي‌شود، بين چند تا كار خوب تقسيم بشود، كم‌كم سطح توقع تماشاچي هم بالا مي‌رود. تماشاچي‌اي كه پرويز پرستويي و رضا كيانيان را مي‌بيند، ديگر به هر بازيگري راضي نمي‌شود. وقتي طراحي صحنه و لباس امير اثباتي را مي‌بيند، ديگر با هر لباس و صحنه‌اي نمي‌‌شود او را راضي كرد. واقعاً يكي از ويژگي‌هاي سريال «يك مشت پر عقاب» اين است كه يك دقيقه پرت هم ندارد. يعني اصلاً احساس آب بستن به شما دست نمي‌دهد. تماشاچي‌كه شعر خوب شهريار را مي‌شنود، ديگر به هر جمله مزخرفي كه در تلويزيون گفته شود، قانع نمي‌شود.

-مي‌دانم كه از گفت‌وگوي با مطبوعات پرهيز مي‌كنيد و ... خزر معصومي چقدر مي‌خواهد متفاوت باشد كه اين طور رفتار مي‌كند؟
من از غلط داشتن مي‌ترسم. ظرفيت‌هاي خودم را مي‌دانم و مي‌دانم كه در برابر شكست تمام عيار ظرفيت كمي دارم. متأسفانه شجاعت خيلي كمي در اين مورد دارم. بنابراين با اين شناخت از خودم ترجيح مي‌دهم تا جايي پيش بروم كه بتوانم مسئوليتش را به عهده بگيرم. من چيز زيادي در بازيگري در چنته ندارم، بنابراين از كار زياد كردن پرهيز مي‌كنم. مي‌دانم كه درباره يك موضوع واحد نمي‌توانم يك حرف را به اشكال مختلف بزنم، بنابراين از زياد مصاحبه كردن پرهيز مي‌كنم. با خودم فكر مي‌كنم من چقدر حرف دارم، پس همين قدر كافي است. جايگاه لذت‌بخش تماشاچي بودن چه در سينما و چه در زندگي عادي، تماشاچي زندگي مردم بودن را حاضر نيستم با هيچ چيز ديگري عوض بكنم. هميشه وقتي به زندگي چهره‌هاي بازيگري فكر مي‌كنم مي‌بينم چقدر سخت است كه آدم نتواند ديگران را نگاه بكند كه مبادا سوء‌تعبيري از آن به وجود بيايد. در حالي كه احتمالاً براي بازيگر بهتر شدن شما بايد دقيق‌تر آدم‌ها را نگاه كنيد. به همين خاطر خيلي زياد از حريم خصوصي را از دست دادن پرهيز مي‌كنم و خيلي از آن مي‌ترسم. اين درست مثل كار سياسي كردن است. من دارم در حد خودم فعاليت مي‌كنم. در حدي كه بتوانم جوابش را پس بدهم.

-كم انتخاب مي‌كنيد يا كم انتخاب مي‌شويد؟
در آن طيفي كه من دوست دارم كم انتخاب مي‌شوم و براي كارهايي كه دوست ندارم زياد انتخاب مي‌شوم، اما در همين طيف هم كم انتخاب مي‌كنم.

-يك نقش چه چيزي بايد داشته باشد كه انتخابش بكنيد؟
اول از همه من به عنوان تماشاچي به هر چيزي نگاه مي‌كنم. يعني بايد اول از همه آن تماشاچي قانع بشود، چون وقتي آدم درگير يك كار مي‌شود ديگر قضاوت درباره آن درست نيست. ترجيح مي‌دهم تا وقتي مال من نشده فيلمنامه مرا به عنوان يك تماشاچي راضي‌كند. يكي از دلايلي كه «يك مشت پر عقاب» را انتخاب كردم اين بود كه من بي‌وقفه هر 13 قسمت فيلمنامه را خواندم و مدام دلهره داشتم كه بالاخره آخرش چه مي‌شود و اصلاً يادم رفته بود كه توجه بكنم نقش چطوري است؟ دومين چيز عوامل كار است. آن چشم باهوش پشت صحنه به اسم كارگردان كه بايد خيالم از طرفش راحت بشود. من آدم تازه‌كاري هستم و توانايي اين را ندارم كه خودم بتوانم كارگردان خودم باشم و احتياج دارم به كسي كه در پشت صحنه راهنمايي‌ام كند. بعد از آن، ليست بازيگران برايم خيلي مهم است، چون هر چيزي مي‌تواند كيفيت كار را تغيير بدهد، حتي يك هنرور كه در پشت صحنه رد مي‌شود.

-براي نقشت آن حاضريد چقدر هزينه بدهيد؟ مثلاً مي‌گويند براي فلان نقش مي‌خواهيم صورت شما را دفورم كنيم و حتي موهايتان را بتراشيم. چنين نقشي را قبول مي‌كنيد؟
بله. من اتفاقاً به عنوان كسي كه رنگ چشم‌هايش سبز است و چشم‌رنگي محسوب مي‌شود پرهيز دارم در مورد اين‌كه قيافه‌ام قرار باشد ديده بشود. وقتي شما در جايگاه نابازيگر بودن قرار مي‌گيري خواه ناخواه اولين اتهامي كه به سمتتان مي‌آيد اين است كه لابد به خاطر قيافه‌تان به سينما آمده‌ايد. يادم مي‌آيد روز تست گريم «يك مشت پر عقاب» به آقاي هاشمي گفتم نمي‌شود لنز بگذاريم تا چشم‌هاي من رنگي نباشد؟‌به نظرم وقتي آدمي مي‌خواهد كاري را بكند ولي قبول ندارد به خاطر آن به تركيب صورتش دست بزند و قبول ندارد كه روي پرده سينما يا صفحه تلويزيون دلبري نكند هيچ وقت نبايد به خودش بازيگر بگويد.

-كاراكتر غزاله چقدر شبيه خزر معصومي است و چقدر نه؟
در بعد حرفه‌اي به دانسته‌هاي من نزديك است. من حقوق خوانده‌‌ام و با وكيل‌هاي زيادي برخورد داشته‌ام و مي‌دانم اين آدم‌ها چه شكلي‌اند. غزاله شبيه وقت‌هايي است كه قرار است من جدي باشم. ولي من اصلاً اين قدر خويشتن‌داري و مصحلت‌انديشي او را ندارم. از قضا من در زندگي شخصي‌ام بيشتر شبيه اميرحسين هستم تا غزاله.

-خزر معصومي چه شكلي است؟‌
وحشتناك! هنوز نمي‌دانم خزر معصومي چه شكلي است؟ مي‌دانم كه ترسوست، كمال‌گراست و اعتماد به نفس ندارد.

-چرا اعتماد به نفس ندارد؟‌
نظر بعضي از آدم‌ها برايم مهم است نه نظر هر كسي. پيش اين آدم‌ها اصلاً اعتماد به نفس ندارم. مثلاً چند شب پيش يكي از بستگان ما كه وكيل هم هست به من گفت: «نو نبايد مي‌گفتي دادخواست و بايد مي‌گفتي تقاضاي كيفرخواست.» حالم از آن شب كه اين را شنيده‌ام بد شده كه چرا من به اين نكته توجه نكرده‌ام.

-كودك درونت زنده است؟‌
بله خيلي. آن بخش‌هايي كه گفتم شبيه اميرحسين است مربوط به همان كودك درونم است، وليكن مدام مهار شده و در زندگي حرفه‌اي‌ام در روزهاي اول و دوم معلوم نمي‌شود.

-«يك مشت پر عقاب» از نظر بازيگري چه چيزي براي شما داشت؟
تماشاي بازيگران خوب را. من از بسياري از لحظات بازيگري آقاي بهداد، از آقاي كيانيان، خانم كامران، خانم خردمند و... لذت مي‌بردم. وقت اين بود كه ببينم بازيگرهاي ديگر چطور به نقششان نزديك شده‌اند و دارند چه كار مي‌كنند. يك جورهايي دوره بازپروري بازيگري بود براي من و خب طبيعتاً اين زمان طولاني به من كمك كرد تا به بازي‌ام بيشتر دقت بكنم و ايراداتم را برطرف بكنم. گرچه فكر مي‌كنم الان هم ايرادات زيادي دارم و از اين بابت متأسفم.

-نقش اول بودن چه حسي به آدم مي‌دهد؟
به نظرم همه اين طور چيزها خيلي زياد به آن نقش بستگي دارد. در چهارشنبه سوري شما اگر بازيگر بوديد كدام‌يك از نقش‌ها به شما پيشنهاد مي‌شد كه قبولش نمي‌كرديد؟ همه‌اش مهم و جذاب است و آدم را به بازيگري وسوسه مي‌كند. مثال‌هاي ديگري هم برايش وجود دارد. من چون تا حالا نقش مكمل بازي نكرده‌ام نمي‌دانم نقش يك چه احساسي دارد. چون همه‌اش برايم يك شكل بوده وليكن در مورد نقش دو هم هيچ پرهيزي ندارم، اما نمي‌توانم بروم در اين لايه تعارف كه برايم مهم نيست كه دارم نقش دو چه بازيگري را بازي مي‌كنم!

*تا حالا شده فيلمي را ببينيد و با خودتان بگوييد كاش من جاي فلان بازيگرش بازي كرده بودم؟
بله، خيلي زياد. اولين باري كه اين احساس به من دست داد براي فيلم «شيدا»ي كمال تبريزي بود. خيلي دوست داشتم نقش ليلا حاتمي را بازي بكنم. تمام زنان فيلم‌هاي ابراهيم حاتمي‌كيا تا قبل از «به نام پدر»، تمام زنان فيلم‌هاي داريوش مهرجويي، تمام زنان فيلم‌هاي اصغر فرهادي و...

*پس اين‌طوري هر فيلمي را ديده‌‌اي دوست داشتني در آن بازي كني!
بله. اصلاً يكي از دلايلي كه دوست دارم 30 ساله بشوم اين است كه نقش‌هايي كه براي خانم‌هاي 30 ساله نوشته مي‌شود، خيلي نقش‌هاي بهتري است و به لايه‌هاي مهم‌تري از ذهن و زندگي آن آدم‌ها نزديك مي‌شود. مسائلي كه حول و حوش آدم‌هاي هم‌سن و سال‌ما مي‌گذرد خيلي عميق نيست.

* شما چهره معصومي داريد. مي‌خواهم بدانم چنددرصد پيشنهادهاي كاري كه به شما مي‌شود وابسته به چهره‌تان است؟
خيلي از آنها. در اوج معصوم نبودن اگر خيلي پيشنهاد متفاوتي باشد چيزي مي‌شود مدل غزاله قناد. نقش دختر روستايي و طبقه متوسط شهري زياد به من پيشنهاد مي‌شود. بله فكر مي‌كنم همه اين نقش‌ها خيلي به چهره‌ام وابسته است.

*خزر معصومي وقت‌هايي كه بازيگري نمي‌كند، چه كار مي‌كند؟
در اين چندساله بيشترش به درس خواندن گذشته، چون همچنان حقوق علاقه جدي‌ام است. كتاب مي‌خوانم، فيلم مي‌بينم، تلويزيون نگاه مي‌كنم، سريال بد مي‌بينم، سريال خوب مي‌بينم، موزيك گوش مي‌دهم و... آدمي نيستم كه خيلي مشغوليت‌هاي بيرون از خانه داشته باشم. خيلي اهل معاشرت نيستم و با اندك دوستاني كه دارم وقت مي‌گذرانم. اخبار اجتماعي برايم مهم است و...

*حالا كه طعم اصلي شهرت را چشيده‌ايد چطور با آن برخورد مي‌كنيد؟ چقدر دوستش داريد و چقدر از آن دوري مي‌كنيد؟
طبيعتاً آن بخش‌هاي شيطاني و غيرقابل ارائه روان آدم خيلي راضي مي‌شود، ولي همين چندروزه احساس مي‌كنم خيلي از آزادي‌هايم گرفته شده. هميشه از اين‌كه كسي مرا بشناسد و به طرفم بيايد دلهره داشته‌ام. اما خدا را شكر تا حالا چنين اتفاقي برايم نيفتاده است.
در اين چند روز بخش نه گفتن ماجرا برايم خيلي سخت بود. براي من نه گفتن كار خيلي سختي است. اين‌كه محكم روي خواسته‌ام بايستم و مثلاً زياد گفت‌وگو نكنم. براي آدم‌هاي حرفه شما خيلي احترام قائلم و به همين خاطر نه گفتن به آنها برايم خيلي سخت است.

*چرا گفتيد بخش شيطاني وجود آدم. مگر شهرت چيز بدي است؟
يك بخش ماجرا اين است كه آدم دوست دارد آدم‌هاي مهم كارش را ببينند و درباره آن حرف بزنند آن بخشِ موجهِ ديده شدن است و خيلي طبيعي است، ولي آن بخشي كه مربوط به كوچه و خيابان و مهماني و اين‌طور چيزهاست طبيعتاً جزو بخش شيطاني وجود آدم است.

*اگر الان مي‌خواستيد به عنوان يك خبرنگار از خزر معصومي سؤالي بپرسيد، چه مي‌پرسيديد؟
من دلم مي‌خواست... نه وارد اين بازي شما نمي‌شوم. صادقانه مي‌گويم دلم مي‌خواست چيزي را توضيح بدهم. در مورد اين‌كه اين آدم انگار ماجراي مهشيد را فراموش كرده و انگار بيشتر به خاطر اميرحسين يا وكيل بودنش است كه دارد اين پرونده را پي‌گيري مي‌كند و خيلي در ماجراي مهشيد فرو نمي‌رود. من هم اول چنين نظري داشتم، اما بعدش به يك دليل رسيدم كه شايد خيلي بازيگرانه نباشد. انگار يادمان رفته آدم‌هاي دهه 50 را. آدم‌هايي كه وابستگي‌هاي انقلابي در آن دهه داشته‌اند. فكر مي‌كنم اين همه ملودرام مال اين سال‌هاي اخير است. يعني وقتي شما در جنگ هستيد و مي‌جنگيد و دوست صميمي‌تان كشته بشود كه نمي‌نشينيد عزاداري كنيد و به جنگتان ادامه مي‌دهيد و چه بسا بعد از پايان اين جنگ عزاداري عميقي بكنيد. در مورد غزاله هم اين‌طوري است. او يك دليل پيدا كرده تا بتواند يك‌سري تسويه‌حساب‌هاي انقلابي اجتماعي بكند و برايش مهم است تا بتواند حكم جلب يك آمريكايي را بگيرد و...

*الان كه كار را مي‌بينيد از كار خودتان راضي هستيد؟
نه، اصلاً. خيلي به من سخت مي‌گذرد وقتي خودم را تماشا مي‌كنم. در مورد سينما شما يك بار كار را مي‌بيني و تمام مي‌شود، اما در مورد تلويزيون مدام ادامه دارد. موقع ديدن خودم خيلي تحت فشارم و اصلاً تماشاي بازي‌ام براي خودم لذت‌بخش نيست. فكر مي‌كنم وظيفه من، گرفتن غلط‌هاي خودم است و تأييد كردن جزو وظيفه‌هايم نيست. اين را من هميشه به عنوان يك آرمان در زندگي شخصي‌ام دارم. اين‌كه بعضي از جمله‌ها زشت است كه با عنوان اول شخص بيان بشود و حتماً در مورد آدمي كه خودش را تأييد مي‌كند ايرادي وجود دارد.

*با توجه به همه حرف‌هايي كه تا اينجا زده‌ايم، چقدر آدم نوستالژيكي هستيد؟
خيلي خيلي زياد. يكي از گرفتاري‌هاي زندگي من نوستالژياست. من به آدم‌هاي قبل از دهه 70 علاقه ويژه‌اي دارم و خيلي احترام مي‌گذارم. فارغ از اين‌كه سريال شهريار را دوست دارم، در تك تك لحظه‌هاي آن با خودم فكر مي‌كنم كه خدايا اين چه جهان پرستاره‌اي بوده! مگر ممكن است آدم در كوچه‌ها قدم بزند و عشقي، ملك‌الشعراي بهار، عارف، شهريار و... هم باشند. اين‌كه اين همه غول در يك جا زندگي مي‌كنند خيلي حسرت‌برانگيز است. من فكر مي‌كنم حتي اگر قذافي هم روزي بميرد با خودم فكر خواهم كرد كه چرا لااقل ديوانه‌اي مثل او را هم نداريم! اين‌كه چرا جهان دارد اين‌قدر معقول مي‌شود آزارم مي‌دهد. پس ديوانگان اين جهان كجا هستند؟ از اين جهت «يك مشت پرعقاب» خيلي برايم دلچسب بود. باور كنيد هيچ وقت در زندگي‌ام اين‌قدر از لباس‌هايي كه تنم بود و اشياي اطرافم انرژي نگرفته بودم. همه چيز اين سريال من را به فضاي آن دوران مي‌برد. چيدمان و انتخاب‌هاي درست آقاي اثباتي چنين حس خوبي را به وجود مي‌آورد. كاش در مورد چيزهاي بيروني هم اين‌طور مي‌شد. متأسفانه الان هرجا كه مي‌رويم، حداقل يك چيزي وجود دارد كه شما را از آن فضاي قشنگ قديمي دور بكند. كاش اين‌طور نبود. كاش....

Labels: , ,

Sunday, February 24, 2008
تاريخ‌نگاري قاچاق‌فيلم‌هاي ايراني به بهانه توزيع «سنتوري»:
بخشي از اين مطلب بلند در شماره 286 هفته‌نامه چلچراغ چاپ شده است.

لبه تاريكي




بازار داغ فروش دي‌وي‌‌دي‌هاي فيلم «سنتوري» باعث شد تا يك بار ديگر بحث قاچاق فيلم‌هاي روي پرده يا هنوز پخش نشده سينماي ايران دوباره بر زبان‌ها بيفتد. فيلمي كه عوامل سازنده‌اش به فروش آن در اكران عمومي خيلي اميد بسته بودند و حالا به صورت يك توهم به آن مي‌نگرند. نسخه پخش شده از اين فيلم يك نسخه كامل و بدون حتي جرح و تعديل‌هاي نمايش آن در جشنواره بيست‌وپنجم‌فيلم فجر است و خودبه‌خود اين سؤال تكراري را به ذهن آدم متبادر مي‌كند كه واقعاً از كجا آمده؟ نسخه‌اي كه حتي زير‌نويس انگليسي هم دارد!
***
بحث قاچاق فيلم‌هاي ايراني چند سالي بيشتر نيست كه مطرح شده. اگر يادتان بيايد تا همين چندسال پيش اگر شما به نسخه‌اي از فيلم‌هاي اكران شده و آرشيوي سينما احتياج داشتيد، پيدا كردنش تقريباً برايتان غيرممكن بود و بايد براي آن خودتان را به آب و آتش مي‌زديد تا يك نسخه وي‌اچ‌اس آن هم با كيفيت نازل از فيلم را پيدا مي‌كرديد، اما حالا ... ورود تكنولوژي و استفاده راحت از آن اين روزها باعث شده حتي فيلم‌هايي را كه تصورشان را هم نمي‌كنيد، به راحتي خوردن يك ليوان آب به دست بياوريد. شايد اين نكته مثبت ماجراست، اما مثل خيلي از چيزهاي خوب ديگر اين مسئله براي ما ايراني‌ها نكته منفي‌اي هم دربر دارد. استفاده عده‌اي سودجو از چنين امكاناتي براي بردن سود بيشتر خودشان. البته در اين بين فرضيات ديگري هم مطرح است. مثل اين‌كه عده‌اي براي ضربه زدن مالي به يك گروه فيلم‌سازي اين كار را مي‌كنند يا بعضي كه مي‌دانند فيلمشان فروش خوبي ندارد، با درست كردن چنين جنجال‌هايي مي‌خواهند آن را توجيه كنند و ...
فارغ از همه غرغرهايي كه مي‌كنيم كه بايد فرهنگ‌سازي كرد تا مردم اين كارها را نخرند و ... به يك نكته مهم مي‌رسيم؛ اين‌كه كشور ما قانون كپي‌رايت درست و حسابي ندارد و نتيجه‌اش مي‌شود همين اتفاقات. تا وقتي چنين قانوني وجود ندارد، از مردم هم نمي‌شود توقع داشت كه چنين محصولاتي را خريداري نكنند. مي‌شود هزار و يك دليل آورد و از مشكلات اقتصادي شروع كرد و با بحث‌هاي فرهنگي ادامه‌اش داد. اما تجربه‌نشان داده كه اين‌طور بحث و جدل‌ها نه تنها تأثيري در اصل ماجرا ندارد كه كاروان اين حركت دارد با سرعت به جلو مي‌رود و اگر تا ديروز به فيلم‌هاي در حال اكران رسيده بود، حالا نوبت فيلم‌هاي در انتظار اكران است و فردا هم كه خدا مي‌داند مي‌خواهد چه بلايي بر سر آن بيايد. توزيع قاچاقي دي‌وي‌دي‌هاي «سنتوري» باعث شد كه سركي بكشيم به آرشيو اتفاقات اين چنيني سينماي ايران و اين موج را از شروعش بررسي كنيم. قضاوت را هم به خود شما واگذار مي‌كنيم. موجي كه احتمالاً شروعش با «نوبت عاشقي»‌و «شب‌هاي زاينده‌رود» بود كه هر دو از كارهاي محسن مخملباف هستند.
***
آغاز راه: مخملباف
بعد از جشنواره فيلم‌فجر سال 69 بود كه اين اتفاق افتاد. فيلم‌هاي «شب‌هاي زاينده رود» و «نوبت عاشقي» بعد از نمايش در جشنواره اجازه اكران حتي با جرح و تعديل هم نمي‌گيرند. خيلي‌‌ها سال 69 را سرآغاز مميزي فيلم در ايران مي‌دانند و شروع شدن خط قرمز گذاري‌هاي مشهود بر آن. در همين سال‌ها بود كه بحث بر سر اين فيلم‌هاي مخملباف بين‌اهالي مطبوعات بالا گرفت و آنهايي هم كه اين فيلم‌ها را نديده بودند بعد از شنيدن و خواندن اين جدل‌ها براق شدند تا هرطور كه شده اين كارها را به‌دست بياورند و ببينند. آن روزها بحث بر سر تغيير نگاه مخملباف بود و خيلي‌ها او را به اين خاطر مورد تاخت و تاز قرار مي‌دادند. در آن شرايط اگر مي‌خواستي اين فيلم را ببيني، بايد حدفاصل چهارراه ولي‌عصر تا ميدان انقلاب را بارها گز مي‌كردي و چندباري كلاه سرت مي‌رفت تا آخر سر يك نسخه نصفه و نيمه يا درب و داغان از اين فيلم‌ها را به‌دست مي‌آوردي و مي‌ديدي. كاري كه به نوعي حتي يك‌جور جرم محسوب مي‌شد و اگر به دام مي‌افتادي، بايد عواقبش را هم نوش‌جان مي‌كردي! راستي چه كسي آن روزها فكر مي‌كرد وقتي با اين حرص دنبال فيلم‌هاي مخملباف مي‌گردد، روزي در همين چهارراه ولي‌عصر آخرين ساخته او را به طور علني و با كيفيت عالي بفروشند و به راحتي از كنار دست‌فروش‌هاي اين فيلم بگذرد و برود؟ بايد قبول كنيم كه ساختار فرهنگي ما با سرعتي عجيب در حال تغيير است و تب‌هايمان امروزه به راحتي آب خوردن با ديروز فرق مي‌كند و عوض مي‌شود.
پخش قاچاق اين دو فيلم در آن روزها مناقشات را بيشتر كرد و هجمه مطبوعاتي به سمت مخملباف بيشتر شد. روزنامه‌هاي مهاجم نوشتند: «مخملباف، روشن‌ترين نمونه‌براي دريافت سياست‌هاي هدايتي، حمايتي و نظارتي حاكم بر سينماي ماست. مخملبافي كه با توبه نصوح وارد سينماي ما شد، چرا اكنون دچار نوبت عاشقي شده است؟ ...» اين سروصداها باعث شد تا مخملباف هم پاسخ آنها را بدهد و جنجال‌ها تا ماه‌ها ادامه پيدا كند. كاري با ادامه اين ماجرا نداريم كه مربوط به مطلب ما نيست. «نوبت عاشقي» و «شب‌هاي زاينده‌رود» علاوه بر اين جنجال‌ها آغازگر يك راه ديگر هم در سينماي ما بودند؛ آغاز بازار قاچاق عرضه فيلم. . فيلم به شكل زيرزميني توسط بسياري از دوستداران سينماي مخملباف و دانشجويان و تحصيل‌كرده‌ها ديده شد. اين اولين بار بود كه عدم صدور مجوز اكران فيلم به شكل معكوسي موجب شد تا جمع كثيري نسخه‌هاي ضعيف فيلم را ببينند.
* * *
آدم برفي: ادامه راه
بعد از فيلم‌هاي مخملباف كمتر فيلمي بود كه به بازار قاچاق هم برسد، چون در اين سال‌ها فيلم‌هاي پرحاشيه و پرسروصدا كمتر شده بود تا سال 73. سالي كه فيلم «آدم‌برفي» در جشنواره به نمايش درآمد و موجي از سروصدا را با خودش به ارمغان آورد. براي اولين بار بعد از انقلاب داود ميرباقري به خودش جرأت داد تا از يك مرد در لباس زنانه در فيلمش استفاده بكند. با نمايش اين فيلم دوباره گروه ناقدان هميشگي فريادهاي وااسفاهايشان درآمد و همين باعث شد تا فيلم مجوز نمايش و اكران عمومي نگيرد. بهار سال 74 بود كه خبرهاي درگوشي از آمدن فيلم «آدم برفي» به بازار خبر مي‌داد. كپي بدون كيفيتي كه آن روزها مشتري‌هاي زيادي داشت و در ديد و بازديدهاي نوروزي شده بود نُقل نَقل مجالس. بعد از چندماهي يك نسخه ديگر از اين فيلم به بازار آمد كه حتي بخش‌هاي سانسوري آن را هم دربر مي‌گرفت و كيفيت بهتري داشت. بالاخره سال 76 و بعد از روي كار آمدن دولت خاتمي «آدم برفي» توانست مجوز اكران بگيرد و فروش خوبي هم داشته باشد به مدد همان تبليغاتي كه از طريق كپي‌هاي كم كيفيتش داشت و سروصداها و جنجال‌هاي موقع اكرانش. اين روزها هنوز حرفي از همه‌گير شدن بازار فيلم‌هاي قاچاق نبود و هنوز براي به دست آوردن چنين فيلم‌هايي بايد از هفت خوان رستم مي‌گذشتي و كلي استرس و ترس را به جان مي‌خريدي.
***
مارمولك: ركورد
در جشنواره فيلم فجر سال 82 فيلمي از كمال تبريزي به نمايش درآمد كه خيلي‌ها آن را تحسين كردند و خيلي‌هاي ديگر هم عليه‌اش موضع گرفتند. «مارمولك» فيلمي بود كه فروشش تضمين شده به نظر مي‌رسيد. همان روزهاي بعد از جشنواره بود كه زمزمه‌هايي از آمدن سي‌دي‌هاي اين فيلم، البته به صورت پرده‌اي، شنيده شد و اين نسخه به دست بعضي‌ها هم رسيد، اما همه‌گير نشد. بهار سال 83 براي اكران عمومي تعيين شد و فيلم به نمايش درآمد و در كمتر از دو هفته توانست به ركورد فروش بيش از 700 ميليون تومان برسد. به دليل موضوع خاص فيلم فشارهاي خارجي باوجود حذف‌هايي كه براي گرفتن مجوز روي آن اعمال شده بود، روزبه‌روز بيشتر مي‌شد و همين هجمه سرانجام باعث شد مارمولك بعد از سه هفته از روي پرده‌ها برداشته شود و حتي اجازه پخش آن را در شهرستان‌ها ندهند. كه اگر اين اتفاق نمي‌افتاد احتمالاً اين فيلم ركورد فروش گيشه را تا امروز به دست مي‌آورد. خبر برداشته شدن فيلم از اكران باعث شد تا بار ديگر بازار سي‌دي‌هاي پرده‌اي اين فيلم داغ بشود و بعد از مدتي هم كار با كيفيت عالي و بدون سانسورهاي اعمال شده و به صورت كامل به بازار بيايد. مي‌شود به جرأت گفت تقريباً هيچ‌كس در ايران پيدا نمي‌شود كه اين فيلم را حداقل يك بار نديده باشد. اين اتفاق باعث شد تا سود فروش مارمولك به جيب كساني برود كه هيچ نقشي در توليد اين اثر نداشتند؛ انگل‌هاي سينمايي.
***
كما: يك داستان تكراري
دقيقاً چيزي مثل همين جريان هم براي فيلم كما اتفاق افتاد. بعد از چند روز كه از اكران فيلم مي‌گذشت، ايرادهايي بر آن وارد شد و در ادامه اكران چند صحنه از آن را كم كردند. اين اتفاق باعث شد كه در هفته سوم اكران اين فيلم صداي «كما بدون سانسور» بشود نوايي كه هر روز از كنار خيابان‌ها مي‌شنيديم. همين اتفاق روي فروش كلي فيلم هم تأثير زيادي گذاشت. اينجا بود كه قاچاق فيلم‌هاي سينمايي ايران وارد مرحله جديدي شد؛ قاچاق فيلم‌هاي روي پرده.
* * *
آفسايد: آغاز فصلي ديگر
با آمدن مؤسسه‌هاي ارائه فيلم‌هاي مجاز حضور فيلم‌ها در بازار كم‌كم عادي‌تر كه شد و تو مي‌توانستي اگر بخواهي فيلمي اكران شده را ببيني آن را راحت‌تر به دست بياوري. بازار قاچاق فيلم هم محدود مي‌شد به فيلم‌هاي قديمي، هاليوودي و باليوودي. با همه‌گير شدن تكنولوژي سي‌دي و بعد از آن DVD كار كپي و تكثير فيلم‌ها بالا گرفت و فيلم‌ها راحت‌تر در بازار عرضه مي‌شدند. فيلم‌هايي كه مجوز اكران عمومي نمي‌گرفتند هم طبق همين فرمول و مثل روزهاي گذشته راحت‌تر به دست مخاطبان مي‌رسيد. كارهاي جعفر پناهي و عباس كيارستمي اغلب جزو همين دسته بودند. «دايره» و «طلاي سرخ» بعد از كلي سروصداي مطبوعاتي به خاطر موفقيت‌هاي بين‌المللي‌شان روي زبان‌ها افتادند و به زودي وارد اين بازار شدند «ده» عباس كيارستمي هم همين‌طور. اين روال همين‌طور پيش رفت تا رسيديم به فيلم «آفسايد» جعفر پناهي. فيلمي كه در هياهوي فوتبالي آن روزها و براي نشان دادن حضور دخترها در استاديوم‌هاي ورزشي ساخته و در اكران جشنواره هم با اقبال عمومي روبه‌رو شد، اما به دلايلي مجوز نمايش نگرفت و مثل خيلي ديگر از فيلم‌هاي پناهي روانه بساط دست‌فروش‌ها شد، درست در همان روزهايي كه با دست پر از جشنواره برلين به ايران بازگشت.
* * *
يكي دو سال قبل: ماراتن
حالا ديگر بازار از فيلم‌هاي اكران نشده و شده قديمي اشباع شده. بازار فيلم‌هاي هاليوودي و غيره هم مشتريان خودش را دارد. سليقه عمومي هم تغيير كرده و فيلم‌هاي خصوصي مردم هم در بازار به وفور پيدا مي‌شود. حالا نوبت فيلم‌هاي روي پرده است. «اخراجي‌ها» به فروش قابل قبولي در گيشه‌ها رسيده و اميد رسيدن به يك ركورد فروش را دارد. يكهو خبر مي‌رسد كه سي‌دي‌هاي قاچاق فيلم در بازار پخش شده‌اند و... تهيه‌كننده اعلام مي‌كند كه همين مسئله روي فروش فيلم تأثير منفي گذاشته و پي‌گيري‌ها براي پيدا كردن عوامل اين حركت شروع مي‌شود.
بعد از مدت‌ها دستگاه‌هاي نظارتي به اين فكر مي‌افتند كه بايد با اين مسئله به صورت جدي برخورد كنند هر چند كه تا پيش از اين هم براي چند فيلم در حال اكران ديگر هم چنين اتفاقي افتاده بود،اما كسي به آن توجهي نداشت،تا اين مورد و... براي مبارزه با قاچاق و كپي فيلم‌هاي ايراني در حال اكران يك قاضي حكم دستگيري متخلفان و پلمب محل فروش اين اقلام را صادر كرد. در همين روزهاست كه خبر پي‌گيري اين مسئله توسط دو مأمور بلندپايه پليس مي‌آيد. خود جامعه هنري سينما هم كه بارها اعتراضشان را به اين مسئله اعلام كرده‌اند، تصميم مي‌گيرند در تجمعي اين اتفاقات را به صورت منسجم و همراه با هم محكوم كنند. تجمعي كه از ساعت 10:30 صبح 29 خردادماه 86 آغاز شد و تا ساعت يك بعدازظهر در باغ فردوس و محل خانه سينما ادامه پيدا كرد و در آن چهره‌هاي عرصه‌هاي مختلف سينما حضور داشتند. رضا ميركريمي به عنوان مديرعامل خانه سينما و يكي از فعالان اين حوزه در اين تجمع گفت: «بي‌تفاوتي‌اي كه در اين حوزه ديده مي‌شود، افراط در سياست‌زدگي و اقتصادزدگي، حوزه فرهنگ را در بوته فراموشي سپرده و همچنان سينما در كشور جايگاه مناسبي ندارد. متأسفانه ما شعار فرهنگي مي‌دهيم، اما رويكرد فرهنگي نداريم و اين بي‌تفاوتي باعث شده اين تجمع را برگزار كنيم تا نشان بدهيم سينما زنده است و مطالباتي دارد...» رضا كيانيان هم يكي ديگر از سخنرانان اين جلسه بود و اعتقاد داشت كه كاملاً مشخص است، معضل سي‌دي قاچاق چه بر سر سينماي ايران آورده. او خطاب به مردم ايران گفت: «وقتي كه سي‌دي قاچاق استفاده مي‌كنيد، درست است كه در خانه راحت آن را تماشا مي‌كنيد، اما بدانيد با ادامه اين روند بعد از مدتي سينما تعطيل خواهد شد و ديگر نمي‌توانيد فيلم و ما را ببينيد.» در اين تجمع چهره‌هاي سياسي‌اي مثل محمدرضا جعفري‌جلوه معاونت سينمايي وزارت ارشاد و اميررضا خادم عضو كميسيون فرهنگي مجلس هم حضور داشتند. خادم در آن روزها خبر از ارائه مصوبه‌اي به مجلس داد كه در آن قرار بود با موضوع قاچاق فيلم برخورد شود. رويا تيموريان، عليرضا رئيسيان، كيومرث پوراحمد، فرشته طائرپور و عليرضا داوودنژاد از ديگر سخنرانان اين تجمع بودند. هنرمندان در پايان تجمع اعتراض‌آميز خود به وضعيت بازار سي‌دي‌هاي قاچاق بيانيه‌اي را هم در اين زمينه صادر كردند كه در آن تأكيد شده بود كه اعتراض اهالي سينماي ايران در دفاع از حقوق حقه خود تا حصول پاسخ ادامه خواهد داشت.
بعد از اين اعتراضات، اما همچنان عرضه فيلم‌هاي قاچاق در حال اكران ادامه داشت و دامنگير فيلم‌هايي مثل نقاب، مهمان، سنگ، كاغذ، قيچي و... شد.
در همين اثنا سردار رادان خبر از اجراي طرحي چهار مرحله‌اي براي مبارزه با قاچاق فيلم‌هاي ايراني در بازار داد و اعلام كرد كه در روز اول اجراي اين طرح 150 هزار نسخه از اين سي‌دي‌ها كشف و ضبط شده‌اند. او ادامه داد: «واحدهاي صنفي متخلف كه اقدام به توزيع اقلام فرهنگي قاچاق بكنند، به طور يقين از سوي نيروي انتظامي پلمب شده و پرونده آنها به دستگاه قضايي ارسال مي‌شود.»
با اين اقدام نيروي انتظامي پاي سي‌دي‌هاي قاچاق از خيلي از مغازه‌ها برچيده شد، اما دست‌فروش‌ها همچنان بودند و حتي بر تعدادشان هم افزوده شد.
* * *

نقاب: جنجال
يكي از بحث‌هاي هميشگي روي قاچاق فيلم‌ها اين بوده كه نسخه‌هاي با كيفيت آنها از كجا مي‌آيد؟ سؤالي كه پاسخ‌هاي فراواني دارد و نمي‌شود همه آنها را هم نوشت. شايد كپي دي‌وي‌دي‌هايي كه براي سينماها ارسال مي‌شود، يكي از آنها باشد و شايد هم...
فيلم «نقاب» بعد از كلي حاشيه دوروبرش و بعد از كلي اصلاحيه بالاخره به اكران عمومي رسيد، اما بعد از يكي دو روز كه از نمايشش گذشت، صداي عده‌اي درآمد و ارشاد هم ادامه اكران آن را منوط به اعمال تغييرات جديد دانست و در نامه‌اي رسماً به خاطر پخش اين فيلم با اين صحنه‌ها از مردم عذرخواهي كرد. همين اتفاق باعث شد تا سي‌دي‌هاي نقاب به فاصله‌اي خيلي كم در بازار پخش شود؛ البته با يك تفاوت عمده با فيلم روي پرده، بدون هيچ‌گونه اعمال سانسوري؛ يعني نسخه اوليه فيلم. همان روزها خبري دهان به دهان گشت كه صحت آن را هم نمي‌شد تأييد كرد. اين‌كه اين همان نسخه‌اي است كه به شوراي نظارتي ارسال شده بود و... به هر حال بر سر «نقاب» هم همان آمد كه بر سر ديگران آمده بود.
***
سنتوري: فاجعه
بعد از حادثه بالا و پي‌گيري‌هاي زياد چند وقتي مي‌شد كه خبر داغي در بازار فيلم‌هاي قاچاق نبود. البته دست‌اندركاران اين تجارت به كار خودشان مشغول بودند و در روزهاي پاياني اكران فيلم‌ها همچنان آنها را عرضه مي‌كردند. اما چون فيلم پر سروصدايي اكران نشده بود، خبر خاصي هم در اين بازار يافت نمي‌شد.
«سنتوري» داريوش مهرجويي بعد از جشنواره بيست و پنجم ماه‌ها بود كه انتظار مجوز اكران را مي‌كشيد و بارها و بارها براي اصلاح رفت و آمد و كلي هم با نسخه اوليه‌اش تغيير كرد. اما همچنان اجازه اكران عمومي نمي‌گرفت. نسخه اوليه اين فيلم در چند جشنواره خارجي هم نمايش داده شد و بازخوردهاي خوبي در بين مخاطبان آن داشت و در جشنواره خودمان هم سيمرغ بهترين بازيگر مرد را براي بهرام رادان به ارمغان آورد اما... همه اميدوار و منتظر مجوز اكران اين فيلم بوديم كه ناگهان خبري مثل بمب در شهر و كشور صدا داد. نسخه كامل و با كيفيت «سنتوري» بدون هيچ كم و كاستي و حتي با زيرنويس انگليسي به بازار عرضه شد. و اين سور جديد قاچاقچيان فيلم به همه ما بود؛ پخش يك فيلم پيش از اكران عمومي آن هم با كيفيت عالي. داريوش مهرجويي و تهيه‌كننده كار فرزاد فرازمند تعجب‌زده از اين اتفاق هيچ حرفي براي گفتن نداشتند و فقط تعجب خودشان را از اين اتفاق اعلام مي‌كردند و بعد از چند روز به پيشنهاد روزنامه اعتماد ملي شماره حساب مشتركي را منتشر كردند و از مردم خواستند حالا كه دارند اين فيلم‌را در خانه‌هايشان نگاه مي‌كنند لااقل پول بليت‌آن را به اين حساب واريز كنند تا بيشتر از اين به عوامل توليد كننده فيلم ضربه وارد نشود. البته آنها در روزهاي اول اين اتفاق تقاضاي اجازه اكران اورژانسي فيلم را با ارشاد مطرح كردند، اما گويا تا حالا جواب خاصي در اين زمينه نگرفته‌‌اند. در همين بين و در همين روزها ابراهيم داروغه‌زاده، دبير ستاد مبارزه با تكثير و توزيع غيرمجاز محصولات سينمايي، از مكاتباتي درباره پخش غير مجاز فيلم «سنتوري» با دادستاني، نيروي انتظامي و وزارت اطلاعات خبر داد و گفت: «با فعاليت اين ستاد در معاونت امور سينمايي و سمعي و بصري در يك سال گذشته امنيت خاطر قابل قبولي براي اهالي صبور سينماي ايران ايجاد شده بود كه متأسفانه با توزيع غير مجاز «سنتوري» كه از طريق يك فعاليت اينترنتي خارج از كشور انجام شده بود، اين فضاي امن بار ديگر از سوي دشمنان سينماي ايران تهديد شده است. ما وظيفه خود مي‌دانيم تا با عوامل اين حركت ناشايست ضد فرهنگي تا احقاق حقوق همه خسارت ديدگان برخورد قاطع نماييم و اميدواريم كه با همكاري همه اين مشكل به شكل قابل قبولي حل و فصل شود.»
عليرضا داوودنژاد هم در نامه‌اي بلند بالا به اين موضوع اعتراض كرد. او در بخش‌هايي از اين نامه گفت: «آن‌چه را كه مي‌توان دشمني با سينماي ايران خواند، بيش از آن‌كه ناشي از اميال و اراده‌هاي شخصي باشد، وابسته به گرايشاتي است كه در حوزه «قدرت» به مفهوم معاصر آن قابل تعريف است. مثلاً در ايران رويكرد اغلب حاكمان به موضع قدرت، حاكي از گرايش آنها به سلب‌اختيار از اراده عمومي و انحصار قدرت به صورتي متمركز در دست پادشاه بوده است؛ و اين درست برعكس آن چيزي است كه ما بعد از انقلاب از امام (ره) ديديم و آن تمايل به توزيع قدرت در بين همه آحاد ملت بود.» او در ادامه نوشته‌اش اضافه مي‌كند: «گرايش به تمركز و انحصار در قدرت هيچ‌پايگاه مستقلي را در قلمرو توليد فرهنگي تاب نمي‌آورد. مگر آن‌كه آن را با لطايف‌الحيل به انفعال و تقليد بكشاند و از اين طريق محصولات آن را خنثي، بي‌اثر و محروم از مخاطب كند. خانه‌نشين كردن نيروهاي خوش قريحه و متخصص و خلاق جدايي انداختن بين زندگي بومي و فيلم داخلي، سخت كردن امر توليد فيلم، كاهش پشتيباني رسانه‌اي و تبليغاتي، عقب نگاه داشتن سخت‌افزاري، واگذار كردن بازارهاي ويديويي و تلويزيوني و ماهواره‌اي به آثار خارجي و بالاخره غلبه بخشيدن به سلطه فيلم‌هاي خارجي در تالارهاي نمايش داخلي روندي قابل شناسايي است كه براي به زمين زدن هنر و سينما در هر كشور مبتكر و خلاقي توسط سلطه‌جويان طراحي و اعمال شده و مي‌شود.
به اين ترتيب ما مي‌توانيم عملكرد افراد، گروه‌ها و مديريت‌ها را در شيوه برخورد آنها با توليد كالاهاي فرهنگي داخلي ارزيابي كنيم و عواقب و آثار اين عملكرد‌ها را در ارتباط با منافع و مصالح ملي بسنجيم و دربيابيم.
آيا جرياناتي كه فيلم‌سازان نخبه ما را نشانه مي‌گيرند و بي‌اعتنا به شخصيت، عواطف و عمر محدود آنها براي خدمت به سرزمين خويش هر گونه ضربه‌اي را نثار روح و روان و داشته‌هاي آنها مي‌نمايند، در جرگه دشمنان هنر و فرهنگ اين سرزمين تعريف نمي‌شوند و دانسته‌و نادانسته آب به آسياب قدرت‌هاي سلطه‌جو نمي‌ريزند و در جهت براندازي فرهنگي اين ممكلت گام بر نمي‌دارند؟ داريوش مهرجويي را بسياري از ما مي‌شناسيم و مي‌دانيم كه فيلم‌سازي پيشگام و اثرگذار و تعيين كننده در شكل‌گيري سينماي ملي ايران بوده است. او فيلم «گاو» را در شرايطي توليد كرد كه سينماي ايران در زير تسلط كليشه‌هاي وارداتي پرپر مي‌زد و حيات زنده و جاري ما ايرانيان به ندرت فرصت مي‌يافت كه ردپايي بر‌آثار سينمايي كشور برجا بگذارد.
«هالو»، «دايره مينا»، «اجاره‌نشين‌ها»، «هامون»، «پري»، «سارا»، «ليلا»، «مهمان مامان» نمونه‌هايي ديگر از آثار اين فيلم‌ساز يگانه سينماي ايران است كه هر كدام خشتي ماندگار از بناي انكارناپذير سينماي ملي ما را ساخته و برجا گذاشته است.
ما اكنون مي‌شنويم كه داريوش مهرجويي، بعد از ناكام ماندن از نمايش آخرين فيلم خود در سالن‌هاي سينماي كشور امروز بايد شاهد باشد كه دار و دسته‌هاي تبهكار و جاني همان فيلم را به تاراج مي‌برند و با انتشار ويديويي قاچاق آن مي‌روند كه به بهره‌برداري‌هاي ميليارد توماني دست پيدا كنند و به دست خالي مهرجويي و ديگراني كه براي تهيه اين فيلم از جان و مال مايه گذاشتند، بخندند.
شنيدن اين خبر چه احساسي را در شما برمي‌انگيزد و چه انديشه‌اي را از ذهنتان عبور مي‌دهد؟
آيا نحوه برخورد هر يك از ما با چنين ماجراهايي نمي‌‌تواند پرده از نيتمان نسبت به مصالح و منافع ملي كشورمان بردارد؟ ضربه زدن به يك هنرمند بي‌بديل و يك استاد كم‌نظير در حوزه فرهنگ ايران زمين چه كساني را غمگين و چگونه افرادي را شاد مي‌كند؟‌آيا امكان دفاع جدي و مستمر از سينماي ايران وجود ندارد؟‌ما براي بازگرداندن‌ده‌ها ميليون مخاطب به تاراج رفته توسط فيلم‌هاي ويديويي و ماهواره‌اي خارجي به بازار محصولات داخلي چه راه و رسمي را در پيش گرفته‌ايم؟ آيا در جهان امروز اسلامي‌تر از سينماي ايران سينمايي وجود دارد؟!»
سرو صداها پيرامون توزيع غيرمجاز «سنتوري» ادامه دارد. عده‌اي از طرفداران مهرجويي در خانه هنرمندان در اعتراض به اين عمل تجمع مي‌كنند. مهرجويي اعلام مي‌كند هر كسي كه اين فيلم را به صورت غيرمجاز ببيند، نفرين مي‌كند. هر كس هم از راه مي‌رسد حرفي در اين باره مي‌زند. اما همچنان در كنار خيابان‌هاي شهر آواي «سي‌دي «سنتوري» رسيد» را مي‌شنويم. آواي ناخوشي كه خيلي از ما براي كنجكاوي هم كه شده به آن گوش مي‌دهيم و به طرفش مي‌رويم. و اين طوري نتايج زحمات شبانه‌روزي عوامل يك فيلم رو به فنا مي‌رود و انگار هيچ كاري از دست هيچ كس هم برنمي‌آيد! هيچ كاري. و انگار اين سرنوشت محتوم سينماي ماست كه كناري بنشينيم و با غصه به اضمحلال آن نگاه كنيم. انگار...

***
فردا؟
نمي‌دانم، نمي‌دانيم قرار است چه سور ديگري بخوريم. اميدواريم اين بار ما برنده باشيم. اميدواريم... آقايان مسئول لطفاً به داد اين سينماي رو به موت برسيد كه نفس‌هايش به شماره افتاده و صداي خس‌خس سينه‌اش بدجوري به گوش مي‌رسد. لطفاً به داد دل اين سينما و ما گوش كنيد و تمهيدي بينديشيد.
لطفاً...

Labels: , , ,

Technorati Profile