فارنهایت 11/9
راه رفتن روی خط باریک قرمز

Thursday, November 19, 2009
نبودم
چند وقتی می‌شد که دیر به دیر به روز می‌شدم. به قول بزرگترها گرفتار بودم و به قول خودم شاید حوصله نداشتم. حالا دوباره می‌خواهم زود به زود به روز کنم این وبلاگ قدیمی و رفیق دیرینه‌ام را. چیزی که تقریبا سیر تحولی از روزهای کاری من را هم در خودش به همراه دارد. به هر ترتیب این شروع را با دو تا اتفاق یا دوتا خبر آغاز می‌کنم. اولی اینکه ماهنامه محک به دلایل کاملا فنی و چاپخانه‌ای روی دکه نیامده و از این بابت خیلی عصبانی هستم چون زحمت‌های من کلی آدم دیگر این وسط ضایع شد برای بی‌مسئولیتی یک عده آدم... شماره 4 چاپ شد و صحافی نشده به بایگانی رفت و خاطره شد با اینکه یکی از بهترین شماره‌ها بود و حالا شماره 5 منتظر چاپ شدن است و دنبال یک چاپخانه تا به زودی روی دکه بیاید. نمی‌دانم انگار این هم جزئی از سرنوشت من شده که باید همیشه در شرایط سخت کار کنم. آرزوی یک مجله بدون دغدغه مالی و اینکه به موقع روی دکه بیاید تا مخاطبش را از دست ندهد مدت‌هاست من و خیلی از هم‌قطارانم را به خودش مشغول کرده. فکر می‌کنم توقع زیادی هم نباشد اما... البته خبرهای خوبی در راه است اما چه بودنش باشد برای بعد و قطعی شدن ماجرا. اتفاق دوم هم اینکه در دقیقه 99 به تیم سیروس الوند و سریال «خسته‌دلان» اضافه شدم و قرار شده در نقش مدیر روابط عمومی در کنارشان باشم. فعلا اخبار ما را در این وبلاگ پیگیری کنید تا خبرهای بعدی و نوشته‌های دیگر. www.skhastehdelan.blogspot.com

Labels:

Sunday, July 05, 2009
شماره دو ماهنامه محک

به سلامتی شماره دو مجله محک با کلی تاخیر روی دکه اومد. بازخورد شماره یک خیلی خوب بود و امیدوارم این شماره بهتر هم بشه. الانم داریم شماره جدیدو صفحه بندی می کنیم تا اگه دوباره اتفاق خاصی نیفته اول مرداد بفرستیم روی دکه. منتظرم اگه خوندینش نظراتتونو برام بفرستین که بتونیم توی بهتر شدنش از اونا استفاده کنیم.

Labels: ,

Tuesday, May 12, 2009
ماهنامه محک


چند وقتی درگیر کار جدید بودم. یک مجله جدید. ماهنامه محک. حالا امروزبالاخره شماره اولش چاپ شد. یه ماهنامه در قطع متفاوتی که تا حالا کمتر توی ایران کار شده. 160 صفحه هم داره. منتظر نظراتتون درباره اون هستم البته بعد از دیدنش. همین پنج شنبه روی دکه هاست بعدش هم 15 هر ماه. فعلا این جلدش تا بقیه ماجرا. راستی تا یادم نرفته دو هفته نامه مشق آفتابم با تیم جدید شروع به کار کرده. البته خبرش یه کم قدیمیه اما خب خبره دیگه. سردبیرش کیوان کثیرانه. من هم دبیر بخش آخر و به نوعی پرونده هاشم. به زودی چند تا از مطالب دستپخت جدیدم رو روی وبلاگ می گذارم. به زودی....

Labels: ,

Wednesday, May 06, 2009
پیمان ابدی درگذشت

خبرش عین پتک یهو خورد توی سرم. یهو یخ کردم. انگار همین دیروز بود که روبهروی هم نشسته بودیم و گپ میزدیم. انگار همین دیروز بود. خبر کوتاه بود. پیمان ابدی موقع انجام عملیات بدلکاری درگذشت... همین. به همین بزرگی. انگار همین دیروز بود....

Labels:

Friday, January 23, 2009
گفت و گو با پگاه آهنگرانی و نازنین احمدی

اولین گفت و گو از مجموعه گفت و گوی جدید من برای چلچراغ. عکس از حجت سپهوند.



بچه هایی که بی هوا پست مدرن شدند


پگاه آهنگرانی از رفقای قدیم چلچراغ است و فکر می‌کنم نیازی به معرفی بیش از این ندارد. نازنین احمدی به واسطه بازی در
مجموعه «بی‌گناهان» احمد امینی چهره جدیدی است که این روزها به عالم بازیگری معرفی شده. هر چند که پیش از آن در فیلم «سه زن» منیژه حکمت و چند تئاتر بازی کرده. حالا چرا این دو نفر در کنار هم؟ پگاه آهنگرانی و نازنین احمدی تقریباً بیشتر وقتشان را با هم می‌گذرانند و به قولی رفیق فابریک هم هستند. اما جالب اینجاست که این دو دوست صمیمی کلی نظر غیرمشترک با هم دارند. به بهانه اکران فیلم «آتش سبز» و سریال «بی‌گناهان» با هم نشستیم و درباره خیلی چیزها گپ زدیم؛ از پست مدرنیسم بگیر تا آقا‌زاده‌های سینما و ... اولش قرار بود این تنها یک گفت‌وگوی عادی باشد، اما آخرش چیزی شد که دارید می‌بینید. فکر می‌کنم شیوه‌ای باشد که کمتر کسی به سراغش رفته. این شروع مجموعه گفت‌وگوهای جدیدی از این دست با چهره‌های آشناست. گفت‌وگوهایی که خود این چهره‌ها در آن نقش گفت‌وگوکننده هم دارند و پاسخ‌گوی صرف نیستند.



- از کجا شروع کنیم؟
پگاه آهنگرانی: واقعاً از کجا شروع کنیم. موقعیت خنده‌داری است. در واقع من و نازنین همه چیز را درباره همدیگر می‌دانیم.

- شما همدیگر را از کی می‌شناسید؟
پگاه آهنگرانی: ما یک دوست مشترک آهنگ‌ساز داشتیم. من یک فیلم ساخته بودم و توی دفتر آنها مشغول مونتاژ آن بودم که با نازنین همانجا آشنا شدیم.
نازنین احمدی: البته دورادور همدیگر را می‌شناختیم، اما آشنایی اصلی از همان موقع بود.

- «بی‌گناهان» اولین کار تلویزیونی شما بود؟
نازنین احمدی: بله.
پگاه آهنگرانی: می‌خواهی اصلاً یک توضیح کامل بده که از کجا شروع کردی و بعد هم برو سراغ همین سریال.
نازنین احمدی: من رشته تئاتر را در دانشگاه تهران خوانده‌ام. بیشتر فعالیتم هم در زمینه تئاتر بود و البته فیلم کوتاه. در کنار آن دوره‌های مونتاژ را هم گذرانده‌ام و این کار را هم انجام می‌دهم البته با پگاه. وارد این حرفه که شدم، کار تئاترم کمتر شد، اوضاع تئاتر هم خوب نبود. تا این‌که در فیلم «سه زن» خانم حکمت نقش جوانی مادربزرگ را بازی کردم و بعد از آن کار «بی‌گناهان» بود که به پگاه پیشنهاد شده بود و او هم من را برای بازی در این نقش معرفی کرد.
پگاه آهنگرانی: من خودم خیلی اتفاقی وارد دنیای بازیگری شدم و هیچ علاقه خاصی به آن نداشتم. با این‌که مادرم درگیر آن بود، اما موسیقی برایم جایگاه دیگری داشت نسبت به سینما. اتفاقی وارد این دنیا شدم، اما علاقه‌ام توأمان با این ورود، به سینما شروع شد. برای تو این چطور بود؟ برای تویی که در دانشگاه هم در همین رشته تحصیل کرده‌‌ای؟
نازنین احمدی: من هم از اول خیلی بازیگری را دوست نداشتم. خوب نقاشی می کردم و خیلی هم آن رشته را دوست داشتم، اما شرایطی نبود که بتوانم کار هنری بکنم. توی دبیرستان در رشته ریاضی تحصیل کردم تا راحت‌تر وارد رشته هنر بشوم. رشته تئاتر را شاید بیشتر از روی اجبار انتخاب کردم. به این علت که سایر رشته‌های هنری امتحان عملی داشت، اما تئاتر این طور نبود و ساده‌‌ترین رشته‌ای بود که می‌توانست من را وارد هنر کند. دوستش داشتم، اما نه به اندازه‌ای که عاشقش باشم. وقتی وارد این رشته شدم، بیشتر دوست داشتم کارم را در رشته طراحی صحنه ادامه بدهم، اما چون در دانشگاه کار بازی و کارگردانی بیشتر دیده می‌شد و راحت‌تر بود، کم‌کم به عنوان یک بازیگر شناخته شوم و نمره خوبی هم در این درس‌ها گرفتم، اما در درس طراحی صحنه یک مشکل باعث شد نمره خوبی نگیرم. روز تحویل پروژه دکوری را که ساخته بودم، در دانشگاه دزدیدند و در نهایت نمره 5/13 از این درس گرفتم. همین باعث شد که نتوانم طراحی صحنه را ادامه بدهم و شاید به اجبار وارد بازیگری شدم. یعنی دوست داشتم طراحی صحنه بخوانم و بازی کنم، اما خب نشد.

- اما اجبار خوبی بود در نهایت.
نازنین احمدی: شاید بله شاید هم نه. شاید اگر در آن رشته تحصیل می‌کردم، موفق‌تر بودم، چون رشته بازیگری امنیت ندارد.
پگاه آهنگرانی: دقیقاً همان چیزی را گفتی که من هم می‌خواستم بگویم. خود من به عنوان بازیگری که در چند سال اخیر زیاد فیلم بازی کرده‌ام، همچنان احساس ناامنی می‌کنم و همیشه فکر می‌کنم در کنار بازیگری باید کار مونتاژ هم بکنم، فیلم هم بسازم و هیچ وقت تکیه‌ام فقط روی بازیگری نباشد.

- فکر می کنم همین دلیل است که خیلی از بازیگرها را به سوی کارها و هنرهای دیگر می‌کشاند.
پگاه آهنگرانی: به نظر من یک علتش به خاطر امنیت شغلی است، چون در بازیگری همیشه قرار است تو انتخاب بشوی، از طرف یک نفر دیگر. اما یک دلیل دیگرش به نظر من این است که خیلی‌ها می‌آیند مثلاً ترجمه می‌کنند، عکس می‌گیرند، نقاشی می‌کنند و ... این است که تو در ایران و در بازیگری احتیاج نیست پتانسیل زیادی را مصرف کنی و لازم نیست خلاقیت خاصی را در بازیگری از خودت نشان بدهی. کافی‌است تو آدم بی‌شکلی باشی که کارگران شکلت بدهد. پس اگر تو خلاقیتی داشته باشی، باید یک‌جا بتوانی خودت از آن استفاده کنی. به همین خاطر ترجیح می‌دهی کارهای دیگری بکنی که دست خودت باشد و این طوری می‌توانی روح خودت را ارضا کنی.
نازنین احمدی: من هم همین‌طور هستم. وقتی مونتاژ را یاد گرفتم، حس خوبی داشتم، چون می‌دانستم حالا کار دیگری را هم بلدم. البته فرقی نمی‌کند که تو در چه زمینه‌ای فعالیت می‌کنی، مهم این است که تو کار کنی؛ این‌که ایده‌ات را جایی خرج کنی تا دیده شود.
مثلاً وقتی به موقعی که فقط تئاتر کار می‌کردم، نگاه می‌کنم، اوضاع تئاتر آن موقع زیاد خوب نبود. هر سال یک مدیر عوض می‌شد و هر مدیری هم سلایق خودش را داشت. راستش من خیلی از تئاتر ناامید شده بودم و فکر می‌کردم به هیچ دردی نمی‌خورد، چون پول که نداشت هیچ، خیلی مواقع اصلاً کارت اجرا نمی‌شد. در سینما هم اگر بخواهی وارد شوی، کلی چیز دوست نداشتی پشتش هست که آدم را آزار می‌دهد و ... خب تو باید دلمشغولی دیگری هم برای خودت فراهم کنی که دچار این معضل نشوی.
پگاه آهنگرانی: راست می‌گویی. خود من هم تئاتر کار کرده‌ام، البته بازی نه، در زمینه موسیقی. همیشه هم دلم می‌سوخت برای بازیگرانی که فقط بازیگر تئاتر بودند. فوق‌العاده پرانرژی بودند و در میانشان کلی بازیگر قوی هم وجود داشت و ... اما نمی‌شود برای اینها کاری کرد. خود من حدود سه چهار ماه هر روز برای تمرین به اداره تئاتر می‌رفتم و آخرش به من 50 هزار تومان دادند. این رقم در مقابل سینما خنده‌دار است. من همیشه با خودم فکر می‌کنم چه انرژی‌ای باعث می‌شود که بچه‌های تئاتر هنوز هم در فضای آن بمانند و فعالیت کنند.
نازنین احمدی: البته درآمد یک بخش ماجراست. یادم می‌آید اولین کاری را که انجام دادم یک‌سال طول کشید و ما برای آن تولد گرفتیم و آخرش من 9000 تومان دستمزد گرفتم. اما خب من عاشق تئاتر بودم و دوست داشتم در همان فضا هم کار کنم و آن موقع پولش هم زیاد برایم مهم نبود. اما فکر کنید با این نگاه من در عرض دو سال سه کار تئاتر انجام دادم که هیچ کدامش به نتیجه نرسید. یکی در ممیزی رد شد، یکی در اواخر تمرین و یکی هم موقع باز‌بینی. در این دوره من هر روز کار می‌کردم، اما آخرش این طور شد. با خودم گفتم آدم این‌طور اصلاً دیده هم نمی‌شود. وقتی تو باز‌خورد کارت را نمی‌بینی، کم‌کم سرخورده می‌شوی.
مشکل دیگر فضای بسته حاکم بر تئاتر است. عده‌ای هستند که در این فضا ثابت کار می‌کنند و سبک و فضای مخصوص به خودشان را دارند و فضاهای جدید را قبول ندارند. مثلاً یک کار رئال داشتیم که از طرف اساتیدمان رد شد چون عقیده داشتند بازیگران به جای بازی، خودشان هستند و کار بیش از حد رئال شده.

- احتمالاً این درد مشترک نسل ماست. این‌که نسل قبل از ما همیشه در موردمان احساس خطر کرده و هر طور که توانسته به کارمان ایراد گرفته.
پگاه آهنگرانی: اتفاق دیگری که در مورد ما افتاده این است که همه‌مان دچار دوگانگی شده‌ایم. برای این‌که غرب به سرعت به سمت پست مدرنیسم پیش می‌رود و ما حتی به مدرنیسم هم نرسیده‌ایم. الان فضا بسته نیست که ما نتوانیم کارهای آنها را ببینیم. خب ما اینها را می‌بینیم و بعد می‌خواهیم خودمان یک کار جدید بکنیم که نمی‌گذارند. در کنار آن ما هنوز به مدرنیسم هم نرسیده‌ایم که بتوانیم از آن عبور کنیم و کاری عجیب و جدید انجام بدهیم.
نازنین احمدی: اتفاقاً ما مدرنیسم را رد نکرده‌ایم، اما می‌خواهیم به پست مدرنیسم برسیم.
پگاه آهنگرانی: خب من هم همین را می‌گویم.
نازنین احمدی: شما الان تهران را ببین. خارج از فضای بازیگری با یک پارادوکس روبه‌رویی. یک جامعه سنتی که می‌خواهد آیتم‌های دنیای مدرن را داشته باشد. برج و شلوغی و ...

- فکر می‌کنم معنای واقعی تقابل سنت و مدرنیسم را هر روز داریم می‌بینیم.
نازنین احمدی: دقیقاً. تو داری یک چیز کاملاً مدرن را در فضایی کاملاً سنتی می‌بینی. خب نمی‌توانی آن را بپذیری.
پگاه آهنگرانی: در بازیگری هم همین‌طور است. تو آن طرف را می‌بینی، در نتیجه‌ نمی‌توانی این طرف را بپذیری، از آن طرف هم می‌خواهی چیزهایی را بگویی که نمی‌شود و آخرش قاطی می‌کنی. الان مدرنیسم برای آنها چیز پیش پا افتاده‌ای است. ما این مرحله را ندیده‌ و یکدفعه با پست مدرن‌ها روبه‌رو شده‌ایم.

- و حالا مثل خیلی از جاهای دیگر می‌خواهیم از روی این مرحله بپریم و به مرحله بعد برسیم بدون اینکه آن را فهمیده باشیم. این را در همه چیزمان می‌بینیم.
پگاه آهنگرانی: دقیقاً. در خود سینما فلان کارگردان دکوپاژ کلاسیک بلد نیست و بعد می‌خواهد کارهای عجیب بکند. خب تو اول باید آن مرحله را گذرانده باشی که بتوانی به این یکی برسی. تو اصل را بلد نیستی و می‌خواهی بروی سراغ کارهای عجیب و غریب چون درصد ریسکش کمتر است.
نازنین احمدی: در نقاشی هم همین‌طور است. طرف می‌آید اول کار کلاسیک را یاد می‌گیرد، بعد با خودش می‌گوید خب حالا من می‌خواهم همه چیز را از یک زاویه دیگر ببینم مثل پیکاسو. او به این رسیده و تو آن را می‌پذیری. اما الان برای ما خلاقیت این شده که شما کار متفاوت و غیرمتعارف بکنی، بدون هیچ دلیل و هدفی صرفاً به خاطر متفاوت بودنش و چون آگاه نیستیم، به به و چه چه می‌گویم.
پگاه آهنگرانی: و بعد چون این سبک قاعده ندارد، تو نمی‌توانی آن را با چیز دیگری مقایسه کنی.

- جالب است، اما در همین هجمه‌ای که می‌گویید، خیلی‌ها هم به گذشته برگشت کرده‌اند. مثلاً در سینما نمونه‌اش همین چهار پنج فیلم مثلاً طنزی که این اواخر اکران شد. این نه پست مدرن است نه کلاسیک. نمی‌دانم می‌شود به آن حتی رو‌حوضی هم گفت یا نه. این که چند تا آدم غالتاق به پست هم می‌خورند و مدام می‌خواهند همدیگر را سر‌کیسه کنند و ما به آنها می‌خندیم. این چه بلایی است که بر سر سینمای ما آمده؟
پگاه آهنگرانی: در واقع در هر سینمایی – این طرف و آن طرفش هم فرقی ندارد – ما یک سینمای روشنفکر داریم که می‌خواهد به همین حرف‌های قلنبه سلنبه‌ای که زدیم بپردازد و یک سینما هم سینمای مخاطب عام است. اما اتفاقی که در این بین می‌افتد، این است که حتی در سینمای هالیوود که درصد فیلم‌های مخاطب عامش 80 درصد کارهایی است که ساخته می‌شود، فیلم‌هایی که می‌بینی اکثراً خوش‌ساخت هستند و در واقع توهین به تماشاچی نیست. اگر فیلم کمدی هم که می‌سازند حداقل خوش‌ساخت است و تو به عنوان تماشاچی که نگاهش می‌کنی، سرگرم می‌شوی. من اصلاً با سینمای عام و تماشاچی‌پسند مخالف نیستم، اما اتفاقی که دارد اینجا می‌افتد، به نظرم توهین مستقیم به تماشاچی است. ما در این سال‌ها ذهن تماشاچی را تربیت کرده‌ایم که کارها هر بار باید مبتذل‌تر از دفعه قبل باشد. این را خودمان ساخته‌ایم.
به نظرم بزرگ‌ترین ضربه را الان به سینمای ما در هر ژانری‌اش، تلویزیون زده. برای این‌که این قدر سطح سلیقه مخاطب را پایین آورده که او حاضر به دیدن هر چیزی هست. من بعضی وقت‌ها که سریال‌های مثلاً ظهر را می‌بینم، از فرط حماقت کاراکترها تعجب می‌کنم و از این‌که چطور رویشان شده که اینها را پخش کنند. تلویزیون است که باید در جامعه فرهنگ‌سازی کند، اما متأسفانه در اینجا دارد عکس‌ عمل می‌کند و دارد فرهنگ مردم را نابود می‌کند.
نازنین احمدی: حرف‌هایت را قبول دارم، اما متأسفانه سینما به جایی رسیده که تلویزیون معقول به نظر می‌رسد.
پگاه آهنگرانی: خب تو باید به بودجه و امکانات هم نگاه کنی. مثلاً در این شرایط فکر می‌کنی داریوش مهرجویی یا بهرام بیضایی و ... می‌توانند کار بسازند؟ خب ته ماجرا این می‌شود. اما با بودجه میلیاردی فلان سریال می‌شود در سینمای ایران جریان‌سازی کرد.
نازنین احمدی: به نظر من این کارهای 90 دقیقه‌ای بود که سینما را به اینجا رساند. خیلی‌ها با بودجه‌های کم آمده‌اند و ظرف مدت کوتاهی دارند از این دست فیلم‌ها می‌سازند.

- در این بین اما خیلی از کارگردان‌های خوب هم به سمت ساختن 90 دقیقه‌ای آمده‌اند.
پگاه آهنگرانی: چون نمی‌توانی در سینما کار کنی و باید خرج زندگی‌ات را بدهی و مسئولیت داری و ... خب مجبور می‌شوی و می‌روی از این فیلم‌های مزخرف می‌سازی تا شاید هر سه سال یک‌بار بتوانی چیزی باب طبع خودت هم بسازی. اما واقعاً این بزرگ‌ترین خیانت به فرهنگ ما بود.

- اما نمی‌شود از تأثیرگذاری‌اش در جامعه گذشت. فکر می‌کنم این را الان نازنین احمدی بهتر فهمیده. از وقتی که سریالش روی آنتن رفته.
نازنین احمدی: صددرصد. بالاخره در دورترین نقطه‌ها هم مردم تلویزیون را می‌بینند و تو در آن دیده می‌شوی. این‌طوری تلویزیون غیرقابل مقایسه می‌شود با سینما.
چون تو حتی اگر نخواهی انتخابش کنی، کسانی اطرافت هستند که آن را می‌بینند و تو هم مجبوری در کنارشان نگاهش کنی، اما در سینما باید انتخاب کنی. تلویزیون همه جا هست چه بخواهیم چه نخواهیم به همین دلیل قوانین خودش را دارد. تو وقتی وارد تلویزیون می‌شوی، باید شرایط آن را قبول کنی و برای آن بسازی. پس اگر آن را قبول نداری، اصلاً نباید سراغش بروی و هستند کارگردان‌هایی که این شرایط را پذیرفتند و سینمای ما را شبیه تلویزیون کردند.

- الان خیلی از فیلم‌هایی هم که در سینما پخش می‌شوند اول برای تلویزیون ساخته شده بوده‌اند. مثلاً پارسال در جشنواره فجر «شب» رسول صدرعاملی می‌آید و حتی جایزه هم می‌برد.
پگاه آهنگرانی: خیلی از فیلم‌های دیگر جشنواره پارسال تلویزیونی بود.

- کمی هم در مورد بازیگری و چیزهای دیگر حرف بزنیم. الان می‌گویند یکی از مشکلات سینمای ما بحث مافیاست. یا مثل خیلی جاهای دیگر درباره آقازاده‌هایش حرف می‌زنند که خود پگاه هم یکی از محکومین آن است...
پگاه آهنگرانی: درباره آقازاده‌ها حق دارند چنین چیزی را بگویند و من اصلاً از خودمان به عنوان آقازاده‌های سینما دفاع نمی‌کنم، چون آدم‌هایی به شدت با استعدادتر از ما هم هستند که هنوز وارد این سیستم نشده‌اند. من حق را به همه آنها می‌دهم. اما از یک طرف هم از خودمان دفاع می‌کنم. این‌که وقتی تو وارد این کار می‌شوی، ممکن است ورودت به واسطه خانواده‌ات باشد، اما ماندنت دیگر خیلی ربطی به این قضیه ندارد، چون همه‌اش به کار خودت بستگی دارد. به خاطر این‌که این قدر بازیگر وارد سینما و تلویزیون می‌شود که اگر تو اشتباه کنی یا دیر بجنبی، یکی دیگر جایت را می‌گیرد. این اصلاً شوخی‌بردار نیست. در واقع ما فقط برای ورود از خانواده‌مان کمک گرفته‌ایم اما ادامه‌اش دیگر دست آنها نیست.
نازنین احمدی: اما همان ورود هم کم چیزی نیست. یعنی تو بتوانی جایی دیده شوی و اصلاً تو را ببینند. این چیز خیلی ساده‌ای نیست. من هم باز شانس آوردم که با پگاه و خانم حکمت آشنا شدم و اگر این اتفاق نمی‌افتاد، ممکن بود تا 10 سال دیگر هم بازی رسمی‌ای که دیده بشود، نکنم و اصلاً بروم سراغ یک کار دیگر. این یک شانس است که تو بتوانی برای یک بار هم که شده در یک کار جدی، نه یک فیلم کوتاه یا تئاتر دانشجویی، بازی کنی و دیده بشوی و ببینی آیا خوب هستی یا نه که بعداً بمانی یا نمانی. این‌که تو را ببینند و حسابت بکنند و جدی‌ات بگیرند. من باز شانس آوردم و با آقای امینی آشنا شدم، اما در همان کار هم برای انتخاب من خیلی تردید وجود داشت.
پگاه من را برای این کار معرفی کرده بود و خانم حکمت هم از من حمایت کردند اما من چند ماه آنجا می‌رفتم، بدون هیچ قراردادی و هر روز این صحبت بود که آیا من باشم یا نه و من بر سر این مسئله با خودم درگیر بودم. یعنی تا وقتی که من جلوی دوربین بازی کردم، این اطمینان نبود. البته من هم به آنها حق می‌دهم، چون تا به حال کاری از من ندیده بودند و به هر حال داشتند ریسک می‌کردند و این فضا استرس‌هایی هم به‌وجود می‌آورد.
پگاه آهنگرانی: این چیزی است که ما حتی به آن فکر هم نکرده‌ایم. مثلاً در کار اولم بدون این‌که سعی کنم انتخاب شدم و از اول تا آخر فیلم خودم بودم. این موقعیتی است که کمتر برای بازیگری به وجود می‌آید. این هم شاید به علت آشنا‌بازی بود.
نازنین احمدی: تو نباید سعی می‌کردی که خودت را ثابت کنی، اما من باید خیلی سعی می‌کردم تا خودم را ثابت کنم. این محدودیت‌ها برای من و امثال من وجود دارد.
پگاه آهنگرانی: در کنار اینها واقعاً سینما چیز پیچیده‌ای‌است. روابطی هم که در آن وجود دارد این طوری است. اما این برای من نیست، چون من جزو خانواده سینما هستم و مثلاً‌ فلان کارگردانی که برای خیلی‌ها کارکردن با او سخت و محال است، عموی کودکی‌های من بوده. اینها دوستان خانوادگی‌ ما بوده‌اند و از کودکی با آنها بوده‌ایم، برای همین خیلی چیزها در موردشان برایمان راحت‌تر می‌شود.

- در حقیقت سختی این ماجرا را امثال مادر تو کشیده‌اند به جای خودت و حالا تو نیاز نیست مثل امثال ما بارها و بارها خودت را ثابت کنی تا به جایگاهی برسی.
پگاه آهنگرانی: این چیزی است که برای ما خیلی عادی بوده. شاید نبود این هیجان زدگی و استرس هم به پیشرفت ما خیلی کمک کرده. انگار جلوی دوربین خانگی خودتان قرار گرفته‌ای، چون آن فضا تو را نگرفته. فضایی که کنار آمدن با آن خیلی سخت است.

Labels: , ,

Wednesday, December 31, 2008
گفت وگو با رضا کیانیان


بخشی از گفت وگوی مفصل من با رضاکیانیان. این گفت وگو در شماره قبل چلچراغ به بهانه انتخاب او به عنوان چهره هنری سال انجام شد. چیزی که نیاز به توضیح بیشتر ندارد دلچسب بودن حرف زدن با آدم دوست داشتنی است که از مصاحبتش خسته نمی شوی. عکسش هم مربوط به نمایشگاه اخیر عکاسی اوست که امین محمدی آن را گرفته.

مثل هیچ‌کس

رضا کیانیان به‌عنوان برترین چهره هنری امسال انتخاب شد. او به معنای واقعی کلمه یک هنرمند چندوجهی است. مجسمه می‌سازد. کتاب می‌نویسد. روزنامه‌نگاری می‌کند. عکس می‌گیرد، بازی می‌کند و.. بدون تردید او امروز به‌عنوان یکی از بهترین بازیگران ایران قابل تقدیر است. بازیگری که حالا می‌توان از او به‌عنوان غولی نام برد که موقع بازی همه‌چیز و همه‌کس را در اطرافش تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. او آدم رک و صاف و صادقی است و وقتی روبه‌رویش می‌نشینی اگر درست هم‌کلامش شوی، خیلی راحت تا آخر گفت‌وگو همراهش خواهی بود. او رضا کیانیان سینمای ایران و یا بهتر است بگوییم جامعه هنری ایران است. کسی که از تجربه کردن نمی‌هراسد و به قول خودش وقتی دلش چیزی را می‌خواهد آن را انجام می‌دهد. خیلی سریع و بدون فکر کردن شیرجه می‌زند به قلب ماجرا، چون عقیده دارد موقعی که کاری را شروع کنی، همان موقع فکرش هم می‌آید. گفت‌وگو با رضا کیانیان احتیاج به بهانه‌ای ندارد، چون او همیشه چیزی برای به هیجان آوردن من و تو دارد. امروز به بهانه انتخاب او و خیلی چیزهای دیگر روبه‌رویش نشسته‌ایم و درباره خیلی چیزها گفته‌ایم و شنیده‌ایم. پیشنهاد می‌کنم آن را از دست ندهید.

*به‌نظر شما آیا اسطوره داشتن برای یک بازیگر کار درستی است؟
یعنی چی اسطوره داشتن؟


*مثلا اینکه شما کسی را آن‌قدر دوست داشته باشید که بخواهید از او گرته‌برداری کنید یا به او استناد کنید و...
من کلا فکر می‌کنم الگو داشتن کار خوبی نیست. در هر زمینه‌ای. چه در سینما، چه در بازیگری، تجارت و... وقتی تو الگو داری ته‌ات معلوم است. مثلا وقتی که الگوی تو آقای X است، یعنی آخرش می‌خواهی شبیه او بشوی. خود او که هست؟ چرا اصلا تو بروی؟ محدوده خواست‌های عده‌ای کوچک است و با خودشان می‌گویند من اگر شبیه فلانی بشوم خیلی خوب است. اما وقتی تو داری کاری را می‌کنی معلوم نیست که به کجاها می‌رسی. این یک مثال خیلی قدیمی است، تو وقتی قله‌ای را فتح می‌کنی، پشت آن حتما یک قله دیگر هم هست و همین‌طور الی آخر. وقتی تو از همین الان می‌گویی آمال و آرزوهای من همین قله است، بعد اگر به آن رسیدی، می‌گویی حالا سراغ بعدی هم می‌روم. این‌طوری تو به آدمی تبدیل می‌شوی که نمی‌شود روی حرف‌هایت حساب کرد، چون خودت هم نمی‌دانی می‌خواهی کجا بروی. ولی فرض کن او می‌گوید که من می‌خواهم بازیگر شوم و می‌خواهم بازیگر خوبی بشوم. به‌هرحال هرکدام از ما شکل‌هایی را در زندگی‌مان دیده‌ایم، چیزی که در مورد بازیگری من از آن به‌عنوان مراتب بازیگری یاد می‌کنم. مثلا من خودم دوست دارم به مراتب بالایی برسم، نه این‌که مثل کسی بشوم، چون آن کس مثل خودش است، من هم مثل خودم هستم. خب من می‌گویم وقتی الگو داشته باشی، ته‌ات معلوم است، وقتی ته‌ات معلوم باشد، دیگر نمی‌توانی پیشرفت کنی. یک وجه دیگر این ماجرا این است که تو وقتی الگو داری خودت را فراموش می‌کنی. چون تو باید خودت را کشف کنی، آن آدم الگوی تو اگر موفق شده و به جایی رسیده، حتما خودش را کشف کرده و چون خودش را کشف کرده، آدم درجه یکی شده. تو هم خودت را کشف کن، مطمئن باش درجه یک می‌شوی. تو در تمام جهان هیچ‌چیزی را نمی‌توانی پیدا کنی که دو تا مثل هم باشند. هیچ‌چیز. حتی محصولات کارخانه‌ای، چه برسد به انسان. وقتی در جهان هیچ دوتایی مثل هم نیست، برای همین هست که خدا یکی است. وقتی می‌گویند خدا یکی است، یعنی تو هم یکی هستی و همه چیزها یکی است.
پس وقتی تو یکی هستی، آن یکی بودنت را کشف کن دیگر. بفهم که چه گنجی درونت هست. آن را کشف کن. وقتی این کار را کردی، می‌شوی یگانه. هیچ‌کس مثل تو نیست دیگر، چون خودت را کشف کردی و شدی شکل خودت. من هم در بازیگری دوست دارم شکل خودم باشم، چون دوست ندارم شکل کسی باشم، چون حس می‌کنم خداوند به اندازه کافی و وافی در وجود من چیزی گذاشته، یعنی در وجود همه گذاشته، که فقط باید بروی کشفش کنی تا یگانه شوی. آن‌وقت هیچ‌کس مثل تو نیست. بعضی‌ها خب ذاتا تنبل هستند و می‌خواهند از آن سفره‌ای که وجود دارد، آنها هم لقمه‌ای بخورند، خب بگذار بخورند. ایرادی هم ندارد. آنها در همان حد می‌بینند، اما آدم دلش برایشان می‌سوزد، چون خداوند یک گنج بزرگ را درونشان گذاشته که به آن کاری ندارند و ریزه‌خوار سفره دیگران شده‌اند.


*وقتی گفت‌وگوهای شما با ناصر و فردین را می‌خواندم، این نکته به ذهنم رسید که شما این دو نفر را دوست داشته‌اید. خیلی‌ها می‌خواهند سینمای دوره آنها را ندیده بگیرند و روی آن اسم فیلمفارسی گذاشته‌اند. چیزی که به‌نظرم کار غلطی است، چون به‌هرحال آن دوره پایه سینمای امروز است. نظر شما در این‌باره چیست؟ آیا شما هم موافق این دیدگاهید؟
من از صفت دادن به هرچیزی خوشم نمی‌آید. یعنی وقتی می‌گوییم فیلمفارسی یعنی بد. یعنی یک‌سری از چیزها بد هستند. خب آن‌وقت خوبش چیست؟ مثلا فیلم خارجی؟ یعنی فیلم غیرفارسی خوب است؟ من این را نمی‌فهمم. پس این کلمه کلمه‌ای است که شمول ندارد، چون وقتی که یک چیز را تعریف می‌کنی، باید بتوانی ضدش را هم تعریف کنی. وقتی می‌گویی فیلمفارسی طرف مقابلش چیست؟ یعنی فیلم غیرایرانی؟ یا نه فیلم ایرانی؟ یا فیلم روشنفکرانه؟ خب اگر بگوییم فیلم روشنفکرانه بعدش باید مقابلش بگویی فیلم غیرروشنفکرانه نه فیلمفارسی. این‌طوری است که می‌گویم این به لحاظ منطق غلط است. برای این‌که ما فقط خیال خودمان را راحت کنیم و بگوییم یک چیزهایی بد است یا یک انگ داشته باشیم که با آن بگوییم چیزهایی را که دوست نداریم از سر راهمان رد کنیم، می‌گوییم فیلمفارسی. در صورتی‌که فیلمفارسی چه معنی دارد؟ ما به‌عنوان آدم و به‌عنوان کسی که فکر دارد، شعور دارد، سواد دارد، کتاب می‌خواند، منطق دارد و فلسفه می‌فهمد، وقتی که یک تعریف می‌دهیم، آن تعریف باید کامل و جامع باشد.
این تعریف جامع و کامل نیست. من هم از آن خوشم نمی‌آید و از آن استفاده نمی‌کنم. یعنی نه مخالفش هستم نه موافقش. کاری به آن ندارم. اما ما می‌گوییم سینمایی که مردم می‌روند، سینمایی که عالمه می‌روند و سینمایی که خواص می‌روند. این را من می‌فهمم. آن‌موقع هم همین سینماها وجود داشت. الان فیلم‌هایی در این روزها اکران می‌شود که روی آنها را سفید کرده. خب پس این‌ها خوبند و آنها بد؟ یا برعکس؟ یعنی به لحاظ اخلاقی آنها فیلم‌های خیلی اخلاقی بودند، چون همه‌اش درباره جوانمردی بود و کمک به مردم و دستگیری و... خب مردم هم همین چیزها را دوست دارند. اما الان توجه بکن مثلا توی طنزهای تلویزیونی چه اتفاقی دارد می‌افتد. در این طنزهای تلویزیونی یا بعضی از چیزهایی که به‌عنوان فیلم طنز در سینماهای این روزها نشان می‌دهند، یک مشت آدم قالتاق، آدم‌هایی که به هیچ‌کس رحم نمی‌کنند، حتی به خودشان و خانواده‌شان، همه در حال تراشیدن سر آن یکی هستند و ما هم به اینها می‌خندیم. این دردناک نیست؟


*خب برویم سراغ ناصر و فردین. این‌طوری جایگاه آنها هم خاص می‌شود دیگر؟
من می‌گویم که قبل از انقلاب سینمای ما سه تا قله بازیگری داشت. اولی ناصر، دومی فردین و سومی آقای بهروز وثوقی. این دسته‌بندی را به لحاظ زمانی می‌گویم. یعنی زمانی که آقای ناصر ملک مطیعی بازی می‌کرد، اصلا آقای فردین و بهروز وثوقی نبودند. بعدا این دو نفر آمده‌اند. این سه تا قلل بازیگری قبل از انقلاب هستند که هرکدام از آنها هم یک مشخصه دارند که مخصوص خودشان است. قبلا یا حتی همین الان هم خیلی‌ها فکر می‌کنند که فردین یک لمپن بوده. چیزی شبیه علی بی‌غم. یا مثلا آقای ناصر ملک‌مطیعی یک کلاه مخملی بوده یا بهروز وثوقی ممل آمریکایی بوده. در صورتی‌که من می‌خواهم بگویم مگر می‌شود کسی فقط لمپن باشد و این‌قدر ماندگار باشد و هنوز هم که هنوز است، مردم دوستش داشته باشند؟ چنین چیزی امکان دارد؟ یعنی این آدم اصلا هیچ‌چیزی نداشته؟ چه چیزی در وجود او بوده که الان با این‌که 30 سال است بازی نکرده، شمایی که جوانی می‌شناسی‌اش و هنوز دوستش داری؟ چه چیزی بوده؟ این مصاحبه‌ها را من برای همین با این دو نفر کردم که ببینم این چه بوده؟ بعد تو می‌آیی نگاه می‌کنی، می‌بینی خانه پدر آقای فردین توی سنگلج پاتوق تئاتری‌های آن موقع بوده، پاتوق همه سیاه‌بازهای آن موقع. یعنی فردین از بچگی‌اش لای دست تئاتری‌ها بزرگ شده، بارها پشت‌صحنه تئاتر خوابش برده؛ تئاترهای درست و حسابی مثل تئاتر نوشین. او از بچگی در محیطی بزرگ می‌شود که محیط بازیگرانه است. در ضمن آدم بسیار باهوشی است. اینکه زیبا و خوش‌هیکل بوده به جای خودش که خدادادی است، اما آدم بسیار باهوشی بوده. برای اینکه وقتی می‌خواهد این فیلم‌ها را بازی کند، می‌رود کلاس رقص. یعنی کلاس رفته و همین‌طوری الله‌بختکی بازی نکرده. می‌رود کلاس آواز. فردین بهترین بازیگر در طول تاریخ سینمای ایران است که بلد است لب بزند. تو وقتی موسیقی را نشناسی که نمی‌توانی درست لب بزنی! او کسی است که نصف فیلم‌هایش را خودش کارگردانی می‌کند، به اسم دیگران، یعنی نیمی از فیلم‌ها، ایده‌های او بوده. بعد وقتی خودش کارگردانی می‌کند، فیلم متفاوتی را می‌سازد و می‌خواهد دنیای دیگری را تجربه کند. فردین است که می‌رود از ایتالیا دوربین وارد می‌کند، بعد چشم بسته می‌تواند دوربین را باز و بسته کند. امروز چه کسی می‌تواند؟ یعنی او باید خیلی دوربین توی دستش باشد که بتواند این کار را بکند، آن هم دوربین فیلم‌برداری! پس او می‌تواند فیلمبرداری کند و تکنیکش را بلد است. بعد می‌رود وسایل گریم از ایتالیا می‌آورد.
اوست که برای اولین‌بار اولین ست درست و حسابی گریم خارجی را به ایران می‌آورد. پس او آدم فهمیده و با شعوری است و خیلی چیزهای دیگر. خب وقتی که این وجوه از فردین دیده می‌شود، دیگر فیلمفارسی معنی ندارد. یعنی فقط یک انگ است. یا آقای ناصر ملک‌مطعی اولین فیلم سینمای ایران را بازی کرده به اسم «واریته بهاری» که سه تا اپیزود داشت و در یکی از اپیزودها بازی کرده. پاتوقش توی لاله‌زار است، آن موقعی که روشنفکرها بوده‌اند، هشت تا تئاتر بازی کرده، ورزشکار بوده و بدن مناسبی داشته و... او تنها کسی است در سینمای قبل از انقلاب که ستاره است – به این معنی که هر فیلمی که بازی کند همه می‌روند می‌بینند و او را دوست دارند – اما می‌رود و نقش دو هم بازی می‌کند، نقش کوچک را هم بازی می‌کند، نقش منفی هم بازی می‌کند، نقش‌های متفاوتی را هم بازی می‌کند. گروهبان می‌شود، دزد می‌شود، دهاتی یا شهری می‌شود و... چه ستاره‌ای جرأت می‌کند این کار را بکند؟ همین آقای فردین یا آقای وثوقی هم در این حد این کار را نکرده‌اند، چون ممکن است آن موقعیت از بین برود و آدم می‌گوید در حد من نیست که این کارها را بکنم، اما ناصر ملک‌مطعی کرد. خب این نشان دهنده وسعت دید بازیگرانه اوست. بهروز وثوقی هم خوب است. او هم نقش‌های متفاوتی را در سینمای ما بازی کرده. نقش‌هایی که تا الان مانده‌اند. او روی نقش‌هایش کار می‌کند و زحمت می‌کشد و... بهروز وثوقی از اینکه زشتش کنند، نمی‌ترسد. مثلا در فیلم «سوته‌دلان» آقای حاتمی، نقش عقب‌افتاده را با آن قیافه به‌خوبی بازی می‌کند. نقش معتاد را هم به‌خوبی بازی می‌کند. هیچ‌کس قبل از انقلاب به پای این سه نفر نمی‌رسد. یک‌سری از بازیگران تئاتر بودند، مثل آقای محمدعلی جعفری، سارنگ و... که خوب بودند، اما هیچ‌وقت نتوانستند این‌قدر ماندگار شوند. برای این‌که الان خیلی‌ها خاطرشان نیست، اما اینها ماندند.


*آقای کیانیان یک هنرمند چطور می‌تواند این‌قدر جامع باشد؟ این‌که چند تا کار را در حد قابل قبول انجام بدهد و در آنها موفق باشد. آیا برنامه‌ریزی خاصی می‌خواهد؟
درباره برنامه‌ریزی داری از بد کسی می‌پرسی، برای این‌که من این‌قدر شلوغم که زنم از دستم عاصی است. به همین‌خاطر درباره برنامه‌ریزی از من نپرس.


*خب خود شما چطوری این همه کار را انجام می‌دهید و در همه هم موفق هستید؟
واقعا نمی‌دانم. به‌نظر این‌طور چیزها را بهتر است یک نفر از بیرون بگوید. شاید یک منتقد، چون من خودم توی ماجرا هستم. اما من همیشه فکر می‌کنم که باید به روحم و عواطفم جواب مثبت بدهم. یعنی وقتی که من یک چیزی را دوست دارم، خب دوست دارم. چرا پسش بزنم؟ چرا انجام ندهم؟ انجام می‌دهم. ممکن است شکست بخورم، خب خورده‌ام، حالا چه کار کنم؟ ممکن هم هست موفق بشوم. خب شده‌ام، دمش‌گرم که شدم. من همیشه فکر می‌کنم باید کار کرد، قبل از این‌که فکر کرد. فکر توی کار می‌آید، ولی وقتی که ما فکر می‌کنیم بعدش می‌خواهیم کاری را انجام بدهیم، آن کار در واقع نیمه‌کاره می‌شود. یعنی من بارها تصمیم گرفته‌ام که مثلا می‌روم پیش فلانی این را بگویم و آن را نگویم و همیشه هم خراب کرده‌ام. اما وقتی می‌دانم می‌روم پیش فلانی درباره فلان چیز حرف بزنم، همیشه برده‌ام. فکر می‌کنم آدم باید شیرجه بزند توی آب. شیرجه بزن، یا ممکن است غرق بشوی، یا یکی به دادت برسد، یا بالاخره شنا را یاد بگیری. ولی تا وقتی که شیرجه نزده‌ای، در فکر آن آب، پیر و فاسد می‌شوی و هیچ‌وقت هم دستت به آب نخواهد رسید. پدر خدا بیامرزم وقتی می‌خواست در کودکی به من شنا یاد بدهد، من را به استخر وکیل‌آباد مشهد برد و پرتم کرد توی آب. فریاد زدم و این‌قدر دست و پا زدم که خودم را رساندم لبه استخر. گفت خب خیالم راحت شد. حالا برو برای خودت شنا کن.


*هر هنری یک وجه از احساسات شخص را نشان می‌دهد. نگاه شما وقتی که عکس می‌گیرید، یا مجسمه می‌سازید، یا بازی می‌کنید و... چقدر تغییر می‌کند؟
این هم از همان داستان‌هایی است که یکی دیگر باید از بیرون ببیند. من کارم را می‌کنم. مثلا چیزی را از توی ویزور می‌بینم که خوشم می‌آید و عکسش را می‌گیرم. این‌طور نیستم که فکر کنم در پروژه بعدی باید فلان کار را بکنم، چون نمی‌شود. من آن چیزی را که برایم پیش می‌آید انجام می‌دهم، چون مثلا شغل من که عکاسی نیست، پس می‌توانم در این کار رها باشم و راحت کارم را بکنم. خب مثلا سه سال عکس بگیرم. الان کلی عکس توی فایل‌های کامپیوترم دارم که فقط به بعضی نشانشان داده‌ام، ولی وقتی این پروژه آخر را کار کردم، انگار خودش به من گفت که اینها را نشان بده که رفتم با دوستان عکاسم صحبت کردم و تایید کردند و من هم کارها را نشان دادم. یعنی خودش رسید و در حقیقت من زاییدم.


*وسوسه شیرجه زدن به کارگردانی سراغتان نیامده؟
هنوز نه. شاید یک روز بشوم، فایلش را نمی‌بندم، اما هنوز وسوسه‌ام نکرده.


*مطبوعات و مخصوصا گفت‌وگو کردن خیلی برایتان جذاب است؟
من همیشه در کار مطبوعاتی بوده‌ام. از چهارم دبیرستان کار مطبوعاتی را شروع کردم. یادم می‌آید عکسم را توی روزنامه اطلاعات چاپ کردند و زیرش نوشته بودند جوانی هنرمند از مشهد که خبرنگار روزنامه اطلاعات است. همیشه این کار را دوست داشته‌ام، چون خوشم می‌آید که به این در و آن در سر بکشم و ببینم اصلا چه خبر است. این دنیا برایم جذاب است و در کنارش گفت‌وگو هم برایم جذابیت دارد.


*شما چقدر توی نقش‌هایی که بازی می‌کنید، دست می‌برید؟
یعنی چی دست می‌برید؟


*درباره کلیت کار می‌گویم، نه حس و حال بازیگری‌اش.
فهمیدم. من وقتی به یک نقش فکر می‌کنم، بالطبع در ذهنم ابعادی پیدا می‌کند که ممکن است از سناریو گسترده‌تر باشد. در نتیجه در وهله اول با فیلمنامه‌نویس صحبت می‌کنم و نظراتم را می‌گویم و با هم بحث می‌کنیم و به نتیجه‌هایی می‌رسیم. با کارگردان هم همین‌طور. چون آن آدم را شناخته‌ام و توی ذاتش رفته‌ام و اوست که به من می‌گوید کدام کارها را می‌کند یا نه. قاعدتا بیشترش را هم قبول می‌کنند، چون من خارج از فیلم و دنیایش که پیشنهادی ندارم. قدیم‌ها – هنوز هم البته هست – به بازیگر فیلمنامه نمی‌دادند، به‌دلیل این‌که می‌رفت می‌خواند و پیش خودش فکر می‌کرد که مثلا اینجا کلوزآپ من است یا اینجا مثلا من از آن در وارد می‌شوم و می‌زنم توی گوش او یا مثلا عاشق می‌شوم و... و برای خودش میزانسن می‌داد. در نتیجه وقتی سر صحنه می‌آمد، میزانسنش با کارگردان متفاوت بود و ممکن بود دلخوری به‌وجود بیاید. به همین دلیل سناریو را به او نمی‌دادند که هیچ فکری درباره‌اش نکند. در این نوع بازیگری بازیگر می‌خواهد بیشتر خودش را نشان بدهد. من هیچ‌وقت این‌طور نبودم. من دوست دارم نقشم را نشان بدهم و اصلا برایم مهم نیست که خودم را ببینند یا نه، چون می‌خواهم نقشم را نشان بدهم، در نتیجه برای فیلمنامه‌نویس یا کارگردان کمتر مشکل به‌وجود می‌آید، چون بعضی‌ها عاشق کلوزآپ هستند یا عاشق صحنه‌هایی که در کار دیده شوند و من این‌طور نیستم، چون همه موقعیت‌ها را دوست دارم. الان دیگر همه این را می‌دانند که من می‌خواهم نقشم را نشان بدهم، به همین‌خاطر از پیشنهاداتم ناراحت نمی‌شوند.


*اولین‌بار که قرار بود بازی‌تان مورد قضاوت قرار بگیرد، چه حسی داشتید؟
فرار کردم، چون فکر می‌کردم کارم خیلی مزخرف است، یعنی من در آن فیلم خیلی بد هستم. فیلم «تمام وسوسه‌های زمین» بود. توی جشنواره، فیلم را در سینما آزادی دیدم و نصفه فیلم این‌قدر از خودم بدم آمد که یواشکی جیم شدم و رفتم. ولی سه سال بعد که آن فیلم را دوباره تماشا کردم، دیدم که فیلم بدی هم نیست. ناوارد هستم، اما آن‌قدر بد نیستم. کلا من از خودم در فیلم خوشم نمی‌آید، چون هربار که کارم را می‌بینم کلی ایراد و اشکال از خودم در می‌آورم که هیچ منتقدی آنها به فکرش هم نمی‌رسد. من خودم می‌دانم کجاها خراب کرده‌ام، به همین دلیل ایراد دارم به آن فیلم‌ها. به همین دلیل وقتی از من می‌پرسند بهترین فیلمی که بازی کرده‌ای، کدام است، می‌گویم فیلم بعدی‌ام.


*پس زیاد در مورد خودتان قضاوت می‌کنید؟ درباره کارهای خودتان نقد می‌نویسید؟ اصلا اگر الان قرار باشد خودتان را نقد کنید، چطوری این کار را می‌کنید؟
سه تا از کتاب‌هایی که نوشته‌ام نقد خودم است. درباره فیلم‌هایی که بازی کرده‌ام و این‌که چرا این کار را کردم و یا چرا آن کار را نکردم، باید چطوری می‌بودم و چرا این‌طوری نشدم و... من به‌طور مرتب این کار را می‌کنم. یعنی در هر فیلمی که بازی می‌کنم، چیزی برایش می‌نویسم. مثلا اولین نقدی که درباره خودم نوشتم، درباره فیلم «کیمیا» بود که چه کردم و چه نکردم.

Labels: , ,

Tuesday, November 25, 2008
گفت و گو با لاله اسكندري در روزهاي گلايه و بي‌حوصلگي
این گفت و گو هم از مجموعه کارهای جدیدم در ماهنامه نسیم است. گفت و گویی که بخش اعظم آن درباره شرایط پشت صحنه این روزهای سینمای ماست. این مطلب در شماره جدید نسیم چاپ شده. شماره ای شسته رفته که حالا در سه سالگی این نشریه کاملا بوی تکامل می دهد. عکس از امین محمدی و طراحی از علیرضا لطیفیان.



ميان خط و رنگ و بوم



چندوقتي مي‌شود كه لاله اسكندري كم‌‌كار شده، اما خب فعاليتش در زمينه‌هاي ديگر مثل كاشي‌كاري باعث مي‌شود همچنان چندوقت يك‌بار دوباره خبرساز باشد. برگزاري نمايشگاهي از عكس‌هايش در تهران در كنار احتمال اكران يكي از فيلم‌هاي قديمي‌ترش يعني «مخمصه» در روزهاي آتي، بهانه خوبي بود براي گفت‌وگو با او درباره خيلي چيزها. لاله اسكندري خيلي از دست سينما و اتفاقات اين روزهايش شاكي‌ست. اين را مي‌شود از جواب‌هايش به خوبي فهميد؛ اوضاعي كه به قول خودش حتي نمي‌توان روي قرارداد مكتوب آن هم حساب باز كرد و حتي رفقا و همكاران هم در آن به همديگر رحم نمي‌كنند. مي‌گويد «آرزو مي‌كنم روزي سايه روابط از سر اين سينما دست بردارد و به جاي انتخاب‌هاي خانوادگي و رابطه‌اي روي كاركردهاي آدم‌ها و نوع بازي‌شان آنها را انتخاب كنند.» عقيده دارد هرچند اين روزها، روزهاي سخت سينماست و اوضاع خوبي نداريم اما به‌زودي اتفاق‌هايي خواهد افتاد كه شرايط را عوض مي‌كند.


- چه خبر؟ چند وقتي‌ست كم‌كار شده‌ايد و زياد ديده نمي‌شويد.

نمي‌شود گفت كم‌كار شده‌ام. من سال جديد را با سه تا پروژه آغاز كردم كه هر سه آنها در نيمه رها شد. يك پروژه درباره شهيد بابايي بود كه تمام مراحلش هم طي شد اما كليد نخورد. كار ديگري را هم قرارداد بستم و بعدش فهميدم براي همين كار با دوست ديگري هم قرارداد بسته‌اند و فكر مي‌كنم اين اتفاق فقط در سينماي ايران ممكن است بيفتد. به هر حال محصولات سال جديد اين‌طوري يكي‌يكي كنسل شدند. اما در كنار اين موضوع و در واقع بازيگري، من به كار خودم هم مشغول بودم. مثلا يك كار كاشي‌ديواري بزرگ براي شهرداري منطقه پنج در محدوده يكي از اتوبان‌ها انجام دادم.

- مي‌خواستم در اين باره بعدا بپرسم اما همين ابتدا بحث‌اش پيش آمد. كار كاشي از كي براي‌تان جدي شد؟ در كنار اين مي‌خواهم بدانم شهرت افرادي مثل شما چقدر مي‌تواند در فعاليت‌تان در رشته جديدي كه انتخاب مي‌كنيد موثر باشد؟

واقعيتش اين است كه تحصيلات اصلي و دانشگاهي من در گرافيك است و پيش از آن هم نقاشي را شروع كرده بودم. در حقيقت اين‌طور نبوده كه من بازيگري را اول شروع كنم و بعد بيايم سراغ اين كارها. در واقع من از طريق همين رشته بود كه وارد بازيگري هم شدم. فكر مي‌كنم هر دوي اين‌ها در مورد من مكمل هم هستند. فكر مي‌كنم اگر در هر كسي روح هنرمندانه‌اي وجود داشته باشد، خلاقيت در وجودش باشد، مي‌تواند در هر عرصه‌اي از هنر تجربه كسب كند. به‌هرحال بازيگري محدوديت‌هاي خودش را دارد و به نوعي در اكثر مواقع تو انتخاب شونده‌اي، نه انتخاب‌كننده؛ اما در هنرهاي تجسمي تو روي كارهايت تسلط داري و مي‌تواني انتخاب كني. اين يك انتخاب كاملا شخصي است. اين‌طوري من به كارهاي ديگر هم رسيده‌ام. مثلا عكاسي را قبل از بازيگري تجربه كرده بودم و در حين كارم هم ادامه‌اش دادم و حالا مجموعه‌اي از كارهايم را در اين سال‌هاي اخير به صورت اين نمايشگاهي كه برگزار شد ارائه داده‌ام. در كل فكر مي‌كنم نيازهاي آدم در سنين مختلف متفاوت است. مثلا در مورد خود من زماني كه نقاشي را شروع كرده بودم احساس مي‌كردم همه چيز در اين كار جمع شده و من از ابتدا براي اين آفريده شده‌ام كه يك نقاش بزرگ شوم. بعد وقتي وارد هنرهاي نمايش و دنياي آن شدم خب باز احساس مشابهي داشتم؛ اما نكته‌اي در اينجا هست كه وقتي من در كار نمايشي از كار جمعي خسته مي‌شوم، دلم مي‌خواهد برگردم به آتليه‌ام و به تنهايي كار كنم و برعكس. اين يكي از نكات مثبت توأمان بودن اين اتفاق‌ها با هم است.

- شهرت بازيگري چقدر آن طرف راه‌گشاست؟

طبعا با وجود اين همه متقاضي در هر رشته‌اي از هنر، رقابت براي ديده شدن خيلي دشوار است، اما خب شهرتي كه شما از بازيگري كسب كرده‌اي در عرضه كار جديدت خيلي كمك‌ات مي‌كند و تو اين‌طوري از خيلي‌ها جلوتري. به هر ترتيب زندگي هنرمندان و چهره‌ها در همه جاي دنيا براي مردم جذاب است. در واقع تو اينجا داري يك استفاده درست از اسمت مي‌كني نه سوءاستفاده. در كنار اين، در ايران متأسفانه در زمينه هنر امنيت شغلي وجودندارد؛ مخصوصا در كار تصوير با تمام جذابيت‌هايي كه براي ديگران هست، همه براي خودشان يك جهان فانتزي از اين شغل درست كرده‌اند طوري كه اگر توي خيابان از مردم سوال كني 90 درصد آنها دوست دارند بازيگر شوند. طبعا در اين مسير رقابت خيلي بيشتر از ساير هنرهاست. ما يك جامعه كوچكيم در خيل ميليون‌ها نفر متقاضي. در كنار اين، سينماي امروز ما با وجود نيروهاي تازه‌وارد فراوان و روابطي كه در كنارش به‌وجود مي‌آيد اين‌طور بيمار مي‌شود كه تو حتي با داشتن قرارداد رسمي، كاري را كه داري از دست مي‌دهي و هيچ ضمانتي براي حضورت در آن نقش وجود ندارد. اين اتفاق زشت در اين سال‌ها خيلي در سينماي ما باب شده و متأسفانه خيلي از دوستان همكار هم به دليل حفظ روابط و آينده شغلي به راحتي از كنار چنين اتفاقاتي مي‌گذرند و حرفي هم نمي‌زنند. اين خيلي شرايط بدي است كه دوست و همكارت، «دانسته» قبول مي‌كند به جاي تو در فيلمي كه قرارداد داري بازي كند. وقتي تو اين‌طور احساس ناامني مي‌كني با خودت به اين مي‌رسي كه «من تا كي مي‌توانم با اين شرايط بازيگري را ادامه بدهم؟» نگاهي به اين چند سال اخير كه مي‌كنيم عملا عمر ستاره‌هاي سينماي ما كمتر از 8-7 سال است. عملا بعد از اين سال‌ها تو بايد يا نقش‌هاي پايين‌تر را قبول كني يا خودت را در بخش‌هاي ديگر اين سينما مشغول كني تا به حيات هنري‌ات در اين كار ادامه دهي.

- اين حرف‌ها جاي بحث زيادي دارد. مي‌خواهم بدانم لاله اسكندري كه كار خودش را با نقاشي شروع مي‌كند قبل از ورود به دنياي نمايش و سينما چه تصوري از آن داشته و حالا امروز اين نگاه چه تغييري كرده و چه ديده كه اين‌قدر ناراحت است؟

من به دليل اين‌كه در خانواده‌اي بزرگ شدم كه همه به نوعي خودشان يا هنرمند بودند يا قاطي جريان هنري، با اين دنيا زياد بيگانه نبودم. در كنار آن قبل از اين‌كه خودم هم كار بازيگري را شروع كنم 3، 4 سال پشت صحنه كار كرده بودم. تصوري خيلي فانتزي از اين دنيا نداشتم و از ديدنش شوكه نشدم و حتي تا حدودي با مشكلاتش آشنا بودم. در اين زمينه بيشتر برايم نفس بازيگري جذاب بود. طبعا در كنار اين مي‌توان شهرت و ثروت و خيلي چيزهاي ديگر را هم اضافه كرد اما عامل اول پررنگ‌تر از باقي عوامل بود. در حقيقت در آن سال‌ها بازيگري به من لاله اسكندري، مجالي مي‌داد كه تجربه‌هاي تازه‌اي فارغ از خط و رنگ و بوم داشته باشم. اين‌كه خودم را در قالب شخصيت‌هاي مختلفي ببينم كه با شخصيت اصلي‌ام كه خيلي درون‌گرا و آرام بود تفاوت داشت. در حقيقت مي‌توانم بگويم من به‌خاطر همه اين چيزهاي خوب خيلي از بازيگري ممنون‌ام چون اگر نبود نمي‌دانم امروز كجا بودم اما در كنار اين، متأسفانه امروز نفس بازيگري بخش كوچكي از حرفه ماست. امروز خيلي‌ها حتي بزرگان بازيگري يا فيلمسازي به تو مي‌گويند همه اين چيزها را فراموش كن كه بازيگري يعني توانايي بازي كردن. امروز چيزي كه بر سينماي ما حاكم شده، روابط است. سينماي امروز ما يك سينماي خانوادگي است. من امروز اصلا از جايگاهم در اين سينما ناراضي نيستم اما چيزي كه آزرده‌ام مي‌كند اين است كه احساس مي‌كنم مثل يك سرباز زحمتم را كشيده‌ام، موقعيت‌هايي را قبول مي‌كنم كه خيلي‌هاي ديگر اصلا ريسك قبول كردنش را هم نمي‌پذيرند اما بعدش تو پيش خودت فكر مي‌كني يك جايي اين‌ها ارزش‌هاي كاري‌ات به حساب مي‌آيند و كسي كه دنبال بازيگر مي‌گردد اين‌ها را اصلا نمي‌بيند. حتي ما امروز در سينماي به اصطلاح هنري خودمان شاهد انتخاب‌هايي هستيم كه از سينماي تجاري اتفاق مي‌افتد؛ به صرف گيشه يا اين‌كه دولت از سينما حمايت نمي‌كند، اينكه سرمايه‌گذار بايد سرمايه‌اش را برگرداند و خيلي مناسبات ديگر. اينجا تو با خودت احساس مي‌كني كه تو 10 سال از عمرت را بابت هدفي گذاشته‌اي كه انتخاب شوي اما بعد مي‌بيني اين نه‌تنها برايت امتياز محسوب نمي‌شود بلكه وقتي روبه‌روي يك تهيه‌كننده مي‌‌نشيني همچنان از تو رزومه مي‌خواهد و چون شايد بيلان‌ كاري‌ات زياد بالا نبوده و مثلا 50 تا كار در سال نداشته‌اي جواب درستي نمي‌گيري و اصلا اين مهم نيست كه چطوري و در چه سطح كيفي بازي كرده‌اي. امروز متأسفانه سينماي ما به اين سمت رفته اما همچنان اعتقاد دارم كه تلويزيون لااقل تا حدودي به اين ماجرا وفادار مانده و خيلي متعادل‌تر از سينماست. فكر مي‌كنم شايد به دليل شرايطي كه دارد طبعا نگاه بهتري به مقوله بازيگري دارد. خيلي از دوستان عقيده دارند كه سطح كيفيت كارهاي تلويزيوني خيلي كمتر از سينماست اما من اصلا چنين تصوري ندارم. همين دوستان به وقتش وقتي پاي پول به ميان مي‌آيد به تلويزيون مي‌آيند و كار مي‌كنند اما باز نگاهي متفرعنانه به آن دارند كه نمي‌دانم از كجا نشأت مي‌گيرد. به نظرم تلويزيون اينجا نبايد به چنين آدم‌هايي كه چنين نگاهي به جايگاهش دارند اين‌قدر باج بدهد. كلا فضا و شرايط امروز حاكم بر كار ما آدم را دلگير مي‌كند.

- اين‌ها يعني نگاه‌تان به مقوله بازيگري عوض شده؟ يا قرار است لاله اسكندري از اين به بعد در روش انتخاب نقش‌هايش تغيير ايجاد كند؛ يا همچنان مثل گذشته عمل مي‌‌كند؟ بعد برسيم به اين‌كه اصلا با اين شرايط مي‌خواهيد به كارتان ادامه بدهيد؟

واقعيتش اين است كه مثل روياهاي بچگي در مورد كار ما خيلي از چيزهايي كه در ذهن تو بوده اتفاق مي‌افتد و خيلي ديگرش نه. متأسفانه خيلي از تصاويري كه از سينما در ذهن من بود، شكست. اما اين‌كه تو ميدان را خالي كني و بگويي بازي نمي‌كنم ساده‌ترين راهي است كه مي‌تواني انتخاب كني. قطعا من يك نفر نمي‌توانم به تنهايي وضع سينما را تغيير بدهم و بايد اتفاقي در دل خودش بيفتد تا وضعيت موجودش متحول شود، مخصوصا در اين چند سالي كه سال‌هاي فرود سينماست. قطعا روزي دوباره بايد اين سينما به اوج خودش برگردد و اگر من چنين حرف‌هايي را مي‌زنم از روي نااميدي و مستأصل شدن نيست. واقعيتش اين است كه تصميم گرفته‌ام كمي نگاهم را به اين قضيه واقع‌بينانه‌تر كنم همچنان كه سعي مي‌كنم به خاطر پول و خيلي چيزهاي ديگر نقش‌هايي را كه با فضاي ذهني‌ام در تضاد هستند قبول نكنم. در نهايت اين‌كه به‌هرحال هر كسي در دوران كاري خودش ممكن است انتخاب‌هاي غلطي داشته باشد و يا گاهي محاسباتش غلط از آب دربيايد. من هم از اين قاعده مستثني نبوده‌ام اما در مجموع از كارنامه كاري خودم تا امروز ناراضي نيستم.

- داريم به جاهاي خوبي مي‌رسيم. بگذاريد درباره جايگاه بازيگران زن در سينماي امروزمان هم حرف بزنيم. الان مد شده؛ فيلم‌هايي درباره زندگي زنان ساخته مي‌شوند كه توجه اصلي به آنهاست. اين شرايط چطور است؟ زنان اين سينماي تازه را دوست داريد؟

به سينماي ايران كه خوب نگاه مي‌كني حداقل در دهه شصت با سينماي مردانه‌اي روبه‌رو هستيم. به هر حال بعد از سال 76 فرصتي به‌وجود آمد كه تحولي در اين سينما به‌وجود بيايد و بعضي از خط قرمزهاي بي‌معني از سينما برداشته شود، ولي متأسفانه از آنجايي كه ما مردم جوگيري هستيم وقتي اجازه چيزي داده مي‌شود همه‌مان به سمت آن سوق پيدا مي‌كنيم. اين‌طوري است كه شما در اكثر پروژه‌هاي بعد از سال 78 چندتا دختر و پسر و مساله جوانان و زنان را مي‌بيني. خب ما كشور جواني هستيم و طبعا پرداختن به جوانان مهم است يا در كنار آن پرداختن به زنان؛ اما نكته اينجاست يكهو روي يك موضوع تمركز ايجاد مي‌شود و همه به آن سمت مي‌روند كه خيلي كارهاي ضعيفي را در بين آنها شاهد هستيم. به نظرم پرداختن هجومي به هر مساله‌اي درست نيست. نمي‌شود گفت همه حرف‌هايي كه امروز درباره زنان زده مي‌شود، درست است يا نه؛ چون بخشي از آن به موضوعاتي برمي‌گردد كه نمي‌شود به آنها پرداخت. در نهايت به نظرم حفظ تعادل در موفقيت اين رويكرد خيلي مهم است.

- قطعا ستاره شدن و شهرت، جذاب‌ترين بخش بازيگري به شمار مي‌رود. اگر روراست باشيم، ستاره شدن و ستاره بودن چقدر در دنياي بازيگري براي‌تان مهم بوده و هست؟

واقعيتش اين است كه من خيلي به دنبال اين قضيه نبوده‌ام و نفس خود بازيگري بيشتر از همه چيزها برايم اهميت داشته است. استار شدن شرايط و جايگاه خودش را دارد. به نظرم تعريف درست اين جايگاه چيزي است كه تو در تمام سنين بتواني‌آن را حفظ كني و با اين تعريف آن وقت ما بازيگران اندكي داريم كه بشود به آنها ستاره گفت. ستاره‌شدن شرايط خودش را دارد كه فكر مي‌كنم خيلي با روحيه من سازگاري ندارد. در كنار اين اصولا سينماي ايران سينمايي ضدستاره‌سازي است و نمي‌گذارد كسي در آن ستاره بشود. نمي‌خواهم بگويم تا حالا به ستاره شدن فكرنكرده‌ام چون دروغ است، اما هيچ وقت آن‌قدر برايم ارزش نداشته كه به خاطرش هر كاري بكنم.

- درباره رابطه با خواهرتان هم صحبت كنيم. با هم رقابت داريد يا نه؛ طور ديگري در زمينه بازيگري با هم كنار آمده‌ايد؟

من و ستاره تا حالا براي هيچ نقش مشتركي كانديدا نبوده‌ايم در نتيجه رقابتي كه مي‌گوييد تا حالا پيش نيامده است. به نظرم ستاره يكي از بازيگران خيلي خوب تئاتر است كه سال‌ها براي آن زحمت كشيده و شايد جريان سريال «نرگس» باعث شد تماشاچي شناخت دوباره‌اي از او پيدا كند. شايد اين اتفاق كمي دير برايش افتاد. او بازيگر توانايي است كه آقاي جيراني در سريال «مرگ تدريجي يك رويا» توانست از او بازي خوبي بگيرد و آن را نشان بدهد. در مورد كليت كار هم فقط در حد مشاوره در كار هم دخالت مي‌كنيم، همين.

- پس كل‌كل‌ خاصي در اين زمينه نداريد؟

راستش زماني كه مي‌‌خواستم بازي را شروع كنم ستاره اعتقاد داشت بايد اين كار از تئاتر صورت بگيرد اما من خيلي به اين مساله اعتقاد نداشتم و بين بازيگري تصوير و تئاتر تفاوت چنداني قائل نبودم يعني به نظرم اين فرمول هميشه درستي نبود كه اگر تئاتري نبودي لزوما بازيگر موفقي نمي‌شدي و بالعكس. اين چيزي بود كه مدام با هم درباره‌اش حرف مي‌زديم.

- نقش خاصي بوده كه دوست داشته باشيد بازي‌اش كنيد و تا حالا امكانش فراهم نشده باشد؟

پيش آمده كه فيلمنامه‌اي به دستم رسيده و دوستش هم داشته باشم اما به هر دليلي نشده كه بازي‌اش كنم. اما اينكه مثلا بگويم دوست دارم يك نقش خاص مثل رواني يا معتاد يا كليشه‌هاي رايج اين‌طوري را بازي كنم، نه؛ اين‌طور نبوده. چون معتقدم همه اين چيزها در موقعيت خودش معنا پيدا مي‌كند. اين‌كه مثلا تو چطور قاتلي را بازي كني يا چطور معتادي را، برمي‌گردد به كاراكتري كه در فيلمنامه نوشته شده. اما واقعيتي كه وجود دارد اين است كه اصولا بازي كردن در نقش‌هاي اين‌چنيني كار ساده‌تري‌ست. در صورتي كه شايد تماشاچي فكر مي‌كند اين‌طور نقش‌ها سخت‌ترند. اما كلا بازي در كارهاي تاريخي را دوست دارم. نقش‌هاي خيلي مثبت را هم زياد دوست ندارم و اصولا كارهايي را كه بتوانند وجه ديگري از تو را به نمايش بگذارند بيشتر مي‌پسندم.

- دوستي مي‌گفت شما خيلي خشن بازي مي‌كنيد. چقدر اين موضوع را قبول داريد؟

نمي‌دانم منظور از خشونت چيست. اصولا چون از آدم‌هاي ضعيف خوشم نمي‌آيد نقش‌هايي را كه كمي قدرت داشته باشند انتخاب كرده‌ام اما در آنها رفتار خشني وجود نداشته است. بله كاراكترهاي محكم را دوست دارم، چون به درونيات خودم نزديك‌تر است و جذابيت بيشتري برايم دارد.

- قبل از بازيگري كار پشت دوربين هم كرده‌ايد. چقدر به اين دنيا علاقه داريد؟

من در شاخه عكاسي، طراحي صحنه و گريم كار كرده‌ام. واقعيتش اين است كه تو در اين كارها حالا به غير از عكاسي به دليل محدوديت‌هايي كه داري خيلي نمي‌تواني كار خلاقانه‌اي انجام بدهي. يعني به تو مي‌گويند اين امكانات حداقلي ماست و حالا درستش كن! اين‌طور كارها ديگر جذابيتي براي ادامه دادن ندارند. اما دوست دارم سينماي مستند را تجربه كنم چون دوست دارم نوع ديگري به همه چيز نگاه كنم. فكر مي‌كنم عكاسي و مستند اين امكان را به من مي‌دهند.

- ترس در زندگي همه ما وجود دارد اما در كار شما ترس از نبودن بيشتر از بقيه ترس‌ها نمود پيدا مي‌كند. ترس‌هاي زندگي شما چيست؟

اتفاقا من خيلي ترس از نبودن ندارم و بيشتر از نتوانستن مي‌ترسم. ترس از اينكه شرايطي برايم پيش بيايد كه كاري را كه بايد انجام بدهم نتوانم. اما در كل به دليل شاخه‌هاي مختلفي كه در آنها فعاليت دارم حس مي‌كنم مي‌توانم خودم را درهر كدام از آنها ادامه بدهم و تمام نشوم. ممكن است امروز بازيگري تو تمام شود اما شاخه‌هاي ديگري براي بودن هست. اين چيزي است كه به من اميد مي‌دهد كه در زندگي كم نياورم چون فكر مي‌كنم هميشه و در هر شرايطي حرفي براي گفتن دارم. اين‌طوري از دست ترس‌هايم فرار مي‌كنم.

- لاله اسكندري شبيه كدام‌يك از تصاويري است كه ما از او ديده‌ايم؟

قطعا تو بخشي از شخصيت خودت را در نقش‌هايت داري. خيلي وقت‌ها اين اشتراك‌ها در لايه‌هاي بيروني رفتار توست و خيلي وقت‌ها هم در بخش ناخودآگاه ذهنت. خيلي از صفات هم در درون تو هست و شكل بالفعلي پيدا نكرده. فكر مي‌كنم انسان در موقعيت‌هايي كه قرار مي‌گيرد فعلش تعريف مي‌شود و بازيگري به آدم كمك مي‌كند كه هر كدام از اين شرايط را تجربه كند؛ شرايط و رفتاري را كه شايد همه ما در حالت عادي از آنها فراري باشيم و در خودمان پنهانش مي‌كنيم. در نقش‌هايي كه بازي كرده‌ام الهه را در «اين زن حرف نمي‌زند» دوست داشتم به خاطر جسارتي كه داشت. مليحه «رقص پرواز» را به‌خاطر سادگي‌اش دوست دارم و الهه «مشق عشق» را به خاطر صبوري‌اش. چيزي كه در نسل ما گم شده و وجود ندارد. به هر حال همه نقش‌هايي كه بازي كرده‌ام چيزي از خودم را داشته‌اند و فكر مي‌كنم شبيه همه‌شان هستم و در عين حال مثل هيچ‌كدام نيستم.

- در زندگي عادي هم بازي مي‌كنيد؟

واقعا نه ولي متأسفانه اين انگي است كه خيلي‌ها به ما مي‌چسبانند. اما واقعيت حداقل درباره من اينطور نيست.

- اگر امروز شما فقط فرصت يك انتخاب براي انجام يك كار را داشته باشيد چه چيزي را انتخاب مي‌كنيد؟

به هر حال هر بازيگري دوست دارد با بزرگان سينماي خودش كار كند. كساني مثل آقاي بيضايي يا ‌آقاي تقوايي. فكر مي‌كنم اين فرصت خوبي است براي پايان دوران بازيگري‌ آدم.

- يعني انتخابتان در عرصه بازيگري است؟

بله چون فكر مي‌كنم كارهاي ديگر را مي‌توانم ادامه بدهم اما بازيگري عمر و دوره كوتاه‌تري دارد؛ براي همين آدم ترجيح مي‌دهد پايان خوبي در آن داشته باشد.

- قبل از اينكه گفت‌وگوي‌مان را تمام كنيم بگذاريد درباره ورزش هم كمي صحبت كنيم. شما جزو معدود خانم‌هايي هستيد كه طرفدار فوتباليد و در عين حال از آن سر در مي‌آوريد. ماجراي فوتبال از كجا شروع شد؟

درباره سر درآوردنش كه نمي‌توانم صحبت كنم اما فوتبال جزو رشته‌هاي مورد علاقه‌ام به خصوص دردوران نوجواني‌ بود. فكر مي‌كنم اواخر دهه شصت بود كه طرفدار پروپاقرص استقلال بودم. در اين سال‌ها اما خب به هر دليلي خيل از آن فضا دور شده‌ام و بيشتر بازي‌هاي ملي را دنبال مي‌‌كنم.

- شما استاديوم هم رفته‌ايد؟

بله فكر مي‌كنم اولين و آخرين گروهي از زنان بوديم كه بعد از انقلاب به استاديوم رفتيم. بازي ايران بحرين بود كه ايران رفت به جام جهاني.

- فوتبال چه چيزي دارد كه با تمام خشونتش خانم‌ها را هم به سمت خودش جذب كرده؟

اين هم مثل خيلي چيزهاي ديگر برمي‌گردد به تبليغات جهاني. فوتبال رشته‌ايست كه در تمام دنيا طرفدار دارد. دليل واقعي‌اش را نمي‌دانم اما فكر مي‌كنم هيجاني كه دارد و غيرقابل پيش‌بيني بودنش اين‌قدر آن را جذاب كرده. مسلما تبليغات زيادش در دنيا هم در دليل محبوبيتش بي‌تأثير نبوده است.

- بازيكن مورد علاقه‌تان چه كسي بود؟

اطلاعات من خيلي قديمي است. آن روزها تيم ايتاليا را دوست داشتم و پائولو مالديني بازيكن مورد علاقه‌ام بود. البته از تيم هلند رود گوليت و فان‌باستن را هم دوست داشتم.

- اگر مي‌توانستيد فوتباليست شويد چه پستي را براي بازي انتخاب مي‌كرديد؟

فكر مي‌كنم حمله. چون هيجان بيشتري دارد. دروازه‌بان كه بيچاره است چون در بازي همه تيرها به سمت او نشانه رفته‌اند. دفاع هم تا حدودي اين‌طوري است اما فوروارد سرعتي است و آخر ماجرا هر چه پيش بيايد به حساب او گذاشته مي‌شود. اينجا هم نقش اول بودن جذاب‌‌تر است.

- تا حالا وسوسه نشده‌ايد كه فوتبال بازي كنيد؟

توي مدرسه با بچه‌ها گل‌كوچك بازي مي‌كرديم، اما در سطح بزرگترش نه. چون زمين اين‌قدر بزرگ است كه آدم وحشت مي‌كند توي آن قرار بگيرد. فوتبال، ورزش خيلي سنگيني است كه دوست دارم بيشتر بيننده‌اش باشم. روزي كه به استاديوم آزادي رفته بودم خيلي حس عجيبي داشتم چون هميشه فوتبال را از قاب تلويزيون دنبال كرده بودم. در آنجا تو هيچ چيزي نمي‌ديدي اما سراسر لحظاتش هيجان بود. يك حس عجيب و جالب بود كه دوست دارم دوباره تكرار شود. راستش تا حالا اين همه جمعيت را يكجا نديده بودم. كاش دوباره امكاني بوجود بيايد كه اين حس تكرار شود. كاش.

Labels: , ,

Technorati Profile