فارنهایت 11/9
راه رفتن روی خط باریک قرمز

Tuesday, April 08, 2008
با سامان گلريز درباره آشپزي، تلويزيون و اين روزهايش

اولين گفت وگوي چاپ شده من در سال 87 در روزنامه تهران امروز.عكس رضا جلالي.

آشپزی با طعم تألیف
سامان گلريز براي ما نام آشنايي است. چهره‌اي كه او را سال‌ها به عنوان يك آشپز چيره‌دست شناخته‌ايم و در دوره‌اي توانست انقلابی در برنامه‌هاي آموزشي تلويزيون به‌وجود بياورد و برنامه‌اش را به يك برنامه پرطرفدار تبديل كند.
چند وقتي مي‌شد كه از او هيچ خبري نبود و چهره‌اش را در تلويزيون نديده بوديم. به همين خاطر براي اين صفحه گفت‌وگو به بهانه همين نبودن رفتيم سراغش و درباره آشپزي با او به گفت‌وگو نشستيم.
سامان گلريز آدم مثبت و دوست‌داشتني است و سرشار از انرژي، اينقدر كه از حرف زدن با او خسته نمي‌شوي. او آشپز بسيار خوبي است و اگر فقط يك بار دستپختش را بخوريد، شيفته اعجاز انگشتانش در آشپزي مي‌شويد. با اين حال او تا به حال مثل خيلي‌هاي ديگر سراغ بازاري شدن نرفته و هنوز آموزشگاهي ندارد چون معتقد است وقتي بايد اين كار را بكند كه در آن آموزشگاه براي هر دانش‌آموز يك آشپزخانه كوچك داشته باشد. او مي‌گويد: چون جنگزده بوده، همواره از خدا مي‌خواسته تا دريچه‌اي به رويش باز كند تا بتواند راحت زندگي كند و حالا اين معجزه در موردش اتفاق افتاده.
مي‌گويد: به‌نظرم هيچ‌‌وقت نبايد براي پيشرفت اعتقادات را از دست بدهي. اين چيزي است كه جوان‌ترها بايد بدانند. در روزهاي آخر اسفند 86، در يك عصر زيباي زمستاني ـ بهاري با هم نشستيم و گپ زديم كه حاصلش شد چيزي كه در ادامه مي‌خوانيد
.
فكر مي‌كنم با خود آشپزي شروع كنيم. اينكه اصلاً از كجا آمده و چه راهي را طي كرده كه حالا به عنوان يك علم يا هنر در اينجايي كه هست، قرار دارد؟
يك نكته جالب در مورد آشپزي اين است كه خيلي مستقيم ربط پيدا مي‌كند به اكوسيستم آدم‌ها، محل زندگي آنها و مقدار انرژي كه در آن نقطه از طرف كره زمين به فرد وارد مي‌شود. مثلاً آدم‌هايي كه در قطب زندگي مي‌كنند، مي‌توانند به‌راحتي گوشت يخ‌زده را هضم بكنند اما اگر من و شما همين الان برويم آنجا و گوشت يخ‌زده بخوريم، هضم آن برايمان خيلي مشكل مي‌شود، مگر اينكه چند روزي آنجا باشيم تا بدنمان آرام آرام خودش را با شرايط جديد وفق بدهد.
دامنه تحقيقات من در آشپزي از ايران شروع مي‌شود و تا كشورهاي عربي و آفريقایی و بخشي از اروپا ادامه پيدا مي‌كند. اين تحقيقات به من ثابت كرد كه نحوه غذاخوردن آدم‌ها ارتباط مستقيم با اكوسيستم اطراف آنها دارد. نكته‌اي كه در مورد آشپزي وجود دارد، اين است كه آشپزي هر روز تكامل يافته‌تر مي‌شود. خب اين تكامل پيداكردن ضعف‌ها و نكات قوتي دارد. به‌طور مثال فست‌فود مي‌آيد و جزو غذاي جامعه ما قرار مي‌گيرد. در اينجا نه مي‌توانيم بگوييم اين اتفاق بد است و نه اينكه صددرصد خوب، اما خوردن هر چيزي اندازه‌اي دارد. مثلاً اگر شما بخواهيد هر روز اينطور غذاها را بخوريد، طبق تحقيقاتي كه انجام داده‌اند، بعد از مدتی سرطان مي‌گيريد يا بستري مي‌شويد، چون چربي خونتان حتماً بالا مي‌رود. هر چيزي در اندازه خودش خوب است و نمي‌شود اين وسط بيايي مثلاً فست‌فود را با غذاي دست‌ساز مقايسه‌كني.
نكته بامزه و جالب اين است كه آشپزي از ايران و لبنان شروع مي‌شود و حركت مي‌كند به سمت بالا و از جبل الطارق به شمال آفريقا و زنگبار مي‌رسد و از آنجا وارد اسپانيا مي‌شود و به جلو مي‌رود تا در فرانسه متوقف مي‌شود. اين كار در بازه‌اي از زمان توسط اعراب صورت گرفته و در بازه‌اي ديگر به وسيله تجار ادامه پيدا كرده. مثلاً حسن صباح تجارت ادويه و دارو مي‌كرده و او هم به نوعي در اين حركت دخيل بوده. با همين رفت‌وآمدها بوده كه عده‌اي از ايرانيان به زنگبار رفته‌اند و در آنجا ماندگار شده‌اند و به اين ترتيب آشپزي ما در آنجا هم وجود دارد و به نقاط ديگر دنيا هم رفته است.
چطور شد كه شما به آشپزي علاقه‌مند شديد؟
من خيلي خوش‌شانس بودم. اين يك اتفاق عجيب بود كه هر وقت يادش مي‌افتم، دلم مي‌لرزد. من عكاسي مي‌كردم. دانشجوي عكاسي بودم و عاشق اين حرفه. درست در همان روزهايي كه موج هنري شدن در كشور ما بود و همه دوست داشتند بالاخره يك كار هنري بكنند، از معماري و گرافيك بگير تا عكاسي و نقاشي. آن روزها وقتي عكس مي‌گرفتم، آن را به آدم‌هاي مختلف نشان مي‌دادم و نظرشان را درباره عكس‌هايم مي‌پرسيدم. اين آدم‌ها وقتي كارهاي من را مي‌ديدند، مي‌گفتند خوب است اما ته چهره‌شان مي‌فهميدم اين عكس، عكسي معمولي است. اگر قرار بود من يك عكاس خوب بشوم، بايد وقتي عكسم را به هر كسي نشان مي‌دادم، مي‌گفت: «واي، اين شاهكار است». اين خيلي نكته مهمي است كه آدم نبايد فقط به نظر خودش متكي باشد و به نظر ديگران هم توجه بكند. من هيچ‌وقت عكاس خوبي نمي‌شدم. اين را خودم به خوبي مي‌دانستم. در همان روزها ما با پدرم و دوستانش به سفرهاي بيرون شهري مي‌رفتيم و من براي آن گروه آشپزي مي‌كردم و جالب است بدانيد كه همه آنها به من مي‌گفتند تو در آشپزي معجزه مي‌كني. برايشان جالب بود كه مثلا من زمين را مي‌كندم و زير خاك غذا را درست مي‌كردم. دو تا از دوستان صميمي پدرم گفتند دست‌هاي تو به غذا طعم ديگري مي‌دهد و به همين خاطر روي من سرمايه‌گذاري كردند تا بروم آشپزي ياد بگيرم و اين طوري من به دانشگاه استاكراچ رفتم و شروع كردم به تحصيل در مورد آشپزي. نكته مهمي كه بايد بگويم اين است كه من در يك هزارم ثانيه وقتي كه براي اولين‌بار كتاب آشپزي را ديدم و وارد كلاس حرفه‌اي شدم، فهميدم كه واي من زندگي‌ام را پيدا كردم. مثل يك دريچه ديافراگم كه يك هزارم ثانيه باز مي‌شود و يك هزارم ثانيه بسته مي‌شود. به نظرم خدا دو بار به آدم شانس مي‌دهد و اميدوارم هيچ‌وقت شما اين دوبار را از دست ندهيد. من يكي از اين دوبار را ديدم. نمي‌توانم برايت تصويرش كنم كه چطوري بود اما خيلي قشنگ بود. تو دست به هر چيزي كه مي‌زني تبديل مي‌شود. تو براي هر چيزي كه مي‌خواهي بايد زحمت بكشي. نبايد طمع كرد، نبايد حرص زد و بايد اعتقاد داشت. تو بايد حيوانات و طبيعت را دوست داشته باشي تا به هدفت برسي. شما بايد محبت كنيد و عشق بورزيد تا به هدفتان برسيد. من اين طوري وارد آشپزي شدم.
قديمي‌ترها مي‌گويند بايد غذا را با عشق بپزي تا خوشمزه بشود. شما هم با اين گفته موافقيد؟ اگر موافقيد بگوييد اين عشق چه
تاثيري مي‌گذارد كه غذا را خوشمزه مي‌كند؟
مي‌خواهم جوابت را با يك مثال بدهم. فكر كن با هم براي پياده‌روي رفته‌ايم به خيابان ناصر خسرو. مي‌رويم بناها و مغازه‌هاي قديمي‌اش را مي‌بينيم كه اميدوارم آنها را هم خراب نكنند. در اين طور محله‌هاي قديمي بويي مي‌آيد كه تو را ميخكوب مي‌كند و مي‌برد به گذشته‌ات. بوي قورمه‌سبزي، فسنجان، بوي غذا، بوي عشق. بگذار خيلي واضح و بي‌پروا صحبت بكنم. من خانه خيلي از دوستانم مي‌روم كه آشپزخانه‌شان تعطيل است! مطمئن باش در اين خانه هيچ عشقي وجود ندارد. من تمام شرافتم را روي اين ميز مي‌گذارم تا به تو ثابت كنم در خانه‌اي كه در آن آشپزي نمي‌شود عشق وجود ندارد. مردي كه دستپخت همسرش را نمي‌خورد، نمي‌تواند خيلي از علايق را از او بگيرد چون آن دستي كه به مواد اوليه مي‌خورد با كمك يكسري از انرژي‌ها كه ماوراء ديد ماست يك غذاي خوشمزه درست مي‌كند تا تو بتواني از آن لذت ببري و اين چيزها به تو منتقل شود. شما فيلم رتتو را ديده‌ايد كه چقدر زيبا تمام مي‌شود؟ آن مردي كه كمر به قتل اينها بسته بود و مي‌خواست آن رستوران را تعطيل بكند با خوردن يك قاشق رتتو رفت به روزهاي كودكي و ياد مادر و مادربزرگش از همه چيز گذشت. من مي‌توانم با شيريني‌هايي كه درست مي‌كنم يك نفر را خوشحال کنم. من مي‌توانم با غذايي كه درست مي‌كنم لبخند را به صورت همه بياورم. اين شعبده‌بازي است نه از نوع منفي‌اش كه من اين كار را مي‌كنم براي خوشحالي شما. من اين طوري شما را جادو مي‌كنم كه بخنديد. كما اينكه مي‌توانم اين كار را بكنم كه همه بداخلاق بشوند. يعني غذايي درست بكنم كه همه ناراحت و غمگين بشوند. شما يك مجلس ختم را ببينيد. وقتي غذاي اين مجلس را مي‌خوري نمي‌تواني بخندي براي اينكه چاشني‌اش غم و غصه است. اين را مي‌گويم تا بدانيد وقتي راضي نيستيد مهمان دعوت كنيد و پيش خودتان مي‌گوييد بخوريد، كوفتتان بشود، غذا به كام آنها كوفت مي‌شود! پس ياد بگيريم حالا كه از نعمت‌هاي الهي داريم براي آشپزي استفاده مي‌كنيم اين كار را با عشق بكنيم. من همان‌قدرکه معتقدم يك خرچنگ خيلي عجيب آفريده شده همان‌قدر معتقدم يك فلفل دلمه‌اي قرمز عجيب است؛ چون تنفس مي‌كند. من حاضرم با هم برويم به يك بازار ميوه و تربار نشانت بدهم كه ميوه‌ها و سبزيجات چطور آدم را صدا مي‌كنند. مردم به اين طور چيزها بي‌توجه شده‌اند. قديم‌ها اما اين طور نبود و مردم به طبيعت احترام مي‌گذاشتند. آن روزها اگر مي‌خواستند يك ماهي را تكه‌پاره بكنند و توي تابه بيندازند به او احترام مي‌گذاشتند، ژاپني‌ها هنوز اين كار را مي‌كنند. ما بايد اول از خدا تشكر بكنيم و بعد از وجود آن موجودي كه به اين شكل مي‌بينيمش كه اين قدر زيباست، تشكر بكنيم كه خودش را اين‌طوري به ما نشان مي‌دهد تا بخوريمش، اگر زشت باشد كه ما آن را نمي‌خوريم. آن فلفل دلمه‌اي خيلي خوشحال مي‌شود كه به ما مي‌گويد بياييد من قرمز پر از ويتامين C را ببلعيد و لذتش را ببريد. او خودش را فداي ما مي‌كند به همين خاطر ما بايد آگاه باشيم كه دست به هر چيز كه مي‌زنيم، قابل احترام است.
هركسي يك غذاي مورد علاقه دارد و يك سبك آشپزي را بيشتر از بقيه مي‌پسندد. شما چطور؟
من عاشق غذاهاي ايراني هستم و هرچقدر كه از ايران دور مي‌شوم، بيشتر عاشق غذاهاي كشور خودم مي‌شوم. به‌خاطر اينكه ما يك كشور كهن هستيم و يك تاريخ كهن داريم. درست است كه ما از 2500 يا 3000 سال پيش نتوانسته‌ايم چيزهايي را حفظ بكنيم اما آشپزي‌مان را حفظ كرده‌ايم و اين خيلي نكته مهمي است. درست است كه ما نتوانستيم تخت‌جمشيد را حفظ بكنيم اما غذاهايمان را حفظ كرديم. مغول‌ها نتوانستند غذاهاي ما را عوض بكنند، براي اينكه عاشق غذاهاي ما شدند. به همين خاطر مي‌‌گويم عاشق غذاي ايراني‌ام. كشور من باعث تغيير و تحول غذا در چند نقطه ديگر از جهان شده، درست مثل چين. حالا اما ديگر ما روي اين قضيه كار نمي‌كنيم به‌جايش فرانسوي‌ها و ايتاليايي‌ها دارند اين كار را مي‌كنند و غذاهاي خودشان را به ديگر نقاط جهان صادر مي‌كنند.
اين يك تمجيد از تاريخمان بود اما نكته دوم اين است كه من عاشق غذاهاي دريايي مديترانه‌ام. اين جوابي است كه شما از من مي‌خواهيد. اين سرگرمی من است اما چون هركجا كه مي‌روم، دلم براي غذاهاي ایرانی تنگ مي‌شود، پس انتخاب اصلي‌ام غذاي ايراني است. بيا با هم فكر كنيم چه چيزي باعث شده كه 3، 4 نوع سبزي كنار هم بيايند وبعد لوبيا با آنها اضافه شود و بعدش فلان ادويه و... آخرش هم زمان پخت آن مشخص بشود و انسان به اين تجربه برسد كه غذايي را با چند نوع سبزي به‌وجود بياورد كه تا كيلومترها بوي آن برود و اسمش بشود قورمه‌سبزي؟! مي‌دانيد چندين قرن طول مي‌كشد تا مردم بيايند گردو را آسياب بكنند، بعد انار را رب كنند و گوشت مرغابي را در آن فرو بكنند و بگذارند در دبه‌هاي گلي ساعت‌ها بپزد و روغنش بيايد بالا و بگويند اين فسنجان است؟ اين شوخي نسيت.
فكر مي‌كنيد اين شوخي است كه شمال مي‌رويدشمال و 40 نوع پيش‌غذا مي‌بينيد يا همين‌طور جنوب و جاهاي ديگر. اينها نكات مهم تاريخي ماست كه اگر افرادي مثل من تحقيق نكنند و از جايي حمايت نشوند، يواش‌يواش از بين مي‌روند. ما احتياج داريم تيم‌هاي مختلفي را به شهرستان‌هاي مختلف بفرستيم و آنها روستا به روستا و ده به ده اطلاعات بگيرند و اين تاريخ و تجربه را مكتوب كنند. شما مي‌دانيد كه ايران، جزو كشورهايي است كه يك دستور آشپزي ثبت‌شده در موزه لوور دارد؟ دستور پخت يك نوع غذا با نام «گي‌پا». شما در تمام فرودگاه‌هاي تايلند كلي كتاب در مورد آشپزي اين كشور پيدا مي‌كنيد اما ما حتي يك كتاب به زبان انگليسي در مورد آشپزي نداريم تا فرهنگ آشپزي‌مان را هم الان صادر بكنيم.
به اين اضافه كنيد اين اتفاق بد و غمگينانه را،چيزي كه بايد همه پسرها و دخترهاي امروزي آن را بدانند و غصه‌اش را بخورند. شما اگر نقاشي بلد باشيد، بهتر است يا نه؟ شما اگر يك ساز بزنيد خوب است يا نه؟ و... آشپزي هم همين‌طور است. من نمي‌دانم چرا مد شده همه دخترها و پسرها تا اسم آشپزي مي‌آيد، مي‌گويند: «نه بابا آشپزي ديگه چه چيزي است؟ مگر من كلفتم و...» نه تو كلفت نيستي اما تو زمینه ای هستي براي پرورش عشق به خودت، به همسرت و فرزندانت. تو دريچه‌اي هستي براي دوستت يا هركسي كه او را دوست داري. من مطمئنم شما اگر يك بيماري در بيمارستان داشته باشيد و غذايي كه كسي آن را درست كرده كه او را دوست دارد به او بدهيد، زودتر خوب مي‌شود، تا وقتي كه غذاي بيمارستان را به او مي‌دهيد. اين عشق است كه باعث هر اتفاقي در اين دنيا مي‌شود. اگر من عاشق مردم نبودم كه نمي‌توانستم موفق باشم. آشپزي بدون عشق هيچ معنا و مفهومي ندارد.
در دوره‌اي شما خيلي در تلويزيون حضور داشتيد اما يك‌دفعه حضورتان كمرنگ شد. مي‌خواهم بدانم اين روزها كجا هستيد و چه كار
مي‌كنيد؟
برنامه من، برنامه گراني بود و البته يك كار كاملا متفاوت. الان اين همه برنامه تلويزيوني داريم اما خيلي از آنها اصلا موفق نيست و قطعا نتوانسته آن جايگاه انقلابي آشپزي تلويزيون را كه در زماني ما انجامش داديم به‌دست بياورد و من اصلا از اين اتفاق خوشحال نيستم. بايد كساني پيدا شوند كه بيايند و جاي من را بگيرند. ما نبايد اصلا اين‌طوري فكر كنيم كه فقط مي‌توانيم اين‌طوري اين كار را انجام بدهيم. براي اينكه وقتي به چنين تفكري برسيم، نادان‌ترين آدم روي زمين هستيم. وقتي من فكر كنم بهترينم آن موقع قطعا بدترين هستم. ولي اين يك واقعيت است كه چرا ما نبايد الان چهار تا برنامه تلويزيوني داشته باشيم كه يكي از ديگري بهتر باشد؟ علت فاصله من از تلويزيون هم اين است كه براي جذابيت بيشتر شما نمي‌توانيد مداوم حضور داشته باشيد. من آخرين برنامه‌اي كه در تلويزيون داشتم شش هفت ماه پيش بود. برنامه‌اي درباره سينما و موسيقي. در پاريس كه بودم دنبال سينما و موسيقي بودم و اينجا هم تنها تفريح زندگي‌ام سينماست. خيلي خوب افراد را مي‌شناسم، ‌سبك‌ها، ‌نوع فيلمسازي و... اينها را مي‌شناسم. به همين خاطر ديدم توانايي انجام اين كار را دارم و آن را انجام دادم. به‌خاطر عشق بود همه‌اش. اصلا راستش را بخواهيد يكي ديگر از دلايلش هم اين بود كه فن ارتباط برقرار كردن با بيننده را بلد هستم. به همين خاطر دوست تهيه‌كننده‌ام من را براي اين كار انتخاب كرد. واقعا برنامه ديدني‌اي هم شد. فكر مي‌كنم 30 تا برنامه 20 دقيقه‌اي بود. من به اين اعتقاد دارم كه بايد هيچ وقت تكراري نباشيم به همين خاطر چندوقتي تصميم گرفتم استراحت كنم و به تجربياتم اضافه كنم. گفتم آقا من مي‌روم سفر و جهان‌بيني و مطالعه مي‌كنم. تو اين كار را مي‌كني، غذا مي‌خوري، تحقيق مي‌كني، مغزت از تصاوير عكس مي‌گيرد و... اينها را كه نمي‌خواهي با خودت به آن دنيا ببري. تو اينها را ذخيره مي‌كني تا روزي به مردم ارائه بدهي. به همين خاطر چند وقتي نبودم. الان هم آماده‌ام و در حال رايزني با شبكه سه تا يك برنامه تلويزيوني جديد براي آنها بسازم.
در اين ميان اما يك نكته مهم را هم نبايد از خاطر ببريم؛ وجود سرمايه‌گذار. اگر براي اين كارها سرمايه‌گذار نداشته باشيم قطعا نمي‌توانيم به هيچ نتيجه خاصي برسيم. اينكه كسي يا جايي پيدا بشود و به تو اين امكان را بدهد كه تحقيق كني و آن وقت آن را در قالب مثلا برنامه‌اي به مردم ارائه دهي.
در نهايت اينكه تلويزيون هميشه هست. اين رسانه براي من مردم هستند و مسوولين كه چه چيزي از من مي‌خواهند. تلويزيون به من خيلي اعتماد دارد چون حضورم هميشه در اين رسانه بازتاب مثبتي داشته و اين ربط دارد به تحقيقات من و اينكه هميشه همين بوده‌ام.
اين سرمايه‌گذاري كه مي‌گوييد بايد در چه مقطعي انجام بشود و به چه صورت باشد؟
يكي علم دارد پول ندارد. يكي پول دارد علم ندارد. يكي هم پول دارد و هم علم اما موقعيت ندارد. بايد افراد به هم كمك كنند. اين خيلي مهم است كه يك سرمايه‌گذار فهم و درك اعتماد كردن به شما را داشته باشد. اگر يك سرمايه‌گذار مي‌آيد و به من اعتماد مي‌كند و دست من را براي انجام دادن هر كاري در برنامه‌ام بازمي‌گذارد خب من هم با ساختن يك برنامه خوب پرطرفدار و بالا بردن تعداد بينندگانم جواب او را مي‌دهم. در حقيقت بعد از پيدا كردن اسپانسر مهم‌ترين چيز يك اعتماد دوطرفه است. در ادامه سوال قبلي‌ات در اينجا بايد به يك نكته ديگر هم درباره موفقيت در برنامه‌سازي به غير از مساله اسپانسر اشاره بكنم. من اگر مي‌خواهم آدم موفقي در رشته كاري‌ام باشم، من اگر مي‌خواهم سامان گلريز باقي بمانم بايد همه‌اش تحقيق بكنم و متفاوت باشم كارهاي جديد بكنم و ايده‌هاي جديد داشته باشم، نمي‌توانم هميشه يك‌جا بنشينم و بگويم خب چون من فلاني‌ام ديگر نبايد تحرك داشته باشم. نه اين طور نيست و تو خيلي زود فراموش مي‌شوي. تو وقتي به صورت تخصصي يك كار را مي‌كني بايد مدام به‌روز باشي تا از قافله عقب نماني وگرنه زود فراموشت مي‌كنند.
ما در سينما از فيلمساز مولف صحبت مي‌كنيم. مي‌خواهم بدانم آيا در آشپزي هم آشپز مولف داريم؟
صددرصد. الان پسري در اسپانيا هست كه با شكلات آشپزي مي‌كند و مثلاً برايت استيك درست مي‌كند و ... اين يك مولف است. همان سادگي كه در هر كاري مي‌بينيد، يك نوع تاليف است. اينكه من اولين آشپز مرد ايراني بعد از انقلابم، خودش يك جور مولف بودن است. منتها شما بايد مولف بودن خودتان را حفظ كنيد. اين، يك جورهايي مثل معجزه است. اينكه خدا تو را براي يك كار انتخاب مي‌كند و كمكت مي‌كند تا در بين خيلي‌هاي ديگر موفق بشوي و تو بايد هميشه به اين خاطر شكرگزارش باشي. در مورد خود من هم همين‌طوري بود. دوست من برايم از انگليس يك جزوه سس‌سازي فرستاده بود كه من آن را در دانشگاه جا گذاشتم. آن شب تا صبح خوابم نبرد. ساعت 8 صبح رفتم در كلاسمان را باز كردم كه جزوه‌ام را بردارم، ديدم چند تا نورافكن توي كلاس هست و 4-3 تا دوربين و 60-50 نفر هم آنجا نشسته‌اند. از استاد اجازه گرفتم كه بروم جزوه‌ام را بردارم. خيلي نگران جزوه‌ام بودم و اصلاً دوربين و اين چيزها برايم مهم نبود. رفتم و جزوه‌ام را برداشتم. وقتي خواستم در را ببندم و بروم، تهيه‌كننده آن برنامه كه دنبال يك آشپز مرد بود، به من گفت بيا ببينمت. فكرش را بكن، از بين آن همه آدم من را صدا زد و به استادم گفت: اين كيست؟ استادم جواب داد: بهترين شاگرد من است. تهيه‌كننده به من گفت: مي‌تواني يك دقيقه درباره غذا حرف بزني. من هم جواب دادم: بله. هيچ‌وقت يادم نمي‌رود. شروع كردم طرز تهيه كيواسكي را شرح دادم. وقتي داشتم حرف مي‌زدم تهيه‌كننده گفت پيدايش كردیم وسايل را جمع کنید. اين‌طوري شد كه من به تلويزيون راه پيدا كردم. من فكر كردم دارند با من شوخي مي‌كنند، رفتم خانه و شب خوابيدم. صبح مامانم بيدارم كرد كه سامان يك نفر زنگ زده مي‌گويد من مهران مديري هستم و با تو كار دارد. گوشي را گرفتم و سلام و احوالپرسي كرديم، گفت؛ شنيده‌ام آشپزي قبول شده‌اي محل كارت بغل استوديوي ماست چون تهيه‌كننده ما يكي است بلند شو بيان فلان‌جا. پا شدم رفتم و اين‌طوري اولين برنامه تلويزيوني‌ام را شروع كردم.
مي‌دانم درباره چاشني‌ها و سس‌ها اطلاعات زيادي داريد و به استفاده از آنها هم علاقه زيادي داريد، درباره اين چيزها هم توضيح
بدهيد مي‌دانم حرف‌هاي زيادي درباره‌شان داريد.
فرض كنيد يك نفر مي‌خواهد براي كوهنوردي برود كوه. اين آدم حتماً يك كوله‌پشتي دارد، در اين كوله‌پشتي كه شما نمي‌توانيد فقط آب بگذاريد حتماً خرما و چسب و باند و چيزهاي ديگري هم داريد. ادويه‌ها و سس‌ها در واقع همراه غذا هستند؛ ولي در زندگي ما يك اتفاق جديد افتاده كه خيلي مهم است. در دنياي حال حاضر ما سس قلب و نبض بشقاب است چون همه مي‌توانند يك تكه گوشت را روي گريل بيندازند كه سرخ بشود اما همه نمي‌توانند يك سس عالي درست كنند. الان سس‌ها خيلي مي‌توانند به ما كمك بكنند و حتي سرعت آشپزي را بالا ببرند. مثلاً ما مي‌توانيم سس ماسالا درست بكنيم و در قوطي كنسرو بگذاريم و به استفاده‌كنندگان بگوييم شما فيله مرغ را بخريد و با اين سس قاطي كنيد و روي آتش اين مخلوط را به غلظت برسانيد و بگذاريد روي نان پيتا و بخوريد و لذت ببريد. مثلاً مي‌شود سس كچاپ را با ماست و خيارشور رنده شده به اضافه جعفري و پيازچه قاطي كرد و روي شنيسل ماليد و از خوردنش لذت برد. سس دنياي پيشرفته‌تري از چاشني دارد. كار با چاشني خيلي تخصصي است.
براي يك خانم خانه‌دار شايد چند تا چاشني مثل كاري و زردچوبه وجود داشته باشد ولي براي آدمي مثل من 40 نوع ادويه وجود دارد. استفاده از اينها براي من مثل ساز زدن است به همين خاطر مي‌گويم كار با چاشني تخصصي است اما سس‌ها كار را راحت‌تر كرده‌اند چون در دسترس‌ترند.

آدم از حرف زدن با شما خسته نمي‌شود اما خب بايد به زمان و جاي محدود ما هم توجه كنيم، دوست دارم شما اين گفت‌وگو را تمام
كنيد.
بياييد ياد بگيريم قدرشناس باشيم نه اينكه تملق بگوييم. من از همه كساني كه به من كمك كرده‌اند تشكر مي‌كنم. دوست دارم پدر و مادرها اجازه بدهند بچه‌هايشان در رشته آشپزي تحصيل بكنند چون ما نيروي انساني كمي در اين رشته داريم. اين رشته بسيار پولساز است و حتي دوره‌هاي آموزشي آن از بسياري از رشته‌هاي پزشكي هم طولاني‌تر است. احترامي هم كه امروز به اين رشته مي‌گذارند فكر نمي‌كنم به خيلي‌هاي ديگر بگذارند كه اين‌قدر هم ادعايشان مي‌شود. هر انساني كه براي جامعه‌اش زحمت مي‌كشد مورد احترام ديگران است. به‌جاي اينكه آدم پا بگذارد روي كول مردم براي اينكه رشد كند مي‌تواند با درس خواندن در هر رشته‌اي، به‌خصوص آشپزي كه اگر خوب باشي همه جاي دنيا تو را مي‌خواهند، به همه چيز برسد. آن وقت ديگر هيچ كس نمي‌تواند جلوي تو را بگيرد. براي من هم همين‌طور است چون آن كاري كه بايد مي‌كردم را كرده‌ام.

Labels: , ,

Wednesday, August 01, 2007
گفت‌وگو با پيمان ابدي، بدلكار
اين‌بار براي گفت‌وگوهاي هفتگي«تهران امروز»رفته‌ام سراغ پيمان ابدي بدلكار و درباره گلايه‌هاي اين روزهايش با هم گپ زديم.


خدايا ممنون كه زنده‌ام

پيمان ابدي كسي است كه 2، 3 سال پيش به همراه تب سريال «هشدار براي كبرا 11» اسمش روي زبان‌ها افتاد. بدلكاري كه يك سال و نيم پيش بعد از 22 سال دوري از ايران دوباره به كشورش برگشت تا اين كار را به طور حرفه‌اي در كشورش ادامه بدهد. در اين يك سال و نيم گذشته اين قدر خبر و گفت‌وگو از او ديده و خوانده‌ايم كه احتياجي به مطرح كردن دوباره هيچ يك از آنها نيست اما اين روزها متاسفانه چيزها و شايعاتي در مورد او شنيده يا مي‌شنويم كه بد جور قلقلكمان مي‌دهد. حرف‌هايي به دور از واقعيت كه از سهم‌خواهي يك نفر نشات گرفته. ديديم بهتر است برويم سراغ خود پيمان و با او در مورد اين شايعات گپ بزنيم و واقعيت را از زبان خودش بشنويم. پيمان ابدي آدم خاكي و دوست داشتني و در كار خودش يك حرفه‌اي به معناي واقعي كلمه است. او كسي است كه همواره در كارهايش روي امنيت جاني افراد تاكيد دارد و تا از امكانپذيري عملي مطمئن نشود، آن را انجام نمي‌دهد به همين خاطر وقتي در اين مورد حرف مي‌زنيم مي‌گويد: «از آسيب پگاه آهنگراني متاسفم. نمي‌توانم بگويم اگر من آنجا بودم اين اتفاق نمي‌افتاد اما اگر من بودم اين اتفاق نمي‌افتاد!»او عقيده دارد شايد چون در ابتدا به او با چشم يك غريبه نگاه مي‌كرده‌اند كارش را توانسته پيش ببرد هر چند مولفه‌هاي حرفه‌اي بودن و داشتن علم هم در آن دخيل بوده. چيزي كه در ادامه مي‌خوانيد بخشي از 2 ساعت گفت‌وگوي ماست. گفت‌وگويي پر از التهاب و حساسيت با يك ايراني اصيل كه نظم و ادب آلماني دارد.


چند وقت مي‌شود شما از آلمان به ايران آمده‌ايد؟
يك سال و نيم.
در اين مدت چه كارهايي كرده‌ايد؟ شنيده‌ايم كه مي‌خواهيد كلاس بدلكاري بزنيد. ماجراي اين كلاس‌ها به كجا كشيد؟
كلاس‌ها تا حالا هم برگزار شده. مدتي در مجموعه‌اي در شهرك غرب بود، بعد رفتيم شرق تهران اما به خاطر يكسري مشكلات اداري كه هميشه هست منتفي شد. الان در جاجرود يك جايي را گرفته‌ايم كه متعلق به خودمان است و مي‌خواهيم در آنجا يك گروه بزرگ تري را تشكيل بدهيم و يكسري كارها را خودمان انجام بدهيم. ديگر نيازي نداريم با باشگاهي صحبت كنيم كه بخواهند برايمان تعيين تكليف بكنند و در موردچيزي كه اطلاع ندارند دخالت كنند. كار ما اسمش بدلكاري است و به غير از ورزش چيز ديگري نيست. من در اين يك سال و نيم متاسفانه نتوانستم اين مساله را به يكسري از اين افراد مسوول ثابت كنم و نشان بدهم. اين مساله هميشه يكي از مشكل‌هاي ما در اين چند وقت بوده، مساله بعدي جواز وزارت ارشاد است كه به ما اجازه اين كار را داده‌اند و جا دارد از آنها به خاطر همكاري‌هايشان تشكر كنم. حالا شايد بعضي‌ها براي ما شايعه‌هايي درست كرده باشند اما همه كارهاي ما قانوني است و خوشبختانه تا الان هم به هيچ مشكلي بر نخورده‌ايم و كلاس‌هاي ما در حال برگزار شدن است.
قرار بود در چند فيلم هم بازي كنيد؟
بله، كارهايي كه تا امروز من انجام داده‌ام خيلي زياد است منتها ما اجازه نداشتيم در رابطه با اين قضيه با كسي صحبت بكنيم چون آن صحنه‌ها متعلق به تهيه كننده و كارگردان است. يعني من كه رفته‌ام و صحنه‌اي را براي آنها انجام داده‌ام اجازه ندارم بيايم قبل از پخش شدن آن كار چيزي را در موردش پخش كنم اما من اسم بعضي از اين فيلم‌ها را با اجازه خود تهيه كننده و كارگردان‌ها اجازه دارم كه بگويم. يكي از اين كارها با آقاي فريدون جيراني بوده. فكر مي‌كنم سريال باشد كه من با يك گروه براي اجراي بعضي صحنه‌هاي آن به تركيه رفتم و از چند وقت ديگر هم برايشان در شمال ادامه كار را خواهيم گرفت. خيلي در موردش توضيح نمي‌دهم فقط اينكه در يكي از صحنه‌ها يك ماشين قرار است 6 تا 9 پشتك بزند. اينها صحنه‌هايي است كه تا حالا در ايران اجرا نشده. يا مثلا فيلم «مخمصه» آقاي محمدعلي سجادي كه تا چند وقت ديگر اكران مي‌شود. شايد حتي بشود گفت بعضي از اين صحنه‌ها حتي براي «هشدار براي كبرا 11» هم اجرا نشده. شايد براي اينكه بعضي از اين صحنه‌ها ريسكش خيلي بالا بود اما خب خوشبختانه ما با وقت كمي هم كه داشتيم و كمك بچه‌ها انجامش داديم. البته مشكلاتي هم داريم. در يك صحنه فقط ما دخيل نيستيم. فيلمبردار اين قضيه خيلي مهم است. كارگرداني و اجراي صحنه توسط بازيگر هم همين طور. امكانات و... ما وقتي سر فيلمبرداري هستيم هزار نفر مي‌آيند تا كار ما را ببينند؛ خب اينجا ديگر تمام بچه‌ها بايد كارشان را ول كنند و آن آدم‌ها را جمع و جور كنند. غير از اينها قضيه تدوين هم خيلي مهم است. من در كار نهايتا مسوول آن بخش اكشن هستم و بقيه‌اش دست من نيست. ما داريم بخش كار خودمان را به صورت حرفه‌اي انجام مي‌دهيم، بقيه هم سعي مي‌كنند خودشان را وفق بدهند. تا الان هم با كارگردان‌ها خيلي خوب كار كرده‌ام و مشكلي نداشته‌ايم فقط يك بخش‌هاي اجرايي است كه تا حالا نبوده و الان دارد انجام مي‌شود. تا الان نهايتا اسبي بوده در حال دويدن و كسي از روي آن خودش را به پايين پرت مي‌كرده حالا ما مي‌آييم با سرعت صد كيلومتر با ماشين يك دور دور خودمان مي‌چرخيم و از جلوي دوربين رد مي‌شويم و آن دوربين چيزي نمي‌بيند. ما اگر شش بار هم اين صحنه را تكرار كنيم آن ايراد رفع نمي‌شود مگر اينكه تجهيزات فيلمبرداري ما قوي‌تر بشود كه اينها هم در حال پيشرفت است. يعني امروز كه كارگردان‌ها و تهيه‌كننده‌ها مي‌دانند با چنين گروهي مثل ما مي‌توانند صحنه‌هايي كه تا به حال در ايران اجرا نشده را اجرا كنند، خودشان سعي مي‌كنند تجهيزات را فراهم كنند.
صرفنظر از امكانات و تجهيزات مي‌خواهم بدانم روزي كه پيمان ابدي قرار بود بعد از سال‌ها به ايران بيايد، چه ديدي نسبت به كشورش داشت و حالا بعد از اين يك سال و نيم ديدش چقدر تغيير كرده؟
سوال خيلي خوبي است و من بايد در جواب دادنش خيلي مواظب باشم. خب من آنجا يك سري چيزها و امكانات داشتم كه اينجا نيست. تفريحم سر جاي خودش بود و اگر از كسي خوشم نمي‌آمد خيلي راحت مي‌توانستم بگويم بدون اينكه او جرات توهين كردن به من را داشته باشد. اينها مشكلاتي است كه در اين چند وقت من در جامعه خودمان ديده‌ام. مردم ما خيلي خوب هستند اما شايد بعضي از ما آن ارزشي را كه بايد براي همديگر قائل باشيم را نسبت به هم نمي‌گذاريم. من اگر اعصابم از جايي ناراحت باشد نمي‌آيم اعصاب بقيه را هم خرد كنم و سر بقيه مردم داد و بيداد كنم. اين چيزي است كه متاسفانه مردم ما رعايت نمي‌كنند و خيلي من را عذاب مي‌دهد. در آلمان شما وقتي به يك نفر مي‌گويي آقا من اين چيز را نمي‌خواهم بدون هيچ سوالي قبول مي‌كند و مي‌رود اما اينجا اين طور نيست. اگر من به شما بگويم مثلا اين چايي را نمي‌خواهم شما نبايد ناراحت بشويد. من اگه چيزي بخواهم مي‌آيم و از شما خيلي قشنگ خواهش مي‌كنم. اين ارزش قائل شدن و اين احترام متاسفانه در فرهنگ رفتاري مردم وجود ندارد. مساله بعدي حمايت اسپانسرها از برنامه‌سازي است. شايد اين هم يك گلايه ديگر من باشد. ساختن يك فيلم كوتاه 5،6 دقيقه‌اي نزديك به20 ميليون تومان هزينه دارد. اين هزينه را چه كسي بايد بدهد؟ اسپانسرها تا حدودي همكاري مي‌كنند اما وسط كار يك دفعه كار را رها مي‌كنند و نمي‌گذارند كار به نتيجه برسد. اين مشكلي است كه همه ما با آن رو‌به‌روييم. خب، وقتي در يك تيم كسي با هم همكاري نداشته باشد، هيچ برنامه‌اي ساخته نمي‌شود. اين داستان همان نامه‌اي است كه مثلا اگه كارش به يك ساختمان7 طبقه بيفتد هر 7 طبقه بايد آن را ببينند و امضا كنند و آخرش هم برويم طبقه پايين پايين تا آن بنده خداي آبدارچي هم امضايش كند. تازه آن موقع ما اجازه انجام يك كار را پيدا مي‌كنيم. اين ضعفي است كه من در اين يك سال و نيم ديده‌ام. كاري كه من با امضاي يك برگه در آلمان انجامش مي‌دادم را بايد اينجا با يك بروكراسي عريض و طويل انجام بدهم كه هم وقتم تلف مي‌گردد و هم در اين ميان كلي هزينه الكي انجام مي‌شود.
آقاي ابدي، اين روزها چيزهايي در مورد شما شنيده مي‌شود كه واقعا عجيب است، اينكه مثلا مي‌خواهند شما را از ايران بيرون كنند، يا شما آموزش خاصي نديده‌ايد و يا حتي در برنامه‌اي يكي از همكاران شما آسيب جدي خورده و... مي‌خواهيم واقعيت را از زبان خودتان بشنويم؟
بله، همه اينها را آقاي (ف. ر) پشت سر ما گفته، آقاي عرشا اقدسي يكي از بچه‌هاي اصلي تيم من است. سر صحنه آن كار با يكي ديگر از بچه‌هاي تيم شرط بسته بود كه در حال سوختن برود و اناري را از روي دكور سن بردارد. هر چيزي يك تايمي دارد. موقعي كه او رفت و انار را برداشت زمان بيشتري از چيزي كه من برايش محاسبه كرده بودم طول كشيد تا به نقطه پاياني كار برسد و ما آتش را خاموش كرديم. وقتي ميوه را با دستش بالا گرفت طبق حركت آتش كه هميشه به سمت بالا مي‌رود حرارت به بالاي دستش رسيد و مقدار خيلي كمي روي دستش سوخت چون حركتش خارج از برنامه و محاسبات تعيين شده بود، تازه آن هم آسيب‌ديدگي جدي نبود و خيلي زود رفع شد. همين عرشا چند وقت بعد براي فيلم «كارناوال مرگ» يك صحنه آتش‌سوزي ديگر اجرا كرد. يك جيپ منفجر شد و ايشان به همراه يكي ديگر از بچه‌ها در ماشين بودند و بعد از صحنه انفجار با 40 ليتر بنزين از ماشين خارج شدند، در حال سوختن آن حركتي را كه بايد انجام دادند و جلوي دوربين در نقطه تعيين شده خوابيدند روي زمين و ما خاموششان كرديم. نزديك 200 نفر تماشاچي آنجا بودند كه صحنه را ديدند. از مسوولان نيروي انتظامي تا آمبولانس و مامور آتش‌نشاني حضور داشتند، هيچ كس باورش نمي‌شد كه اينها چيزيشان نشده. همان‌طور كه من آموزش ديده‌ام، امنيت جاني هميشه نكته‌اي است كه براي من مهم بوده و هست. ما اين همه فيلم كار كرده‌ايم و خدا را شكر هيچ اتفاقي براي هيچ بازيگري نيفتاده، براي بچه‌هاي تيم هم همين‌طور. كارهايي كه ما انجام داده‌ايم كارهاي سخت و مهمي بوده. چه ايده‌اش كه خودم طراحي كردم و چه اجراي آن، حالا كسي بر مي‌گردد و مي‌گويد كه من حرفه‌اي نيستم يا اين كار را بلد نيستم اينها نظر شخصي‌اش است و براي من اصلا مهم نيست. فقط تنها چيزي كه هست وقتي به جايي مي‌رسد كه يك نفر مي‌خواهد آبروي من را ببرد و كاري بكند كه من از ايران بروم، خب آدم ناراحت مي‌شود.
مساله اصلي چيست؟ اين حرف‌ها از كجا شروع شده؟
اين آقاي عزيز در ابتدا خودش را به عنوان طرفدار من معرفي كرد و من اجازه دادم تا ايشان بيايد و با تيم من باشد. اين آدم يكسري كارها بلد بود. اينكه برود كاري را پيگيري كند و مثلا براي ما از ايران‌خودرو ماشين بگيرد يا مثلا خبررساني كند. ايشان همه جا خودش را به عنوان مدير و برنامه‌ريز من معرفي مي‌كرد و به اين اسم در سايت، حالا از ديدگاه من بچگانه، اينترنتي كه براي خودش درست كرده بود به نام نمي‌دانم «اكشن بومرنگ» يا از اين جور چيزها، مطالبي مي‌نوشت. چهار تا عكس از كارها انداخته بود كه نمي‌دانم من كارگردان اكشن ايران هستم و به گفته خودش كارگردان‌هاي ايران اصلا به درد نمي‌خورند و همه اينها را از قول من نقل مي‌كرد در صورتي كه من با كارگردان‌هاي ايراني كار كردم كه همه‌شان كارگردان‌هاي سرشناسي هم هستند. از اينها بپرسيد كه سيستم كاري من چطوري است و چه احترامي به همه مي‌گذارم. من جايگاهم را با تلاش به دست آورده‌ام. نمي‌دانم چند وقت پيش در يك روزنامه‌اي عكس من را انداخته بودند كه دارم يك سكوي پرش را روي زمين سوراخ مي‌كنم و گفته بودند اين از اين كارها مي‌كرده. مثل اينكه فردا بگويند شما خبرنگار نيستي و فقط در اين روزنامه در رفت و آمدي. اين حرف‌ها يعني چه؟ اصلا معني ندارد. كارهاي من فيلمش هست. منتها اين اطلاعات را من به هيچ كس نداده‌ام. اين آقا بلند شد رفت قوه قضائيه و دادستاني و دادگاه و گفت پيمان ابدي كلاهبردار است! من كلاه سر چه كسي گذاشته‌ام؟ من از وقتي كه آمده‌ام پول چه كسي را خورده‌ام؟ حق چه كسي را ضايع كرده‌ام؟ به غير از احترام و ارزش قائل شدن، چه چيزي از من ديده‌ايد؟ من حتي در اين مدت يك برگ جريمه هم ندارم و رفتارم طوري بوده و طوري براي خودم ارزش قائل بوده‌ام كه پليس نخواهد به خاطر چيزي سراغ من بيايد، حالا اين وسط يك نفر پيدا شده مي‌گويد من كلاهبردارم! در نهايت اينكه اين آقا يك نفر است و در برابر 70 ميليون جمعيت ايران چيزي نيست و حرفش برايم اهميتي ندارد. اين آدم مي‌خواهد اين طوري خودش را مطرح كند. از اسم من سوءاستفاده مي‌كند كه خودش را گنده كند.
حتي گفته بوده كه من با آلمان تماس داشته‌ام و گفته‌اند كه اين آقا اصلا دوره‌اي نديده و... !
با چه كسي صحبت كرده؟ آخر اصلا كسي جواب او را نمي‌دهد. اين آقا ادعا كرده كه من فقط پرش بلدم. بله من از راه شيرجه وارد قضيه بدلكاري شدم. من از اول با ماشين اين كارها را نمي‌كردم و شيرجه رو بودم. قهرماني و مدارك من خوشبختانه وجود دارد و فدراسيون ورزشي خودمان هم در جريانش هست، ‌آقاي مرادي آمار كامل كارهاي من را دارند. 70 درصد بدلكاري پرش از ارتفاع و افتادن است، 30 درصدش ماشين و موتورسواري و اين جور حرف‌هاست، كار با ماشين را خيلي‌ها مي‌توانند انجام بدهند، اينكه گاز بدهد و به ديوار بكوبد يا ماشين ديگر، بچه‌هاي رالي خودمان هم خيلي بهتر از من مي‌توانند اين كار را انجام بدهند، شكي هم در آن نيست، اما قضيه من مساله ركورد جهاني است. وقتي من رفته‌ام از بالاي 22 متر روي 99 جعبه خالي در يك متر و شصت در دو متر و چهل پريده‌ام و اين كار من را تا به حال هيچ انساني به جز من حتي در خوابش به آن فكر نكرده كه بتواند انجامش بدهد، من اينجا با خودم فكر مي‌كنم و مي‌گويم خب پس من اين كاره هستم اما نمي‌آيم بگويم و داد بزنم كه آي من اين كاره هستم. به گفته ايشان من سر يك كار در ميدان وليعصر رفته‌ام روي ماشين و داد زده‌ام كه آي من بدلكار «كبرا 11» هستم از من عكس بگيريد. اين يعني چه؟ من كه ركورد جهاني دارم و 17 تا مدال طلا احتياجي به اين كارها ندارم. من دكتراي روانشناسي دارم اما هيچ وقت به خودم اجازه نداده‌ام از عنوان دكتر براي خودم استفاده بكنم. مداركش هم هست. مهر هم دارد آن هم نه مال مدرسه. مهر تاييد سفارت خودمان و مهر تاييد سفارت آلمان در ايران، من خيالم راحت است. اين آقا هر چقدر مي‌خواهد از من بد بگويد، ‌بگويد. اين ضعف اوست. يك جور كينه است يا كمبود دلخوري ايشان از من كه سبب همه اين ماجراها شده از ماجراي گرفتن ماشين از ايران خودرو شروع شده و به اينجا كشيده.
در مورد اين ماجرا مي‌شود بيشتر توضيح بدهيد؟
همه مي‌گويند پيمان ابدي پژو را چپ نكرده. من اين كار را كرده‌ام. اين داستاني را كه الان دارم مي‌گويم براي اولين باري است كه براي كسي تعريفش مي‌كنم و اگر كسي اين را باور نمي‌كند مسوولان ايران‌خودرو مي‌توانند اين قضيه را تاييد كنند. من كه نمي‌توانم دروغ بگويم چون اين طوري آبروي خودم را مي‌برم. طبق صحبت‌هايي كه ما داشتيم ايران‌خودرو به اين آقا ماشين نداد، جالب است بدانيد اين آقا اصلا گواهينامه ندارد. نمي‌خواهم بگويم اين آدم مريض است اما حالت‌هاي عصبي دارد كه من فكر كنم هيچ زماني در ايران به او گواهينامه نمي‌دهند. به هر حال آقاي عرب مسوول روابط عمومي شركت ماشين را به پيمان ابدي و گروهش داد و ما آمديم كار را شروع كرديم، سري كارهايي كه به اسم «حادثه سواران» قرار بود براي شبكه يك و در جهت فرهنگسازي بسازيم. ما در حين انجام دادن اين كارها قرار بود ماشين را هم چپ كنيم. روز پنجشنبه، اين آقا (ف.ر) به روزنامه‌اي به اسم خودش خبري داد كه من رفته‌ام ماشين گرفته‌ام و پيمان ابدي را آورده‌ام تا آن را چپ كند و آنها آدرس جايي كه قرار بود ما ماشين را چپ كنيم در روزنامه زدند. اصلا قرار نبود كسي از اين جريان باخبر شود. اين آقا در جايي گفته بود كه من خودم رفته‌ام و همه مطبوعات را خبر كرده‌ام، آخر در آن گير و دار من مگر وقت داشته‌ام كه اين كار را بكنم. اين آقا خودش همه جا را پر كرده بود كه من دارم اِل مي‌كنم و بل مي‌كنم. حالا فكرش را بكن ما رفته‌ايم سر لوكيشن و آن همه آدم را در آنجا مي‌بينيم. واقعا شوكه شده بودم. من رفتم با همه صحبت كردم كه استرس كار ما در اين شرايط خيلي بالاست خواهش مي‌كنم برويد و از اين زاويه‌هايي كه مشخص مي‌كنم ماجرا را پيگيري كنيد و در اين مناطق كه خطر دارد، حضور پيدا نكنيد. ماشيني كه چپ مي‌‌شود ديگر كنترلش از دست راننده خارج است. من آمدم و كار را شروع كردم. موقعي كه داشتم به سرعت موردنظر براي پرش مي‌رسيدم يهو ديدم همه آمده‌اند در اطراف محل كار و از آنجايي كه برايشان مشخص كرده‌ام خارج شده‌‌اند. در آن لحظه مجبور شدم براي آنكه با كسي برخورد نكنم، سرعتم را كم كنم. البته از نظر فيزيكي سكو طوري طراحي شده بود كه من حتي با سرعت 20 كيلومتر هم اگر كمي فرمانم را كج مي‌كردم ماشين چپ مي‌شد اما در آن لحظه دلم نيامد اين ماشين را با سرعت 40تا چپ كنم. ماشين آمد پايين و گفتم صحنه را تكرار مي‌كنيم. باز هم اوضاع همان طور بود. همه از جاهاي خودشان خارج شده بودند حتي فيلمبردار گروه كه من به او گفته بودم ده متر عقب‌تر از محل برخورد بايستد، 5 متر هم جلوتر آمده بود، يعني 15 متر به صحنه اتفاق نزديك‌تر شده بود و اين يعني براي حرف من ارزش قائل نشد. نمي‌خواستم آن روز اتفاقي براي كسي بيفتد اما همه شرايط مهياي يك اتفاق بد بود. وقتي اين شرايط را ديدم پيش خودم گفتم براي چه بايد اين ماشين را الان چپ كنم آن هم با اين شرايط كه اين همه آدم آمده‌اند و دارند از موقعيت سوء استفاده مي‌كنند، اين حق من نيست. اگر يك سنگ خداي ناكرده به كسي مي‌خورد همه چيز به هم مي‌خورد. مي‌گفتند پيمان ابدي از آلمان آمد و پسر مردم را زخمي كرد! انگار كه من ايراني نيستم. يعني من را نابود مي‌كردند و مي‌فرستادند به جايي كه از آنجا آمده بودم و خب ببينيد من زير فشار چه مساله‌اي بودم. وقتي من ديدم كسي براي من ارزش قائل نيست و حرف من را گوش نمي‌كند چرا بايد اين ريسك را بكنم. رفتم با بچه‌ها صحبت كردم كه امروز ما ماشين را چپ نمي‌كنيم و هفته بعد براي اين كار مي‌آييم و در آرامش كار را انجام مي‌دهيم اما به مردم چيزي نگفتم و اعلام كردم دوباره مي‌پرم تا لااقل اين بيننده‌ها هم چيزي ببينند. با سرعت 80 كيلومتر پريدم و ماشين آمد روي زمين و ترمز دستي كشيدم و پشت فيلمبردار ايستادم. همان فيلمبرداري كه گفتم از جايش خارج شده بود. اين كار را كردم تا بفهمد اگر من چپ شده بودم الان تو مرده بودي! رنگش مثل گچ شده بود. بعدش هم از ماشين پايين آمدم و گفتم آي اين پژو چپ شدني نيست! ماشين نو است و خودش را جمع كرد. در صورتي كه اين يك چيز غير ممكن است. ماشين چپ كردن هيچ كاري ندارد و اينكه من آمدم آن روز گفتم من اين همه ماشين چپ كرده‌ام اما امروز نتوانستم پژو را چپ كنم يك جور شوخي و جوك بود كه اوضاع را جمع كنم. چپ كردن ماشين كار خيلي راحتي است. خيلي‌ها هر روز دارند اين كار را در خيابان انجام مي‌دهند اما ارزش قائل شدن براي جان آدم‌هايي كه در آنجا هستند، مهم است. من حاضرم يك سكو مثل همان روز درست بكنم، ماشين هم خودم بدهم هر كسي توانست با آن سرعتي كه من رفتم برود روي سكو و اگر ماشين چپ نشد بار و بنديلم را جمع مي‌كنم و براي هميشه از ايران مي‌روم. من آن ماشين را چپ نكردم براي اينكه نبايد چپش مي‌كردم. هفته بعد رفتيم و كار را انجام داديم و تمام شد. ما سر صحنه‌ها همه كارها را تقريبا يك بار انجام مي‌دهيم و نيازي به تكرار نداريم. اين هم داستان آقاي (ف. ر) بود و همه حرف‌هايي كه پشت سر من گفته بود.
با همه اين اتفاق‌ها چه چيزي شما را در ايران نگه داشته؟
مهم‌ترين چيز براي من اين است كه امروز و در اينجا دارم براي خودم كار مي‌كنم ولي در آلمان من همه‌اش براي يك شركت كار مي‌كردم. اين شركت معتبرترين شركت اروپايي است و الان اين قدر قدرتش زياد شده كه من نوعي به عنوان يك خارجي، حالا هر چقدر هم كه حرفه‌اي باشم، اگه بخواهم جدا از اين گروه كار كنم نمي‌توانم. آنجا نمي‌گويند پيمان ابدي، مي‌گويند شركت اكشن كونسپت، مگر من چقدر قدرت دارم كه بخواهم خودم را رقيب چنين شركتي بكنم. من هميشه پيش خودم مي‌گفتم دوست دارم يك جايي، ‌يك روز براي خودم باشم. الان هم اينجا آمده‌ام و به غير از خانواده‌ام كه 22سال از آنها دور بوده‌ام و دوست دارم در كنارشان باشم گروهي كه تشكيل داده‌ام اينجا نگه‌ام داشته. اين بچه‌هاي جوان با چنان عشق و علاقه‌اي دارند با من كار مي‌كنند كه نمي‌توانم رهايشان كنم. اينهاست كه من را اينجا نگه داشته و افرادي مثل آقاي (ف. ر) هم نمي‌توانند من را از ايران بيرون كنند، مگر اينكه مردم بگويند كه آقاي ابدي، ما ديگر شما را در اين جامعه نمي‌خواهيم. آن وقت مساله چيز ديگري است.
حالا بگذاريد كمي از اين فضا دور بشويم و برويم سراغ چيزهاي ديگر، مي‌خواهم بدانم پيمان ابدي اوقاتش را به غير از بدلكاري چه طوري مي‌گذراند؟
من در آلمان كه بودم داستان‌هاي خيلي قديمي را مي‌خواندم كه بيشترشان امروزه به عنوان طرح‌هايي براي تئاتر اجرا شده. موزيك كلاسيك را خيلي دوست دارم و دنبالش هستم و هر وقت فشار روحي داشته باشم با اين نوع موسيقي حال خودم را خوب مي‌كنم. اين پيمان ابدي كه همه مي‌بينند كه مثلا از اين ارتفاع‌هاي بلند مي‌پرد در درون خودش آدم خيلي آرامي است. نمي‌خواهم بگويم2 تا شخصيت متفاوت دارم، اما كلا در خلوت خودم آدم آرامي هستم. الان هم كه وقت مطالعه زيادي ندارم و بيشتر فيلمنامه مي‌خوانم و اگر مي‌بينيد فارسي را دارم خوب حرف مي‌زنم به خاطر همين فيلمنامه‌هاست. آرامش و جاهاي خلوت را دوست دارم. اينكه داخل يك جنگل يا كنار ساحل ساعت‌هايي را با خودم و در تنهايي خودم در آرامش سپري كنم. خوانندگي هم بلدم اما هيچ وقت نمي‌خواهم خواننده بشوم. براي خودم مي‌خوانم به قول مادرها كه مي‌گويند پسرم صدايش خوب است من هم در حمام مي‌خوانم.
فكر مي‌كنيد تا چند سالگي مي‌توانيد در كار اجراي بدلكاري فعاليت داشته باشيد؟
از نظر قدرت جسماني بعد از چند وقت يك چيزي به خود آدم ثابت مي‌شود. من قبلا اگر آسيبي مي‌ديدم دو روز بعدش خوب مي‌شدم اما امروز مي‌دانم كه اين پروسه يك هفته طول مي‌كشد. به اين نكته بايد توجه كرد. در كل من آدم سالمي هستم و تا حالا هم براي خودم مرزي در اين زمينه كه گفتيد نگذاشته‌ام ولي خيلي دوست دارم هر چه سريع‌تر بتوانم خودم بيشتر كارگرداني و اين طور كارها را به عهده بگيرم و بچه‌هايي كه پيش من تعليم ديده‌اند جايگزين من بشوند.
مي‌خواهم يك سوال هم درباره آن روزي بپرسم كه قرار بود از ارتفاع بيست و چند متري بپريد و ركورد جهاني بزنيد. آن بالا موقعي كه مي‌خواستي بپريد چه حسي داشتيد؟ به چه چيزي فكر مي‌كرديد؟
در آن پرش در وهله اول به هيچ چيز فكر نمي‌كردم. يعني خودم را از نظر ذهني كاملا تخليه كرده بودم و سعي مي‌كردم خونسرد باشم. نزديك اجراي حركت كه رسيدم احساس خوشبختي مي‌كردم. احساس خوبي داشتم. به كسي بدهكار نبودم. عذاب وجدان نداشتم. البته متاسفانه امروز بايد بگويم كمي لااقل نسبت به پدر و مادرم اين حس عذاب وجدان را داشتم. آن موقع من به آنها نگفته بودم كه چه كاره‌ام تا دلشان شور نزند. من به اين رسيده بودم كه اين كار را مي‌توانم انجام بدهم و مسووليتش را هم به عهده گرفته بودم. اگر شك داشتم كار را انجام نمي‌دادم و ثانيه آخر لحظه‌اي بود كه به خدا پناه بردم. اين يك واقعيت است. من هميشه قبل از هر پرشي به خدا فكر مي‌كنم و از او تشكر مي‌كنم. ممنون كه من تا الان زنده هستم، دوست دارم اگر مي‌شود ادامه داشته باشد. اين تقاضايي است كه آدم در آن لحظه از خدا مي‌كند.
تا حالا ترسيده‌ايد؟
براي خودم نه. چون اگر مي‌ترسيدم هيچ وقت آن كار را انجام نمي‌دادم ولي براي بچه‌هاي تيمم مي‌ترسم. ترس چيز خيلي خوبي است. باعث مي‌شود آدم مراقب باشد و احتياط كند. من نمي‌ترسم اما فقط كاري را كه مي‌توانم انجام بدهم را مي‌گويم مي‌توانم. اين جرات و شجاعت يك انسان است كه بلد باشد به موقع بگويد نه يا بگويد بله.
مي‌شود بدلكاري را در چند جمله خلاصه كنيد؟
من از اين كلمه خيلي بدم مي‌آيد اما مجبورم از آن استفاده كنم. بدلكاري يك بخش جداگانه‌اي براي تكميل كردن و به وجود آوردن انگيزه در هر فيلمي است. چيزي است كه مي‌توانم بگويم آرزوي هر جواني است به خاطر هيجان تپش قلب، ماجراجويي و اين طور چيزهايش. يك ورزشي است كه به طور علمي به صورت هنر به نمايش در مي‌آيد. مي‌شود گفت تعريف اين كار براي شخص با شخص فرق مي‌كند. براي من اما زندگي روزمره است. براي من عشق است.

Labels: , ,

Technorati Profile