منم يه پا ماركوپولو شدم واسه خودم. ديروز ساري امروز همدان فردا نميدونم كجا و ... براي گرفتن مرخصي تحصيلي از دانشگاه يه سري رفتم همدان. با اينكه مدت زيادي نيست كه از اونجا اومده بودم وقتي وارد شهر شدم يهو يه احساس غربتي تما وجودم رو گرفت. شايد چون بيشتر رفيقام از اينجا رفتن. همدان شهر قشنگيه فقط آدماش يه جورين كه بعضي وقتا... ولش كن قرار نيست اينجا راجع به كس يا چيزي بد بنويسم. چهار فصل اين شهر قشنگ و ديدنيه. از بهارش بگير با كلي سبزي و باروناي قشنگ و بعدم تابستون نيمه خنكش تا پاييز نوستالژيك و غمانگيزش و زمستون فوقالعاده زيباش با روزاي برفي و صبحهاي مهآلود. 4 سال توي اين شهر زندگي كردم. با اين چيزايي كه گفتم و با خيلي چيزاي ديگه كه قرار نيست اينجا بگم. منظورم بديها و غمهاست. اونجا آدم دو جور غم داره يه غم معمولي مثه همه غماي ديگه كه دلتو داغون ميكنه و يه غم عزيز كه براي خود من شخصا مفيد و سازنده بوده. ازون غماي عزيزي كه باعث تفكر و آفرينش ميشه. ديروز رو توي همدان سر كردم. يه روز نسبتا سرد زمستوني. امروزم برگشتم توي يه روز بهاري و گرم زمستوني. عصرم يه راست اومدم تحريريه نگاه ورزش. روزنامه جديدمونه كه قراره توش بتركونيم حالا زياد راجع بهش نميگم تا خودتون بعدا نتيجه رو ببينيد. قصه رو همين جا تموم ميكنم چون ديگه دارم ميرسم به رودهدرازي و ...!1